$('#s1').cycle('fade');
  جستجو

 صفحه نخست  |  راهنمای فروشگاه  |  تماس با ما  |نحوه خرید  |  سبد خرید   |        ثبت شده در سايت ساماندهي كشور

 صفحه نخست  |  راهنمای فروشگاه  |  تماس با ما  |نحوه خرید  |  سبد خرید   |        ثبت شده در سايت ساماندهي كشور

مقالات رایگان دانشجویی > تاریخ و ادبیات

لیست پروژه و پایان نامه های جدید

دانلود نرم افزار حسابداری حسابدار سیستم یکپارچه مدیریت مالی و حسابداری دوبل تولیدی صنعتی

Bank Sepah:5892-1010-5735-6012

Email: dociran.pdfiran@gmail.com

09153255543  عالم زاده

PDFiran.com

بزرگترین سایت دانلود پروژه ها و مقالات دانشجویی

لیست پروژه و پایان نامه های جدید

دانلود نرم افزار حسابداری حسابدار سیستم یکپارچه مدیریت مالی و حسابداری دوبل تولیدی صنعتی

Bank Sepah:5892-1010-5735-6012

Email: dociran.pdfiran@gmail.com

09153255543  عالم زاده

PDFiran.com

بزرگترین سایت دانلود پروژه ها و مقالات دانشجویی

 پربازدیدترین مقالات

 مقالات علمي تاریخ و ادبیات
تأثير فرهنگ و تمدن اسلامي در شكل گيري تمدن مدرن غرب

تاریخ ایجاد 1389/04/24  تعدادمشاهده  42556

 

مقدمه
بر اساس كشفيات باستان شناسي و مطالعات تاريخي، جامعه شرقي و به ويژه منطقة بين النهرين محل ظهور نخستين تمدن بشري و كانون تجمع انساني است. به همين دليل و به منظور انتظام بخشيدن به روابط اجتماعي و تهذيب اخلاقي، دين كانون مظهر اديان الهي و حتي مذاهب غير آسماني است جذابيت‌هاي اقتصادي، ديني، جغرافيايي و بخصوص شرايط شبه جزيره بودن اين منطقه از آغاز شكل گيري ؟ نيست موجب گرديد كه هر قدمي براي دستيابي به اين جذابيت‌ها منطقه را مورد هجوم قرار دهد. اين تهاجم موجب گرديد كه خاورميانه منطقه‌اي از نژادها – مذاهب زبانها و خلاصه مجموعة فرهنگي تفكيك ناپذير شود. اما از ميان تهاجم فرهنگ‌هاي مهاجم آنچه كه خاصيت اثر گذاري و تاثير پذيري بيشتري درشت فرهنگ غربي بود. آشنايي اروپا با منطقة خاور نسبت (گر چه اين يك اصطلاح قرن نوزدهمي است) و تاثير متقابل فرهنگي ناشي از دلايل بسياري است در جمله قرابت جغرافيايي – منافع مشترك تجاري با محوريت درياي سياه درياي مديترانه و خليج فارس - ؟ اديان ابراهيمي يهوديت و مسيحيت – تشكيل نخستين كلوينهاي يوناني در قرن ششم ق – م در دهانه نيل – نخستين برخورد نظامي ميان ايران و يونان و سپس روم – تشابه نژادي ميان اروپا و ايران (اروپاييان معتقدند كه ما شرق را بازرتشت ؟ ايران شناختيم) تمام اين دلايل قطعاً به دنبال برخوردهاي نظامي – روابط تجاري و تأثيرات مذهبي موجب كنش‌هاي فرهنگي ميان شرق و غرب و به ويژه پس از ظهور اسلام باعث تأثير و تأثيرات مذهبي موجب كنش‌هاي فرهنگي ميان شرق و غرب و به ويژه پس از ظهور اسلام باعث تأثير و تأثر فرهنگي بين اسلام و مسيحيت شد. بنابراين منطقة ما از دورة سومريان با اقلام حاشيه ؟ مديترانه ارتباط داشته، اما از دورة يونانيان اين ارتباط بيشتر در قالب نظامي – تجاري – سياسي و مذهبي بوده است.
نخستين و پربارترين مرحلة مقابل و تقابل فرهنگي، با غرب، مربوط به حملة اسكندر به اين منطقه است. اين حمله گرچه در مضافة نظامي صورت گرفت. ولي اثرات فرهنگي و علمي آن بسيار چشمگير بود. ظهور اسكندر و حاكميت تفكر ؟ او به دوران طلا         پي علم و فلسفة يوناني پايان داد. اسكندر با كوله‌ باري از اندوخته‌هاي علم و فلسفة يوناني راهي شرق شد و به ويژه فرهنگ ما را به شدت متأثر كرد. با توجه به اين كه زير رخت فرهنگ و تمدن اين منطقه ديني بوده و هست، بنابراين به اسكندر آموخته بودند كه براي سهل لوصول بودن شرق بايستي با چهره و القاب ديني وارد شود. به همين دليل بود كه قبل از حركت به سمت ؟ مادرش او را «فرزند خدا» ناميد.
اسكندر كه در ذهنيت نوجوان خويش ايجاد يك امپراطوري جهاني را طرح ريزي كرده بود. به خوبي دريافت كه اين آرزو عملي نمي‌شود مگر با رعايت محترمات ديني مردم منطقه و در سايه شبيه سازي فرهنگي و ايجاد يك فرهنگ مشترك بين شرق و غرب. او به خوبي دريافته بود كه در شرق دين بيش از هر عامل وحدت بخش مؤثر است.
لذا در مسعبه آمون Amon در لباس كاهنان به عبارت برخاست و مصريان نيز به چشم خدايي به او نگريستند. مصر بيش از هر سرزمين ديگر تسليم اسكند شد. همين آسان تر پذيرفتن اسكندر باعث شد تا وي بندرت اسكندريه را بنا كند. هدف اوليه از تأسيس اين شهر سهولت تجارت ميان يونان و مصر بود، ولي بعداً پس از سقوط اسكندر و تأسيس حكومت بطلميوسيان در مصر و بروز بحران در آتن علماء و فلاسفة يوناني به مصر مهاجرت كردند و با ايجاد كتابخانه و موزة معتبري، اسكندريه به آتن شرق شهرت يافت و اسكندريه قرنها كانون تعاملات فرهنگي ميان شرق و غرب شد. نكتة جالب اين كه در اسكندريه براي نخستين بار علم دستخوش انشعاب شد . تا زمان ارسطو علم يك كليت انفكاك ناپذير بود. در حالي كه در اسكندريه بطلميوس، جالينوس ، اقليدوس و ارشميدوس هر كدام تحقيقات در زمينة علم واحدي را دنبال كردند.
اسكندريه موقعيت حساس خود را به عنوان برجسته ترين مركز علم جهان آنروز همچنان تا ظهور ديانت اسلام حفظ كرد به گفتة بسياري از علماء غربي اسلام نيز عامل مؤثري در حراست و حفاظت علوم يوناني بود. بعد از ظهور اسلام نه تنها اسكندريه بلكه مراكز متعددي در سراسر امپراتوري اسلام بوجود آمد و متفكران اسلامي با بهره گيري از علوم يونان موجبات احياء اين علوم را فراهم آوردند.
در قرون اوليه هجري و از زمان نخستين خلفاي عباسي به ويژه در زمان هارون الرشيد و فرزندان او «نهضت ترجمه» به همت آنان راه اندازي شد و دربار بغداد هيأتهايي را براي جمع آوري و خريد كتب علوم قديمة يوناني به امپراتوري روم شرقي (بيزانس) و روم غربي (ايتاليا) اعزام شدند و مراكز ترجمه در بسياري از شهرهاي معتبر مثل جندي شاپور و بغداد به كار ترجمة اسناد يوناني پرداختند.
در قرون اوليه و به ويژه در مكتب امام صادق (ع) بدون هيچگونه تعصب ديني ، علماء اسلامي – يهودي و مسيحي در جهت اعتلاي علم با يكديگر تشريك مساعي مي كردند . خلفا و سلاطين نيز همين اغماض مذهبي را رعايت مي كردند و هيچگونه تفاوتي ميان ابن سينا (مسلمان9 و ابن بخشيشو و ابن ميمون (يهودي) وجود نداشت . علماء اسلامي از تمام كانونهاي علمي از جمله هند – ايران – چين – بلخ و مرو و دانشمندان مسيحي و يهودي بهره مي بردند.
در امپراتوري اسلامي، علوم وفلسفة اسلامي همچنان به باروري خود ادامه مي داد . اين وضع در ايران تا اواخر عصر سامانيان كه ايراني بودند ادامه يافت، تا اين كه با ورود عنصر ترك به منطقه ونهايتاً تسلط غزنويان به عنوان نخستين سلسلة ترك نژاد برابر اين متأسفانه محيط آرام علمي – فلسفي و حتي ادبي ايران به كانون تشنج هاي سياسي و تعصبات ديني تبديل شد. از اين ميان عصبيت ديني بر لطافت ديني غالب شد و احكام دين در تأويل مستشرعين درباري به صورت ابزار اعمال قدرت حاكمان سياسي درآمد. هر روز اسلام به فرقه هاي مذهبي متعارض تقسيم مي شد و نزاع ميان اين فرق فضا را براي انديشه ورزي علمي و به ويژه فلسفي در جهت استحكام مباني تمدن اسلام محدودتر و خشن تر مي كرد و استنتاجات فرقه اي بر استدلالات علمي مسلط شد. در همين دوره (حدوداً قرن يازدهم) اروپاي قرون وسطي نيز دستخوش تعارض مذهبي شده بود و احتمالاً جنگ هاي صليبي (1296-1095) نقطة اوج اين تعارضات بود. جنبش اصلاحات ديني در قرن شانزدهم سطح عصبيت كاتوليكي و تعارض هاي فرقه اي را كاهش داد و زمينة تكثرگرايي مذهبي را ببار آورد و نهايتاً فضاي آنتي ميان دين و فلسفه مهيا شد. در اسلام گرچه فارابي به عنوان مؤسس فلسفة اسلامي تلاش كرد ميان علم و ايمان – فلسفه و دين آشتي برقرار كند، اما غزالي اين انديشه را تكفير كرد و «تهاخت الفلسفه» را در مورد اين چنين عقايدي نوشت.
از زماني كه سرزمين هاي اسلامي دستخوش تشنجات فرقه اي شد علم و فلسفه از اين منطقه رخت بربست و ازطريق سبيل واندلس راهي اروپا شد. جنگهاي صليبي به هجرت علم و فلسفة اسلامي به اروپا كمك كرد.
اگرچه مسلمانان در پايان جنگ هاي دويست سالة صليبي بر مسيحيان پيروز نظامي شدند. ولي در واقع اين مسيحيان اروپايي بودند كه با دستيابي به منابع و مأخذ علمي – فلسفي – تاريخي و... و انتقال آنها به اروپا زمينه و بستر نهضت رنسانس را فراهم كردند. در انتقال علوم و فلسفة اسلامي به اروپا يهوديان نقش برجسته اي داشتند زيرا اينان در كاخ سلطاين – دربار خلفاء – كتابخانه ها و بيت الحكمه آمد و رفت داشتند و به صورت پنهاني اين منابع را از سرزمين هاي اسلامي خارج كردند و در سيپل واندلس به خريداران اروپايي مي فروختند. به اين ترتيب علم و فلسفه يونان كه پس از حمله اسكندر به شرق پناه آورده بود و از شهر اسكندريه از طريق بيت الحكمه بغداد و نهضت ترجمه به جهان اسلام آورده شد و به همت علماء و فلسفه اسلامي بر آنها شرح و تفصيلي نوشته شد و زمينه ابداع و اكتشاف علوم ديگر را توسط عملاء اسلامي فراهم كرد در ؟ آشوبهاي سياسي و تنگ نظريهاي مذهبي و به بهانه جنگ‌هاي صليبي بار ديگر به اروپا رفت و بنياد انساني را در آنجا پي ريزي كرد. به اين صورت انساني به عنوان مبدأ بيداري اروپا و منشأ تمدن جديد غرب مرهون اندوخته ها علمي و فلسفي علماء اسلامي بوده است. اين ادعايي است كه مورخين امروزي اروپايي نيز به آن اعتراف مي كنند. «راك لو گف مورخ مشهود و قرون وسطي شناس مورخ فرانسه در مقدمه كتاب «جنبش روشنفكري در قرون وسطي» معتقد است كه تمدن رنسانس از بقاياي تمدن بين‌النهرين و سرزمين هاي اسلامي ساخته شد.»[1]
از قرن دوازدهم نهضت ترجمه منابع اسلامي در اروپا آغاز شد. علماء مسيحي آثار علوم يوناني را كه غالباً به زبان عربي و ؟ بود به زبان لاتين كه زبان مقدم كليسا بود ترجمه كردند و بزودي ترجمه به زبانهاي محلي و ملي رواج يافت. در پاريس – لندن – مادريد مدارس اسنه شرقي برپا شد تا ترجمه كتب سريعتر انجام گردد.
خلاصه اين كه مسير اشتغال علوم و فلسفه از يونان به شرق و از شرق به اروپا نشان داد كه علم از محيط متشنج بيزار است. زيرا به مجرد اين كه يونان نظامي شد و جامعه شرقي دچار مبارزات سياسي و اختلافات ديني گرديد، علم از اين منطقه نيز به جاي آرامتر كه طالبان علم وجود داشتند مهاجرت كرد.
از جمله منابع مهم ديگري كه حكايت از اين نقل و انتقال مي كند، كتاب «انتقال علوم يوناني به عالم اسلام» اثر ديسي اوليري است كه توسط مرحوم احمد آرام به زيبايي ترجمه شده است.
مهمترين سئوال طرح تحقيق اين است كه اولاً چگونه و چرا علم و فلسفه يونان به شرق منتقل شد ثانياً در شرق اسلامي چه برداشت ها و تفاسير روي علوم يوناني صورت گرفت و چگونه شد كه اين علوم نتوانست جامعه ما را طرز خفتگي بيدار كند ثالثاً چه عواملي اروپاي قرون وسطي را از حالت ركورد و تحجر ديني خلاص كرد و حياتي دوباره (رنسانس) به او داد و مسلمانان چه اندازه تأثير در احياء تمدن اروپا داشته اند.
اين طرح تحقيق داراي چهار فصل است:
فصل اول كه مدخل و مقدمه اي براي فصول بعدي است. دورنمايي از موقعيت جهاني اسلام و مسيحيت در قرون وسطي را از جنبه هاي مختلفي علمي – فرهنگي، اجتماعي، سياسي و اقتصادي ترسيم مي نمايد. (اصطلاح و دوره هزار ساله قرون وسطي خاص تاريخ اروپاست و قابل نقل براي تمدنهاي ديگر نيست). مفاهيم فرهنگ و تمدن، «چگونگي شكل گيري تمدن اسلامي و عناصر داخلي و خارجي موثر در آن و نظام فئودالي را مورد توجه قرار مي‌دهد.
فصل دوم تحت عنوان كانونهاي تأثيرگذار و پل هاي ارتباطي شرق و غرب نام گرفته است كه به سه موضوع ؟؟ - اندلس و جنگهاي صليبي پرداخته است. اين فصل به دليل اهميت مفصل تر از فصول ديگر است.
فصل سوم به روابط فرهنگي، فكري مسلمانان و مسيحيان در قرون وسطي پرداخته شده و اثرات آن تا رنسانس ادامه يافته است. توسط دانشگاهي اسلامي و نقش آن در تأثير دانشگاههاي اروپايي، چگونگي سير انتقال انديشه‌هاي علمي – فلسفي از جهان اسلام به اروپا – نقل ادبيات – تصوف و عرفان اسلامي و آداب و رسوم و خلق و خوي مسلمانان در اروپا مهمترين مباحثي هستند كه در اين قسمت به آنها پرداخته شده است.
فصل چهارم به تحقيق و تفحص در علوم تجربي و رياضي و نقش دانشمندان اسلامي در بسط و تكامل آن علوم و همچنين به راههاي نفوذ آثار متفكران اسلامي در غرب پرداخته ايم.
در پايان پس از نتيجه گيري منابع و مآخذ فارسي – عربي و لاتين آورده شده است.


 
 
 
فصل اول
مباني فرهنگ و تمدن اسلام و مسيحيت
در قرون وسطي


الف: تعريف فرهنگ و تمدن
به مقتضاي موضوع تحقيق ضرورت دارد ابتدا موضوع و مفهوم فرهنگ و تهران را شناسايي كنيم:
درباره دو واژه فرهنگ و تمدن بايد اشاره كنيم كه تمدن كلمه عربي و انديشه تمدن و همخانواده آن مدينه و مدنيت به معناي شهر و شهرنشين است و در باب تفصل معناي متخلق شدن به شهرنشيني يا خوي و خصلت شهرنشيني به خود گرفتن، پيدا كرده است. اما فرهنگ اسم مركبي است كه ريشه اوستايي دارد و در دو قسمت «فر» و «هنگ» تشكيل شده است. قسمت اول پيشوند و قسمت دوم از ريشه «شنك»[2] به معني كشيدن و فرهيختن است.[3]
با وجود عربي بودن كلمه تمدن، واژه ديگري كه مترادف آن در زبان عربي بوده و معناي تمدن شهرنشين و تجهيزات صنفي را مي رساند. كلمه «حضاره» و حضارت مي باشد و نيز مترادف واژه فرهنگ در زبان عربي كلمه «الثقافه» است كه به معني تمدن معنوي و فرهنگ بكار برده شده است.
تاريخچه بكارگيري واژه فرهنگ در زنان فارسي به ايران پيش از اسلام باز مي گردد و در ستون پهلوي پيش از اسلام و پس از آن پيوسته بكار ميرفته است. واژه فرهنگ در سده‌هاي گذشته به معناي آموزش و پرورش و يا آموختن ادب و علم و دانش بوده و در لغت نامه هاي عربي نيز «ادب» را با فرهنگ و «مودب» را فرهنگ آموخته و متأدب را فرهنگ آموزنده معني نكرده‌اند.[4]
ليكن در دوره هاي اخير به سبب تحول مفهوم آن در زبانهاي بيگانه و نيز بكارگيري آنها در جامعه شناسي و باستان‌شناسي، معني و مفهوم وسيع‌تري يافته است.
با مقايسه فرهنگ با دو واژه Educatar و Cullure بايد گفت كه Educatar مطابق با معناي قديمي فرهنگ در زبان فارسي يعني آموزش و پرورش و يا تعليم و تربيت است، اما Culture با اين كه داراي ريشه لاتيني است ولي در قرون اخير توسط دانشمندان علوم اجتماعي و انسانشناسي مفهوم آن تحول پيدا كرده است و به مجموعه آداب و رسوم، باورهاي ديني، علم – هنر، ادبيات و اخلاقيات اطلاق شده كه در زبان فارسي نيز در دهه هاي اخير در همين معنا بكار رفته است.
هري. س. تري يا ؟؟ در كتاب «فرهنگ و رفتار اجتماعي»[5]– هواپيما و فرهنگ ذهني مثل انديشه ها، هنجارها – ارزش‌ها. معتقد است «فرهنگ در تعامل هاي سازش پذير پديدار مي شود». همچنين «فرهنگ، بخش انسان ساخته محيط است.» وي ضمناً فرهنگ را به دو نوع تقسيم مي كند: فرهنگ عيني مثل صندلي
در ادبيات اروپا پيشينه بكارگيري كلمه تمدن ديرينه‌تر از فرهنگ است و دليل آن است كه انسان شناسان از ابهام واژه تمدن ناخشنود بودند، بنابراين آن را كنار گذاشتند و واژه فرهنگ را بكار بردند.[6]
آنچه مسلم است تاريخ ورود هر دو واژه در زبانهاي خارجي قدمت جنداني را نشان نمي دهد و در سه سده اخير است كه اين دو واژه در فرهنگ نامه‌هاي مغربي ديده مي شود، چنانچه يكي از نويسندگان اروپايي مي گويد عليرغم پيشنهاد «بوسيول»[7]Civifisate»[9]Culture نيز ديدگاهي نيست كه درباره جوامع بشري و تاريخ بكار گرفته شده است. را كه به معني حسن معاشرت است بردن ترجيح داد.[10] از سوي ديگر كلمه ، «جانسون»[8] در سال 1722 كلمه تهران را در فرهنگ لغات خود وارد نكرد و «
شايد دو كلمة فرهنگ و تمدن به ويژه در دو دهة گذشته از پر مصرف‌ترين كلمات در علوم انساني و علوم اجتماعي بوده است. از سوي ديگر به دليل توسعة رشته‌ها و گرايش‌هاي اين علوم برداشت‌هاي متفاوتي از اين دو كلمه شده است. همين امر باعث شده تا هر كس به رغم خود تعريفي از اين كلمه ارائه دهد. بنابراين هنوز به تعريف واحد مستقل و جامع كه مورد پذيرش همگاني باشد در خصوص فرهنگ و تمدن نرسيده‌ايم . مثلاً باستان شناسان تمدن را در آثار هنري و باستاني تعريفي مي‌كنند. مورخان آن ر ا ميراث يك جامعه مي‌دانند كه از نسلي به نسل ديگر منتقل مي‌شود. سياستمداران تمدن را مجموعه‌اي از سازمان‌هاي اجتماعي مي‌دانند كه همزمان به ظهور حكومت و دولت به منظور تامين روابط اجتماعي حفظ انتظام جامعه به وجود آمد. زيرا شرط اول فرهنگ پذيري، جامعه پذيري است. زماني جامعه شكل گرفت كه افرادي به دور هم جمع شدند و تحت نظارت و اداره يك حكومت و دولت زندگي مشتركي را بوجود آوردند. بنابراين جامعه اجتماعي سياسي است و در چنين شرايطي اصل جامعه پذيري پديدار مي‌شود.
اما آنچه اهميت دارد اين است كه غالباً تفاوتي ميان فرهنگ و تمدن قائل نمي‌شوند. در حالي كه تمدن معمولاً از بين نمي‌رود بلكه تغبير و تكامل پيدا مي‌كند. مثلاً در گذشته ساختمان را از گل و سنگ مي‌ساختند ولي امروزه از بتن اركه. روزگاري با سنگ نوك تيز و سپس با تبر و گرز مي‌جنگيدند اما امروزه با سلاحهاي هسته‌اي اما فرهنگ‌ها از بين مي‌رود و فرهنگ جديد جايگزين آن مي‌شود و يا به عبارتي «جا به جايي فرهنگي»[11] رخ مي‌دهد.
«جابه‌جايي فرهنگي گاهي چنان است كه عناصر فرهنگي كهن در برابر عناصر فرهنگي نو يك سره از ميان مي‌رود.»[12]
در دهه‌هاي اخير به دليل حركت ملت‌ها به سوي جهاني شدن، تغييرات فرهنگي سرعت بيشتري گرفته است.
در گذشته نيز سه عامل مهم موجب تغيير فرهنگ‌ها مي‌شد :
1-      تجارت در نتيجة ؟ تجاري و گاهي استقرار تجار در سرزمين بيگانه موجب تأثير گذاري و تأثير پذيري فرهنگي مي‌شد. منتهي فرهنگي غالب بود كه صاحب ابزار فرهنگي بيشتر و يا جذابيت فرهنگي بيشتر باشد. نفوذ اسلام در شمال چنين نتيجة گسترش تجاري مسلمانان است.
2-      جنگ ازمهمترين عوامل تأثير گذار و تغيير دهنده فرهنگ بوده هست. در جنگ ايرانيان با يونان از جمله معماري ايراني متأثر از معماري يوناني تغيير كرد و سنگ عنصر غالب در ساخت و ساز ايراني شد. رواج طاق قوسدار (ضربي) و پل‌هاي چند چشمه‌اي (پل رومي) نتيجة جنگ ايران و روم است.
3-      دين ظريف ترين عامل تأثير گذار فرهنگي بود. رومي‌ها قبل از مسيحيت تحت تأثير ؟ مذهب ايراني، قرار گرفته‌اند و معابد ميترا در اطراف شهر رم كشف شده است.
از سوي ديگر تاريخ هر قدر به سمت جلو حركت مي‌كند. مردم دچار نيازمنديهاي جديدي مي‌شود كه عناصر فرهنگي موجود قادر به پاسخگويي و رفع آن نيست. از اين رو ابداع عناصر فرهنگي جديد احساس مي‌شود. ممكن است به عناصر جديد فرهنگي دست يافت بدون اين كه عناصر قديمي ترك شود.
خواجه نصيرالدين طوسي به عنوان فيلسوف سياسي اعتقاد دارد كه : فطرت انسان بر تمدن نهاده شده است. اين چنين اظهار نظر وسيع نشان مي‌دهد كه ؟ منظور گسترده‌تري از تمدن و رشته و احتمالاً تحت تأثير ارسطو اعتقاد داشتند: الانسان مدني الطبع. البته با اين داوري مي‌توان تمدن را فطري دانست، زيرا انسان بدون توجيه هر علتي ميل باطني به سوي اجتماع دارد.
اما جامعه شناسان تمدن را حالت مترقي مي‌دانند كه ملت‌ها در پرتو آن به سوي دانش‌هاي جديد براي شرقي شدن حركت مي‌كند. بنابراين براي شرقي شدن و بهره گيري از دانش لزوماً بايستي به سمت اجتماع حركت كرد. اما نكتة جالب توجه اين كه «توين بي» مورخ برجسته و صاحب سبك انگليسي معتقد است «جنگ آشكارا علت بيواسطة انهدام تمدنها است. وي همچنين اضافه مي‌كند كه «اساساً جنگ زادة تمدن است» بنابراين جنگ هم موجب سقوط تمدنها است. و هم باعث تغيير فرهنگ منتهي صاحبان فرهنگها كوشش مي كنند تا در برابر فرهنگ جديد مقاومت كنند. جرج فاستر معتقد است: «هر جامعه اي را مي توان به صورت صحنه رويارويي و تأثيرات متقابل دو نيرو فرض كرد. يكي نيرويي كه مردم را به طرف تغيير مي كشاند و ديگري نيرويي كه آنان را به حفظ وضع موجود وا مي دارد. اما از آنجايي كه گرايش به تغيير، اصل بنيادين در فرهنگ است، هميشه نيروي نوآور با كنار زدن تدريجي يا سريع نيروهاي حافظ وضع موجود، جايي براي خود باز كند و موجب تغيير شود.[13]
عليرغم تنوع ديدگاه در خصوص تعريف عام از فرهنگ و تمدن، «ادوارد بارنت تايلور»[14] انسان شناس معروف قرن نوزدهم انگليسي ؟؟ از اين دو واژه ارائه داد كه مورد استفاده اكثر پژوهشگران بعد از او شد. تايلور مي گويد: «فرهنگ و تمدن حكميت در هم تافته اي است شامل دانش، دين، هنر، قانون، اخلاق، آداب و رسوم و هر گونه توانايي و عادتي كه آدمي همچون عنصري از جامعه به دست مي آورد.»[15]
تعريف تاپيور نشان مي دهد كه محققان سده هاي هجدهم و نوزدهم تفاوتي ميان فرهنگ و تمدن قائل نبودند و اعتقاد داشتند كه فرهنگ و تمدن عبارت از همه ميراثهاي اجتماعي برده است.
به هر حال مدتهاي جديدي اين دو اصطلاح با يك مفهوم بكار برده مي شد، تا اين كه انسان شناسان دوره بعدي وجه تمايز ميان اين دو واژه قائل شدند كه از آن جمله «آلفرد وبر»[16] بود. وبر در سال 1920 تمدن را با فعاليت هاي عيني، فني و اطلاعات جامعه يكي دانست و فرهنگ را با امور ذهني مانند دين، فلسفه، ادبيات، هنر و معماري[17] . البته بايد به اين نكته توجه داشت كه برخي از مورخان هنوز هم اين دو واژه را در يك معني و مفهوم بكار مي برند. جز اين كه دامنه و زمان فرهنگ را محدودتر از تهران مي دانند. به همين دليل است كه «امه سه زه» نويسنده سياهپوست در تعريف فرهنگ و تمدن وجود حاضر قومي، ملي و نژادي را فرهنگ و وجود عام بشريت را تمدن مي شناسد. وي اضافه مي كند كه تمدن عبارتست از مجموعه اندوخته ها و ساخته هاي مادي و معنوي در طول تاريخ انسان و فرهنگ عبارتست از مجموعه اندوخته ها و ساخته هاي مادي و معنوي يك قوم يا نژاد در طول تاريخ.[18]
«كروبر»[19] يكي از بزرگترين پژوهشگران آمريكايي عمل انسان شناسي نيز در آخرين يادداشتهاي خود كه بعد از مرگش منتشر شد در مورد فرهنگ و تمدن آورده است كه: «در اصطلاح فرهنگ و تمدن در برگيرنده يكديگرند و در برخي مواقع با تفاوتهاي جزئي، مترادف نه متباين و متضاد با يكديگر بكار رفته اند، زيرا هر دو بگونه اي بيانگر سطوح گوناگون و متمايز صريحي مشابه‌اند. معمولاً تمدن متضمن معني پيشرفت عالي يك جامعه مترقي است و فرهنگ نيز اصطلاح متداول و كليتري در همين زمينه و اين دو واژه به طور همسان به ميدانهاي جوامع و بازمانده هاي عالي ؟؟ آنها اطلاق مي شود. هر جامعه بشري، فرهنگ خاص خود را دارد. خواه ساده و خواه پيچيده براي فرهنگ هاي عظيم تر و غني تر، اصطلاح تمدن كاربردي متداول تر است و براي فهم اين مطلب كه دو واژه فرهنگ و تمدن داراي مفاهيم متمايز شمرده نشده اند، نيازي به مجادله نيست.»[20]
از مجموع اظهارنظر پژوهشگران مختلف چنين استنباط مي شود كه فرهنگ و تمدن از نظر علم منطق شامل قانون عام و خاص مطلق مي باشد و هيچگونه تضادي ميان آن دو وجود ندارد. به عبارت ديگر هر دو در يك مفهوم و معني بكار برده مي شوند.منتهي دامنه تمدن وسيعتر از فرهنگ است. بدين معنا كه تمدن لفظي است عام كه شامل فرهنگ نيز مي شود و فرهنگ بخشي از تمدن به حساب مي آيد.


فصل اول
شكل گيري تمدن اسلامي
دو عامل مهم در شكل گيري تمدن اسلامي نقش اساسي داشتند:
1. منابع داخلي و اصيل
2. منابع و كانونهاي خارجي
1- منابع داخلي و اصيل: قرآن و حديث
منظور از منابع اصيل اسلامي در سرچشمه معرفت و شناخت اسلام يعني قرآن و حديث است كه نقش به سزايي را در تكوين و ايجاد تمدن اسلامي ايفا نمودند. قرآن و حديث روي هم رفته منبع همه امور اسلامي در تمام زمينه ها بوده است. به خصوص كه اين منابع نقش مضاعفي را در ايجاد و پرورش علوم اسلامي داشتند. از همان قدم اول يعني بعثت حضرت رسول اكرم (ص) كه با نزول آيه «إقرأ باسم ربك الذي خلق ... الذي علم بالقم، علم الانسان ما لم يعلم»[21] شروع شد، مشخص بود كه خداوند متعال نسبت به علم و دانش چه اهميت و ارزشي قائل است. بيشتر آيات قرآن نيز تأكيد بر همين موضوع دارد و همواره برتري علم و عالم را گوشزد مي كند. در جاي ديگر مي فرمايد: آيا دانايان با نادانان برابرند؟[22] و يا در مقام رفيع دانشمندان مي گويد: «خداوند آنان را كه ايمان آورده و داراي علم شده اند. بلند مرتبه مي سازد.»[23] و در آيه ديگر به پيامبر اكرم (ص) توصيه مي كند: «اي پيامبر بگو بار خدايا علم مرا افزون كن.»[24] بنابراين ملاحظه مي شود كه قرآن علم و معرفت را بهترين عامل خوشبختي و سعادت انسانها مي داند و سعي مي كند كه همه مردم به اين جهت سوق داده شوند.
اما در مورد منبع ديگر يعني حديث يا سنت نبوي و جانشينان و كه سرچشمه آنهم از منبع اول است بايد گفت بي ترديد يكي از عوامل محرك و شوق مسلمين در جهت كسب علم و دانش سخنان پرمحتوا و عميق پيامبر اسلام (ص) و جانشينان وي بوده است. پيامبر نيز مانند قرآن در دو جبهه عمل و نظر اهميت علم را گوشزد مي كند. رواياتي مثل «دانشمندان وارثان پيامبرانند» «دانش طلبي بر هر مسلمان واجب است» «علم را بجوييد حتي در چين» و «ز گهواره تا گور جوياي دانش باشيد»[25] تأكيد گفتاري و نظري پيامبر را مي رساند.
رفتارهايي از قبيل: آزادي اسرار جنگ بدر بشرط تقسيم ده نفر به مواد، توصيه به زيدين ثابت براي آموزش زبانهاي ديگر مثل سرياني و عربي.[26] وارد شدن آن حضرت به مسجد و مشاهده دو گروه عبادت كننده ودانش طلبان و پيوستن به گروه دوم، همه تأكيد عملي آن حضرت را در جهت تحصيل علم مي‌رساند.
حضرت علي (ع) مي فرمايد: «اي مردم بدانيد كه دين هنگامي كامل و درست است كه علم بياموزيد و علم خود را بكار ببنديد. آگاه باشيد تحصيل علم واجب‌تر است از تحصيل مال.[27] روايت ديگر از آن حضرت اين كه: دانش و حكمت گمشده مؤمن است در تحصيل آن بكوش ولو آنكه نزد امراء دور باشد.[28] امام باقر (ع) مي فرمايد: «زمان دانش آن است كه آن را به ديگران تعليم دهي.»[29] امام صادق (ع) ميفرمايد: «دوست دارم با تازيانه بر سر دوستانم كوبيده شود ولي آنان از تحصيل دانش باز نمانند.»[30]
بنابراين تحصيل علم و دانش نزد پيامبر و ائمه اطهار يك اصل اساسي بود و مسلمانان را به فراگيري آن توصيه مي كردند.
2- منابع و كانونهاي خارجي:
الف: مراكز علمي يوناني و سرياني زبان
- اسكندريه
شكي نيست كه در شكل گيري تمدن اسلامي غير از منابع اصيل، منابع و كانونهاي خارجي نيز تأثير قابل ملاحظه‌اي داشته‌اند. از ظهور اسلام اسكندريه يكي از مراكز مهم علوم يوناني به حساب مي‌آمده كه دانشمندان برجسته‌اي در آن گرد مي‌آمدند و به تصميم و تدريس مي‌پرداختند. اسكندريه پس از مرگ اسكندر جاي آتن را گرفت، زيرا آتن گرفتار تشنجات سياسي – نظامي شد و كانونهاي علمي خاموش گرديد.
بقاياي علوم يوناني به اسكندريه منتقل شد و اين شهر محل تلاقي جريانهاي فكري – فرهنگي و فلسفي ملل بزرگي مثل بابلي – ايراني – مصري- يهودي – يوناني شد و به اين ترتيب علوم شرق و غرب در هم آميخت و همان جابجايي فرهنگي تحقق يافت.[31]
اسكندريه مدتها پس از ظهور اسلام باقي ماند و حتي زمان تصرف مصر توسط مسلمانان فعاليت علمي آن ادامه داشت. در حوزة اسكندريه علوم رياضي طب و به ويژه فلسفه از اعتبار بيشتري برخوردار بود و دانشمندان پر آوازه‌اي چون ؟ در هندسه و رياضي – جالينوس و اوربيا سيوس در طب و فيلون اسكندراني و فلوطين در فلسفه در آنجا مشغول تصميم بودند.[32]
يكي از ويژگيهاي حوزة علمي اسكندريه اين بود كه دانشمندان آن با وجود مشروح متعددي كه بر آثار ارسطو افلاطون نوشتند، سعي كردند ؟ فلسفي اين فيلسوفان را با عقايد ديني و فلسفي يهودي و نصراني تلفيق نمايند. همان سياستي را كه فارابي در مورد دين اسلام پيش گرفت.
در نتيجة همين رويه و كاركرد بود كه مكاتب فلسفي جديدي به نامهاي «نو افلاطونيان» و «نو فيثاغوسيان» بوجود آمد. وقتي ميراث يوناني – جهان اسلام آمد بيشتر به دست «نو افلاطونيان» و با رنگ شرقي صورت گرفت و به گفته احمد آرام «افلاطون بيشتر به ميانجيگري انديشه‌هاي نو افلاطونيان و ارسطو از طريق اسكندر افروديسي و تميستيوس در جهان اسلام مورد مطالعه قرار گرفت»[33]
كانون علمي – فلسفي اسكندريه در زمان عمر بن عبدالعزيز به «انطاكيه» منتقل شد و به تاريخ از فعاليت آن كاسته شد. اما بقاياي آن در مناطق شمال عراق – آسياي صغير نفوذ كرد و سپس از طريق ترجمه‌هاي گوناگون ايراني - ؟ و يهودي در نهضت ترجمة بغداد به دست مسلمانان رسيد. [34]
علاوه بر اسكندريه مراكز ديگري نيز در منطقه بين النهرين و سوريه وجود داشست كه نقش مهمي را در استقلال افكار و عقايد يوناني و همچنين در ترجمة كتب يوناني به زبان كسرياني و سپس عربي ايفا مي‌كردند. برخي از اين مراكز عبارت بودند از : انطاكيه – ادسا (رها) حران – نصيبين و قنرين و مراكز ديگر، زبان بيشتر اين مناطق سرياني بود كه از زبان آرامي منشعب شده بود.[35]
 يكي از دلايل بوجود آمدن مدارس علمي در مراكز سرياني نشين، اختلافات و تنازعات شديد ميان كليات رومي ؟ شرقي بود. سرياني‌ها براي اين كه از ؟ بيزانس و روم جدا شوند، ناگزير بودند زبان سرياني را غني سازند و بهترين شيوه براي اين كار تأسيس مدارس مستقل بود كه با تدريس علوم مختلف و توسعه زبان سرياني تكميل مي‌شد.
- ايران (نهضت ترجمه)
ايران نيز از جمله مراكزي بود كه از طريق جمع آوري منابع علمي – فلسفي از سراسر دنياي متمدن آن روزگار و تأسيس مركز ترجمه، روي شكل گيري تمدن اسلامي اثر گذاشت. اردشير بالكان مؤسس سلسلة ساسانيان پس از سروسامان دادن به شاهنشاهي خود، افرادي را به چنين هند و روم فرستاد تا نسخه‌اي از منابع علمي آنجا را تهيه و براي ترجمه به تيسفون بياورند. ضمناً دستور داد كليه منابع پراكنده در بين النهرين – سوريه و مناطق يهودنشين را نيز براي ترجمه فراهم آورند.
شاپور فرزند لايق او اسناد جمع آوري شدة عصر پدر را به زبان پهلوي ترجمه كرد و در اختيار مركز «نهضت ترجمه» قرار داد.[36] اين نخستين بخش ترجمه در تاريخ ايران و حتي شرق است.
در عهد انوشيروان (579 – 531 م) نيز به جهت علم دوستي وي كتابهاي بسياري جمع آوري و ترجمه و تدوين شد.[37] انوشيروان در جنبه‌ي شاپور مدرسه بيمارستاني عظيم ساخت كه در آن علم طب و فلسفه و بعضي از علوم ديگر تدريس مي‌شد.
برخي از استادان آن مسيحيان نطوري بودند كه پس از بسته شدن مدرسه فلسفي «رها» به دست امپراطور زنون در سال 489 م به ايران پناهنده شده بودند. همچنين نظير اين جريان در سال 529 م اتفاق افتاده بود كه هفت تن از فلاسفة آتن بر اثر سخت گيريهاي امپراطور روم به دربار انوشيروان پناهنده شدند و با عزت و احترام مورد استقبال قرار گرفتند.[38]
بنابراين ملاحظه مي‌شود كه علم دوستي برخي از شاهان ساساني محيط مساعي را براي رشد و ترقي علم دانستن بوجود آورده بود. مقارن ظهور اسلام ايران يكي از مهمترين مراكز – علمي محسوب مي‌شد كه انبوهي از علم و عالم در آن گردآوري شده بود.
همچنانكه در شكل گيري علوم ايراني سه عامل اصلي يعني تجربه و دانش خود ايرانيان، ترجمه آثار هندي و استقلال علوم يوناني را موثر دانستيم، ايران نيز در استقلال اين علوم داراي سه نقش برجسته بود :
الف : ايران سنت علمي خود را به جهان اسلام استقلال داد كه نشانه‌اي از آن در آثار چون زبح شهريار مشهور است.
ب – برخي از علوم يوناني را كه به زبان پهلوي و حتي سرياني ترجمه شد و در مراكز علمي ايران همچون جندي شاپور تدريس مي‌شد به جهان اسلام منتقل نمود.
ج- ؟ بعضي در جنبه‌هاي علوم هند مخصوصاً پزشكي – نجوم و تاريخ طبيعي را كه در دوره ساساني تكامل پيدا كرده بود به جهان اسلام استقلال داد.[39] نمونة برجسته آن كليله و دمنه است (بعداً توضيح خواهيم داد).
- هند
سومين كانوني كه رشد و ترقي علوم اسلامي نقش موثر بعهده داشت، هند بود مجموعه اندوخته‌هاي علمي – فلسفي هند از چند طريق به عالم اسلام منتقل شد.
الف . بطوري كه قبلاً نيز اشاره كرديم پس از اسلام تعدادي از آثار هندي به زبان پهلوي ترجمه و در مركز علمي جندي شاپور تدريس شد. كتاب معروف كليله و دمنه جزو همان كتابهايي بود كه از زبان سانسكريت به زبان پهلوي ترجمه شد. (بزرگمهر طبيب) و پس به دست ابن مقطع در زمان منصور خليفه عباسي از پهلوي به عربي ترجمه گرديد.
ب – برخي از آثار هندي مستقيماً از طريق مترجمين آن كشور كه به درباره خلفاي عباسي راه يافته بودند از زبان سانسكريت به زبان عربي درآمد. از ؟ مي‌توان از «منكة هندي» «ابن دهن» نام برد. منكنه هندي در دستگاه اسحاق بن سليمان بن علي هاشمي بود و از ياران وي به حساب مي‌آمد. ابن دهن نيز متصدي بيمارستان برمكيان بود.[40]
ج – سومين راه استقلال ميراث هندي توسط ؟ معروفي چون ابوريحان بيروني بودند كه با مسافرت خود به هند، حكمت و علوم آن سرزمين را ترجمه كرد و به جهان اسلام منتقل نمودند. [41]
از اين گذشته برخي از محققين مغرب، راه ديگر انتقال آثار هند به جهان اسلام را از طريق بازرگاني و تجارت مي‌دانند. مي‌نويسند : انتشار حكمت هندي ميان مسلمانان در روزهاي آرامش از راه بازرگاني بود كه بيشتر ايران سر راه و ميان هند و باختر جا گرفته بود.[42]
نهضت ترجمه در اسلام
پس از جمع آوري اسناد، مدارك و منابع مختلف از كانونهاي ياد شده در جهان اسلام، كار تدوين و ترجمه آنها به زبان عربي آغاز شد. بعد از نخستين نهضت ترجمه در دوره اردشير و شاپور ساساني اين دومين نهضت ترجمه از بالاترين درجة اهميت در تكوين كميت و كيفيت تمدن اسلامي برخوردار بود. نخستين گام در نهضت ترجمه در زمان منصور خليفه عباسي (158 – 136 م) برداشته شد. منصور دستور ترجمه كتب يونان را صادر كرد و بقوله حتي بغداد را نيز به همين منظور ساخت. [43]
دومين قدم در عصر هارون الرشيد برداشته شد كه به دستور او عده‌اي از متفكران اسلامي به قسطنطنيه رفته و به ترجمه و تهية كتبي كه در بلا اسلام موجود نبوده پرداختند.[44] و به قول ديگر هارون الرشيد پس از چيره شدن بر سپاهيان نيز رئيس در جنگ آتصوره (آكفارا)و عموديه كتابهاي يوناني را به جنگ آورد و ؟ ماهويه را به ترجمه آنها مأمور كرد. [45] حتي بعضي از محققين تأسيس بيت الحكمه را نيز به هارون الرشيد نسبت مي‌دهند و معتقدند كه اين مركز علمي در زمان او و به دستور او تأسيس شد و در دورة مأمون با افزون تأسيسات جديد توسعه و گسترش يافت.[46]
نقطه اوج نهضت ترجمه در دورة خلافت مأمون (218- 198 ق) بود كه به دستور وي گروهي از مترجمان برجسته در بيت الحكمه گرد آمدند و زير نظر و رياست ؟ ، سويه به كار ترجمه پرداختند. ابن نديم در علم دوستي مأمون مي‌گويد : مأمون گروهي از مترجمين معروفي چون حجاج بن مطهر ابن بطريق حنين بن اسحاق و يوحنا بن ماسويه را كه به زمانهاي مختلف آشنايي داشته به سرزمين روم فرستاد و آنان نيز به اين كار پرداختند كه در نتيجه سيل عظيمي از منافع يوناني و رومي به جهان اسلام آورده شد.[47]
اهتمام مأمون در تبليغ و ترويج علوم را به تنها ؟ داد بلكه محققين خارجي نيز تحسين نموده‌اند. پس بر روسو مي‌نويسد : مأمون بعد از غلبه بر امپراتوري روم (مثل سوم) يكي از شرايط صلح را چنين قرار داد كه در بايد يك نسخه از تمام كتب يوناني را به او واگذار كند.[48]
در هر حال با حمايت و مساعدت برخي از خلفاي عباسي از وزيران دانش پرور آنان چون ؟ و خاندان بدبختي نهضت عظيم ترجمه به اوج خود رسيد و تمامي ميراث تمدنهاي گذشته به جهان اسلام انتقال يافت.
نكته قابل توجه كه در نهضت ترجمه ديده مي‌شود، تلاش و كوشش مترجمين هر قدم در ترجمه آثار خود به زبان عربي است بدين معنا كه هر يك از اقدام سعي مي‌كردند آراء و عقايد خود را زودتر از ديگري در ميان مسلمانان رواج دهند. همين رقابت موجب تسريع ترجمه‌ها را در جامعه اسلامي فراهم آورند. بنابراين مسئله جمعي كه در طول نهضت ترجمه كار مسلمانان را در ترجمه و جذب كتابهاي خارجي آسانتر مي‌نمود استفاده از مترجمين هر قدمي بود كه در سيطره اسلام بسر مي‌برد.
نكتة ديگر كه از ويژگيهاي نهضت ترجمه به حساب مي‌آ‌يد اين است كه خوشبختانه اكثر كتابهاي دانشمندان يوناني سرياني، هند و ايراني وقتي كه به جهان اسلام منتقل مي‌شد به دست اهلش مي‌افتاد.[49] يعني كساني كه به امر ترجمه مبادرت مي‌جستند نه تنها در آن زمينه‌اي از جهات بالايي برخوردار بودند، بلكه به تأليفات ارزنده‌اي نيز در موضوعات مختلف علوم دست مي‌زدند. مثلاً بنابر گفته ابن نديم، ابو يوسف يعقوب كندي علاوه بر ترجمة كتابهاي فراوان بيش از 265 كتاب و رسالة نيز در موضوعات مختلف هر يك از علوم تأليف كرده بودند.[50] اين مسئله يعني دانشمند بودن مترجمان دو نسخه مطلوب ديگر نيز بدنبال داشت : نخست اينكه صرفاً تقليد كننده محض نبودند و كوركورانه آراء و عقايد آنها را قبول نمي‌كردند. بلكه حتي بعضي از مواقع انديشه‌هاي آنان را نقد و بررسي كرده و اشتباه‌هاي آنان را رفع مي‌كردند. دوم اينكه ترجمة آثار دانشمندان گذشته را به صورت دقيق و صحيح انجام مي‌داند. مولفين كتاب «تاريخ فلسفه در جهان اسلامي» در اين باره مي‌نويسد: ارزش مترجمان و معرفت عميقي كه به زبان يوناني و عربي و سرياني داشتند. امر مسلم است. روش ترجمة آنان تقريباً يك روش علمي بود. بدين طريق كه ترجمة يك كتاب را چند بار تكرار مي‌كردند و ترجمه‌هاي قديمي را از روي اصل يوناني آن تصحيح مي‌كردند و نسخه‌هاي اصلي را با هم مطابقت مي‌دادند و موارد اختلاف را مشخص مي‌كردند.[51]
سرآمد كه مترجمان آن دوره چنين بن اسحاق بود كه رياست مترجمان بيت الحكمه را نيز به عهده داشت.
هر آنچنان مورد علاقة مأمون بود كه بقول پيل دورانت به مأمون نزديك بود، بيت الحكمه را ورشكست كند، زيرا به پاداش كار چنين، معادل وزن هر كتابي كه ترجمه مي‌كرد، طلاي ناب مي‌داد.[52] چنين تمام كتب و رسائل جالينوس را ترجمه كرد و صد كتاب سرياني و سمي و نه رسالة عربي از فلسفه و طب جالينوس ؟ گذاشت. چنين كتابهاي چندي نيز از بقراط و ارسطو و نيز كتاب دليقر و طوس را نيز ترجمه كرد.[53]
مترجمان ديگر خاندان ؟ بودند كه ؟ نطوري داشتند و بيشتر عمر خود را در علم طب و فلسفه سپري كردند. مسكن اوليه اين خاندان جندي شاپور بود اما در قرن دوم هجري بنا به دعوت خلفاي عباسي به بغداد رفته و در آنجا به امر طبابت مشغول شدند. آنان در نهضت ترجمه بسياري از كتابهاي ايراني و يوناني را به جهان اسلام منتقل كردند.
مترجم معروف ديگر ابن كندي بود كه فيلسوف العرب خوانده مي‌شد. همچنانكه ذكر آن گذشت آثار وي در تأليف و ترجمه درصدها كتاب و رساله تجاوز كرده بود. [54] از آن گذشته مترجمين معروف ديگري چون تباني در نجوم و رياضيات خوارزمي در رياضيات و جبر و ثابت بن قره در علوم مختلف از قبيل طب، فلسفه و رياضيات داراي شهرت جهاني بودند.
علاوه بر مترجمين فوق دانشمندان ديگري نيز بودند كه آثار عمر زمان خود را به زمان معربي ترجمه مي‌كردند از آن جمله مي‌توان ابن وحشيه كلداني را نام برد كتاب «الفلاخه النبطيه» را از زمان نبطي به زمان عربي ترجمه كرد. ابن وحشيه كه از كلدانيان ساكن معروف بود. علاوه بر اين كتاب تأليفات زيادي نيز در سحر و جادو و دو كيميا از خدماتي گذاشته است. [55]
از مترجمين ايراني كه ترجمة كتابهاي زمان پهلوي را به عهده داشتند مي‌توان از اين مقفع، خاندان نوبختي، علي بن زياد، حسن بن سهل، بلاذري، عمر بن فرخان و اسحاق بن يزيد را نام برد. ابن مقطع كه در رأس مترجمين ايراني قرار داشت، كتاب كليله و دمنه و بعضي از كتابهاي اخلاقي را ترجمه كرد، علي بن زياد كتاب ذبح شهريار را به عربي درآورد، اسحاق بن يزيد كتاب سيره الفرس (خداي نامه) را از زبان يهودي به زبان عربي ترجمه كرد. بالاخره بلاذري نيز به ترجمة كتب عهد اردشير بايگان همت گماشت.[56]
نتيجة كلام اينكه مسلمانان قسمت اعظم آثار علمي – فلسفي و ادبي اقدام مختلف را به زبان عربي ترجمه و نقل كردند و به گفته جرجي زيدان : بهترين معلومات هر ملتي را از آن ملت گرفتند. مثلاً در قسمت خلاف فلسفه، طب و هندسه، موسيقي - منطق و نجوم از يونانيان استفاده نمودند و از ايرانيان تاريخ، موسيقي، ستاره شناسي، ادبيات ، پند و اندرز و شرح حال بزرگان را اقتباس كردند و از هنديان طب، هندسه، حساب، نجوم، موسيقي ، داستان و گياه شناسي آموختند. از كلدونيان و نبطي‌ها كشاورزي، باغباني، سحر و طلسم و ستاره شناسي فرا گرفتند و شيمي و تشريح از مصريان به آنان رسيد و در واقع عربها علوم آشوريان و بابلي‌ها و مصريان و ايرانيان و هنديان و يونانيان را گرفته و از خود چيزهايي بر آن افزودند و از مجموع آن علوم و صنايع و آداب تهران اسلام را پديد آوردند.[57]
اما اين كه چه عاملي سبب پيشرفت تمدن اسلامي با آن سرعت غير قابل تصدي كه در جهان آنروز اتفاق افتاد بود عده‌اي از محققين معتقدند كه عليرغم تلاش و كوشش اقدام مختلفي كه اسلام را پذيرفته‌اند و در امپراتوري اسلامي براي پيشرفت تمدن اسلامي بذل مساعي كردند، اما عامل اصلي در پيشرفت تهران اسلامي، خود اسلام بود كه با تشويق و ترغيب به علم و دانش و نسامحي كه در مورد اقدام غير مسلمانان ولي اهل كتاب اعمال مي‌كرد باعث رشد و تعالي و پيشرفت تمدن و علم شد.[58]
بنابراين زمين ؟ كه براي رشد و نمو هسته‌ها علمي، فني ادبي و انساني ملت‌هاي مختلف مهيا نمود اسلام بود و در واقع آن ماشين پيچيدة فرهنگ و تمدن را اسلام به حركت درآورد. درست است كه ميراث تمدنهاي گذشته به جهان اسلام منتقل گشت، اما چون با روح اسلامي حاكم بر جوامع اسلامي در هم آميخت فرهنگ و تمدني بوجود آورد كه به عنوان فرهنگ و تمدن اسلامي معروف گرديد كه روح آن اسلامي و عناصر تشكيل دهندة آن ميراث تمدنهاي گذشته بود.[59]
از آنجايي كه تمدن مسيحيت در يك محدودة هزار ساله به نام قرون وسطي شكل گرفته است سعي مي‌كنيم دور نمايي از تمدن مردم اروپا را در اين دوره ترسيم نمائيم، به ويژه تأثير متقابل فرهنگي جهان اسلام و مسيحيت را بررسي خواهيم كرد.
جنگ‌هاي صليبي
؟ صليبي يك رشته لشكركشي، گسترده مسيحيان اروپا عليه مسلمانان بود كه از سال 1096 به فرمان پاپ اورين دوم[60] در مجمع كلرمون[61] فرانسه آغاز شد و دقيقاً 200 سال طول كشيد. هدف عمدة مردم اروپا از اين لشكركشي‌ها آزادي اورشيم و مزار عيسي مسيح (ع) از دست مسلمانان بود. اما اطلان كلمة صليب اين بود كه هر كس عازم جنگ مي‌شد، صليبي از پارچة قرمز را بر شانة راست و پشت و سينة خود مي‌دوخت.
هدف مطرح آن خود جنگهاي صليبي و برخوردهاي نظامي بين طرفين نيست، بلكه مقصود و تجزيه و تحليل دو موضوع قابل ملاحظه پيرامون جنگها است : يكي علل و ديگري نتايج جنگهاست.
الف : ريشه يابي علل بروز جنگهاي صليبي
به طور كلي محققين داخلي و خارجي چند واقعة مهم تاريخي را علت مستقيم و عامل اصلي جنگهاي صليبي دانسته اند. نخست ظهور سلاجقه و پيشرفت سريع آنان در مناطق غربي كه باعث رويارويي آنان با امپراتوري روم شرقي شد و در جنگ ؟؟ گرد (463 ق = 1071 م) رومن ديوژن[62] امپراتور بيزانس به دست آلب ارسلاين سلطان سلجوقي امير گرديد. اسارت ديوژن گرچه پيرو ارتدوكس بود، پاپ را خشمگين گرد و به به راه انداختن سروصداي تبليغاتي حاكي از مظلوميت مسيحيان و قدرت گيري و خشونت رفتار مسلمانان، موجبات تحريكات مذهبي مردم اروپا را فراهم نمود.[63]
علت دوم برخوردهاي غير معقول و متعصبانه الحاكم با ؟؟ خليفه فاطمي با مسيحيان اورشسم در خلال سالهاي 1004 تا 1014 م از قبيل مصادره اموال كليسا، سوزاندن كليساها و تأسيس مساجد كوچك به جاي كليسا و تخريب كليساي مقدس قيامت و اقداماتي از اين است كه به شدت در افكار زوار اروپايي مزار مقدس تأثير منفي گذاشت. به ويژه تخريب كليساي قيامت در سال 1010 كه زيارتگاه هزاران زائر مسيحي بود بيش از ديگر عوامل موثر واقع شد. برخورد تعصب آلود الحاكم باعث شد كه برخي از مورخين اروپايي به طور مبالغه آميز تعداد كليساهاي سوزانده و تخريب شده را سي هزار واحد بنويسند.[64]
سوم آزار و اذيبت زوار مسيحي اروپا چه به هنگام عبور آنان از آسياي صغير كه تحت فرماندهي سلجوقيان قرار داشت و چه به هنگام زيارت در بيت المقدس كه آنهم به تازگي از دست خلفاي فاطمي خارج شده و به تصرف سلجوقيان درآمده بود، چنانكه يكي از راهبان اروپا بنام «آبه ريشار»[65] با 700 نفر زائر براي زيارت مزار مقدس به راه افتادند ولي به علت ممانعت مسلمانان از قبرس برگشته و سخت آزرده خاطر شدند.
مسئله ديگر تصرف اراضي آسياي صغير از جمله انطاكيه، اورفه، طرسوس و نيقبه است سلجوقيان روم كه قبلاً جزو امپراتوري بيزانس بود و به ويژه «؟؟» كه به دليل اجتماع معروف رهبران مسيحي شرق و غرب به فرمان كنتانتين كبر در جهت رفع اختلاف ميان رهبران مسيحي از اهميت زيادي برخوردار بوده موجب استمداد امپراتوري بيزانس، الكسيوس[66] از پاپ اورين دوم شد. پاپ نيز بنابر دلايل مهمي كه بعداً به آن اشاره خواهيم كرد بلافاصله فرصت را غنيمت شمرد و به ياري او شناخت.[67]
شكي نيست كه علل ياد شده و عوامل ديگر نيز ار اين جنگهاي صليبي به حساب مي آيد. اما بسيار ساده لوحانه به نظر مي رسد كه اگر چنين دلايل را علت اصلي آن جنگها بدانيم، چرا كه همه آن مسائل علت ظاهري قضيه را نشان مي دهد، به عبارت ديگر براي شروع جنگهاي صليبي بهانه و مقدماتي لازم و ضروري بود تا لشكركشي عظيم بآن همه جمعيت مهيا شود.
اما آنچه مسلم است اين كه در درون جامعه اروپا زمينه هاي قبلي براي شروع جنگهاي صليبي وجود داشت و تنها جرقه اي براي شعله‌ور شدن آن آتش لازم بود كه با فرمان جهاد پاپ اوربان دوم عليه كفار (مسلمانان) در مجمع كلرمون آن مسئله عملي شد و تمام اقشار مختلف مردم اروپا يكصد به آن ندا، لبيك گفته و با آغوش باز از آن استقبال كردند.
براي ريشه يابي زمينه هايي كه حقيقتاً علت واقعي جنگهاي صليبي نيز محسوب مي شوند، بايد دو مسئله بسيار مهم مورد ارزيابي قرار گيرد:
الف:‌ اوضاع و احوال اروپا و تحولات داخلي آن طي سده هاي قبل از جنگهاي صليبي.
ب: علت تمايل هر يك از طبقات مختلف مردم اروپا براي شركت در جنگهاي صليبي.
به يقين مي توان گفت كه در جنگهاي صليبي چهار گروه از مردم اروپا نقش اساسي داشتند و هر يك نيز اهداف خاصي را دنبال مي‌كردند. نخست فئودالها بودند كه بعد از شارلاين بر اثر ضعف امپراتوران قدرت آنان افزايش يافت و در فكر تصاحب املاك جديد و گسترش متصرفات خود بودند، اين فئودالها براي رسيدن به مقدمه خود ناگزير بودند به اراضي فئودالهاي ديگر دست درازي كنند و به همين دليل گرفتار برخوردهاي خونين مي شدند.[68] نظام فئودالي در فرانسه بيشتر از نقاط ديگر اروپا مشاهده مي شد، فئودالهاي فرانسه اراضي آن كشور را به مناطق مختلف تقسيم نموده و قلعه هايي كه بنا نهاده بودند دائماً با هم مشغول نزاع و زد و خورد بودند.[69]
جنگهاي طولاني و وحشتناك آنها از يك سو باعث ويراني روستاها و شهرها مي شد و از سوي ديگر قدرت نظامي و اقتصادي طرحهاي درگير را به تحليل مي برد.
در اواسط قرون وسطي بيشترين نيروي طبقات بالاي اروپا به ويژه اشراف صرف جنگ با يكديگر و حتي با شاه مي شد.[70] بهترين دسته براي نشان دادن وضع فئودالهاي آنزمان، ‌فرمان پاپ اورين دوم است كه مي گويد:
«‌اي مردم فرانك ... بگذاريد هيچگونه تشويش در امور خانوادگي و هيچ نوع تملكي شما را از اين امر خطير باز ندارد. زيرا اين سرزمين كه اكنون شما در آن سكني داريد و از همه سو دريا و قله كوهها آن را در برگرفته است براي نفوس عظيم شما بسيار تنگ است. خوراكي كه از آن عايد مي شود به سختي تكافوي نيازهاي مردمي را كه به كار كشت مشغولند، مي كند. از اين روست كه شما يكديگر را مي كشيد و مي‌دريد و به جنگ دست مي زنيد و بسياري از شما در اين زد و خورد داخلي به هلاكت مي رسيد. لذا بگذاريد نفرت از ميان شما رخت بربندد. بگذاريد كشاكش هاي شما پايان يابد.‍»[71]
پس با توجه به اظهارات پاپ، اشراف و نجباي اروپا به چند علت براي كثرت در جنگهاي صليبي تمايل شديدي از خود نشان مي دادند: يكي براي رها شدن از آن جنگهاي خونين وويران گر كه بسيار خسته كننده بود. ديگر بر اثر ازدياد جمعيت آن طبقه اراضي جديدتر و بيشترين در شرق زمين به دست بياورند.[72]
موم آداب سنتي نظر قانون ارشديت كه به موجب آن فقط فرزند ذكور ارشد صاحب اموال و املاك پدر مي شد و ساير فرزندان از ارث محروم بودند. اين تبعيض به اين جهت انجام مي شد كه نظام فئودالي همچنان به حيات خود ادامه دهد.[73]
اما طبقه دوم كه نقش كليدي در جنگهاي صليبي داشتند و در واقع طراح آن بودند، پاپها و مقامات كليسا بودند. از قرن يازدهم به بعد و پس از نيكلاي دوم در سال 1059 تا حدودي كليسا مستقل شد و پس از آن در زمان گريگدار هفتم (هيلد بران) قدرت پاپها به اوج خود رسيد. در زمان پاپ انيوسان سوم ديگر حد و حسري براي اين قدرت قابل تصور نبود. چنانكه در هر مسئله كوچك سياسي، اجتماعي و اقتصادي اروپا دخالت مي كردند. حكام و سلاطين از ترنس قدرت كليد و حربه تحريم و تكفير اطاعت وي را قبول مي كردند.
موفقيت پاپها در آستانه وقوع جنگهاي صليبي بسيار موثر بود. اينان در طول ساليان دراز قرون وسطي تصوير تحريف شده و غلطي از اسلام در ميان مردم اروپا ترسيم نموده و مسلمانان را كافر و بت‌پرست معرفي كردند، حتي آنان را به پرستش تنديس پيغمبر اسلام (ص) نيز متهم نمودند و به پيامبر تهمت هاي ناروايي نسبت دادند.[74] حجم اين تبليغات سوء قبل از جنگهاي صليبي بسيار وسيع بود، به طوري كه مردم ساده لوح اروپا سالها قبل از جنگ خود را آماده براي حمله به بيت المقدس كرده بودند و بعد از آن نيز براي اين كه پاپها اروپاييان را بيشتر به جنگ عليه مسلمين تشويق و ترغيب نمايند و آن را يك جنگ مقدس نشان بدهند روز بروز بر تبليغات دروغ و مسموم كننده خود افزودند تا اينكه اين تبليغات در دانشمندان آنها نيز تأثير عميقي بجا گذاشت. به عنوان مثال دانته[75] در كتاب كمدي الهي براي پيامبر اسلام (ص) در دوزخ خود جاي داد تا بدينوسيله وي را مجازات نمايد.[76]
به طور حتم هدف پاپها از اين تبليغات، ايستادگي در مقابل اسلام و مسلمين بود، چرا كه در اثر ترويج خرافات و موهدات از سوي كليسا و مقامات روحاني اغفال نمودن مردم از اين طريق يعني خريد و فروش بهشت و جهنم و فروش الواح آموزش گناهان – از اين واهمه داشتند كه نفوذ اسلام از طريق اسپانيا و سيسيل مردم خموش اروپا را بيدار نموده و عليه تبليغات غلط كلسيا وادار خواهد نمود، لذا از هر گونه تبليغ و تحريف و تهمت و افترا در مورد اسلام و پيامبر آن دريغ نمي‌ورزيد.
يكي از اهداف مهم پاپها در جنگ هاي صليبي، سوق دادن مشكلات داخلي اروپا به خارج و كوتاه كردن دست فئودالهاي از كارهاي داخلي بود، چون درگيريهاي مدام فئودالها با هم و در بعضي مواقع با پاپها. علاوه بر اينكه املاك و اراضي فئودالها را ويران مي كرد، به اراضي ملك نيز صدمه وارد مي كرد و حتي در اين درگيريها رعاياي خرافات و موهودت از سوي كليسا مقامات روحاني اغفال نمود مردم از اين طريق يعني خريد و فروش بهشت و جهنم و فروش الواح آمرزش گناهان از اين واهمه داشتند كه نفوذ اسلام از طريق اسپانيا و سبيل مردم خموش اروپا را بيدار نموده و عليه تبليغات غلط كليسا وادار خواهد نمود ، لذا از هر گونه تبليغ و تحريف و تهمت و افترا در مورد اسلام و پيامبر آن دريغ نمي ورزيد .
يكي از اهداف مهم پاپها در جنگ هاي صليبي ، سوق دادن مشكلات داخلي اروپا به خارج و كوتاه كردن دست فئودالها از كارهاي داخلي بوده چون در گيريهاي مدام فئودالها با هم و در بعضي مواقع با پاپها علاوه بر اينكه املاك و اراضي فئودالها را ويران مي كرد به اراضي كليسا نيز صدمه وارد مي كرد و حتي در اين در گيريها رعاياي كليساها نيز آسيب ديده و باعث كاهش در آمد كليسا مي شد ، به عبارت ديگر درگيريهايي داخلي نيروهاي داخلي كليسا را نيز به تحليل مي برد . بنابراين كليسا با انعكاس مشكلات داخلي جامعة خود به خارج از اروپا از يك سو از مشكلات و جنگهاي داخلي مي كاست و از سوي ديگر قدرت و نفوذ خود را روز به روز در اثر اتحاد مردم اروپا افزايش مي داد .
هدف ديگر پاپها اين بود كه علاوه بر كليساهاي غرب ،كليساي روم شرقي (ارتدوكس ) را نيز تحت سيطرة خود در آورد . چنانكه وقتي آكليسوس امپراتور بيزانس از پاپ اورين دوم در مقابل سلجويان مردم تقاضاي كمك كرد . بلافاصله جواب مثبت دريافت كرد .[77]
سومين قشري كه نقش مهمي را در جنگهاي صليبي ايفا كرد ، دهقانان وابسته به زميني و ساير گروه هاي فقير اروپا بودند و اين گروههاي اجتماعي از نظر هدف به دو قشر تقسيم مي شدند : گروهي كه از روي اخلاص و براي انجام زيارت عازم بيت المقدس مي شدند و گروه ديگر افرادي بودند كه براي بدست آوردن زمين دست به شركت در جنگها مي زدند . همين گروه در راهها نيز اقدام به چپاول و غارت و اموال مردم سر راه خود مي زدند . عملاً همة گروههاي عازم اورشليم براي آمرزش گناهان خود و خلاصي فرار مقدم از دست كفار وارد در جنگ مي شدند .[78]
اكثر نيروهاي اعزامي در اردو كشي اول و دوم از همين دو گروه مذكور بودند كه غالباً نيز به اورشليم نرسيده كشته شدند . [79]
بنابراين اين گروه نيازمند براي شركت در جنگهاي صليبي اهداف خاص خود را دنبال مي كردند . از يك سو براي فرار از ظلم سيستم فئودالي كه هيچگونه حقوقي را براي آنان در نظر نمي گرفت . از طرف ديگر براي بدست آوردن دارايي به خصوصي زمين كشاورزان كه در اروپا به دليل فراواني جمعيت و انتقال ارث به فرزند ارشد پسر و تسلط فئودالها بر زمين هاي حاصلخيز رهسپار شرق شدند كه تورات و انجيل اين وعده را به آنان داده بود . [80]
طبقة ديگر كه از بروز جنگهاي صليبي خوشحال بودند . تجاراني بودند كه به ويژه با سرزمينهاي اسلامي روابط گستردة بازرگاني داشتند . بازرگانان اروپا غالباً در جمهوريهاي ونيز خبرا و فلورانس بودند كه مي خواستند با تسلط خطوط تجاري شرق مقري در بيت المقدس داشته باشند . و نيز آنها معتقد بودند كه اول ونيزي (يعني تاجر) و سپس مسيحي هستند.
بازرگانان اروپا با اين جنگها از يك طرف مي خواستند دست بازرگانان مسلمان را كه از رقباي قدرتمند آنان بشمار مي آمدند و مزاحم بزرگي براي آنان در مديترانه بودند كوتاه كنند و خود تجارت شرق و غرب را به عهده بگيرند و ازجهت ديگر با نقل و انتقال زوار و صليبيون از اروپا به اورشليم هم وظيفه ديني خود را انجام مي دادند و هم به سود كلاني دست مي يافتند .
ب- نتايج جنگهاي صليبي :
همچنانكه در قسمت علل جنگهاي صليبي گفته شد اين جنگها توسط مقامات كليسا و فدودالهاي بزرگ با هدف تسخير منطقة بيت المقدس و بدست آوردن اراضي بيشتر آغاز شد . اما پس از دويست سال جنگ و خونريزي و خسارات مالي فراوان اروپاييان به هيچ يكي از اهداف اوليه خود دست نيافتند . يعني نه بر اورشليم و نه بر سرزمينهاي همجوار يعني فلسطين و سوريه دست يافتند . حتي بسياري از مراكز تجاري بازرگانان ايتاليايي از اختيارشان بيرون رفت . با تمام اين احوال جنگهاي صليبي نتايج مثبتي نيز براي طرفين و به ويژه براي اروپاييان داشت . هم چنين در نتيجة دويست سال جنگ و مبارزه و گاهي همزيستي ميان طرفين جدال تأثيرات متقابل فرهنگي نيز داشته است . قبل از جنگهاي صليبي تمدن اسلامي از طريق اسپانيا (اندلس) و سيبل و غالباً توسط بازرگانان به اروپا نفوذ كرد و تأثيرات فراواني بجا گذاشت . ولي تفاوت عمدة جنگهاي صليبي در اين بود كه حجم و وسعت تماسها در طول جنگها بيشتر از اسپانيا و سيبل بود . چرا كه مناطق سوريه و فلسطين و مصر مسيحيان با اكثر مسلمانان و در واقع با جهان اسلام در ارتباط بودند . اما تماس آنها در اسپانيا و سيبل محدود به منطقة خاصي از جهان اسلام مي شد . وجه تمايز ديگران و كانون ارتباطي در اين بود كه در جنگها تأثيرات اقتصادي به ويژصنعت ، زراعت تجارت به مراتب بيشتر از آثار علمي بوده است . در صورتي كه تأثيرات علمي و فرهنگي جهان اسلام از طريق اسپانيا و سيبل بيشتر از جنگهاي صليبي بوده است . در اينجا به دسته بندي نتايج جنگهاي صليبي مي پردازيم .
الف: نتايج مذهبي :
جنگهاي صليبي از نظر اعتقادي و ديني دو نتيجة عمده به دنبال داشت ، در مرحله نخست تصورات قبلي مسيحيان نسبت به مسلمانان شكسته شد و يا بكلي تغيير يافت چرا كه تا آن موقع در اثر تبليغات سوء و اغراق آميز روحانيون مسيحي مردم اروپا مسلمانان را افرادي بت پرست و كافر و حتي وحشي تصور مي كردند و به پيامبر اسلام (ص) نيز تهمت هاي ناروا نسبت مي دادند . دامنه نفوذ تبليغات روحانيون بقه اي وسيع و عميق بود كه حتي در دانشمندان و متفكران آن سرزمين نيز تأثير گذاشته و عليه اسلام و مسلمين برانگيخته شده بود .
اما وقتي كه در جنگهاي صليبي مسيحيان اروپا از نزديك با مسلمانان آشنا شدند و با واقعيت هاي ديني و رفتار مسلمانان روبرو شدند دريافتند كه اينان بر خلاف تبليغات كليسا اهل توحيد و يكتاپرستي هستند و نام حضرت مسيح (ع) را با احترام ياد مي كنند و در انجام مراسم مذهبي خود و ساير مؤمنان اهل كتاب رفتار تجمل اميزي از خودشان نشان مي دهند ، نظرشان نسبت به مسلمان و اسلام كاملاً تغيير كرد و در رفتار و نگرش خود تجديد نظر كردند . صليبيون نيز خاطرات و مشاهدات خود را كه مربوط به مسلمانان بود پس از بازگشت به اروپا به گوش مردم رساندند و باب مطالعه براي متفكران اروپايي در خصوص اسلام گشوده شد . اما هنوز در ميان روحانيون مسيحي موارد از ضديت با اسلام مشاهده مي شد از جمله موارد زير را تبليغ مي كردند : 1- اسلام دين دروغين است و انحراف نسنجيده اي از واقعيت هاي يك دين آسماني است . 2- دين اسلام دين خشونت است و با شمشير گسترش يافته . 3- دين اسلام دين تن آسايي است . 4- حضرت محمد يكي از پيامبران ضد مسيح است .[81]
دومين نتيجه اعتقادي جنگهاي صليبي شكسته شدن تقدس روحانيون مسيحي و تضعيف اعتقادات مسيحيان نسبت به مسيحيت و آباء كليسا بوده مردم اروپا طي سالهاي طولاني جنگ و حتي قرون وسطي در نتيجة القاهات روحانيون كه خود را واسطه ميان خدا و مردم قرار داده بودند براي آنان منشاء ملكوتي قائل شده بودند و با ديد تقدس به آنان مينگريستند و هر آنچه از آنان مي شنيدند به جهت خلوص و پاكدامني و ساده لوحي مي پذيرفتند .
در اواخر قرن يازدهم ميلادي مردم اروپا داراي چنين اعتقادي نسبت به روحانيون خود بودند كه جنگهاي صليبي بر پا گرديد . روحانيت كليسا بلافاصله به بسيج مردم خود پرداختند . آنان صليبيون را لشكر خدا مي خواندند و وعدة پيروزي بر كفار را دادند كه هيچ گاه شكست نخواهند خورد . كليسا مردم را با اين روحيه و هدف به جنگهاي صليبي اعزام كردند .[82] پيروزي صليبيون در جنگ اول و دوم كه به تصرف اورشليم در سال 1099 ختم شد و اروپاييان توانستند در فلسطين حكومت لاتين تشكيل دهند . اين امر موجب محبوبيت و احياء قدرت كليسا شد . اما شكست هاي بعدي صليبيون و باز پس گيري اورشليم توسط مسلمانان ضربة سختي بر اعتقادات مسيحيان وارد كرد. طولاني شدن جنگ و اعزام اجباري امپراتوران اروپا به اورشليم و نهايتاً شكست صليبيون باورهاي مذهبي و پايه هاي قدرت كليسا را تضعيف كرد . به طوري كه مي توان اين شكست را نقطة عزيمت جنبش اصلاح ديني دانست : زيرا مسيحيان از پرداخت حقوق كليسايي خودداري كردند و پاپ مشكلات مالي روبرو شد و دست به فروش (الواح مغفرت ) زد . اين اقدام در مقابل كليساي ورتمبرگ مورد اعتراض مارتين لوتر كه كشيش و استاد دانشگاه همين شاهزاده نشين بود قرار گرفت و مذهب پروتستان شكل گرفت .
ب- نتايج سياسي :
جنگهاي صليبي شرايط سياسي اروپا را نيز دگرگون كرد . در اثر اين جنگها نظام فئودالي به ويژه در فرانسه و ايتاليا دچار ضعف و از هم پاشيدگي شد . در مقابل زمينة قدرت گيري و استيلاي نظام پادشاهي و استبدادي و مقدمة ظهور ملت – دولت و حكومتهاي متمركز و قدرتمند را فراهم آمد. در جنگهاي صليبي مقدار زيادي از سرف ها به فرمان پاپ از وابستگي به زمين و از پرداخت به هيهاي خود به فئودال آزاد و رهسپار بيت المقدس شدند . اين حادثه زير ساخت مستقيم فئودالي يعني اساس مالكيت و وابستگي سرف (رعيت) به زمين را ضعيف كرد . حتي صاحبان املاك بزرگ كه به جنگ مي رفتند نه تنها املاك خود را در برابر نقدينگي بورژوارني مي فروختند و يا به رهن مي گذاشتند بلكه كلية حقوق و امتيازات فدودالي و مالكانة خود را نيز مي فروختند. [83] بنابراين پس از جنگهاي صليبي هم قدرت كليسا و هم قدرت فئودالي با شكست روبرو شد و در مقابل قدرت سياسي پادشاهان افزايش يافت به ويژه در فرانسه كه مهد فئوداليسم و حوزة برتر نفوذ كليسا بود، پادشاهي پس از جنگ به اوج قدرت رسيد. [84]
دومين نتيجة سياسي جنگها كه ثمرة زوال قدرت كليسا و توان فئوداليسم بوده تغيير قوانين و آئين دادرسي از شكل فئودالي و كليسا به شكل حكومتي بود . در آئين دادرسي فئودالي معمولاً قوانين و نوع مجازات نا نوشته بود . به طوري كه در هر فئودالي برداشت خاصي از حقوق روم و آداب و رسوم محلي داشتند . پس از سقوط فئوداليسم ، پادشاهان قانون مجازات را از قوانين بيزانس (ژولتي تين) و برخي قوانين اسلامي تكيه كردند . بيشتر از هر پادشاهي فردريك دوم (1250-1211 م) امپراتور آلمان كه مقر حكومتي اش در سيبل بود مشاورنش را از ميان مسلمانان برگزيده بود و با سرزمينهاي اسلامي روابط سايسي – اقتصادي نزديكي داشت و از قوانين در آئين دادرسي استفاده كرد. فردريك به قدري از قوانين مجازات اسلامي بهره گرفت و به اندازه اي با مسلمانان روابط دوستانه برقرار كرد كه مورد خشم پاپ گريگوري نهم قرار گرفت . حتي پاپ به او فرمان لشكر كشي به اورشليم صادر كرد و فردريك ناچار شد به ظاهر اقدام به جمع آوري سپاه و لشكر كشي به بيت المقدس كند اما بالاخره از جنگيدن با مسلمانان خود داري كرد . [85]
برخي ديگر از پادشاهان اروپا به تقليد از خلفاء عباسي و پادشاهان مسلمان قوانين مجازات عمومي و قانون ماليات را در كشورهاي خود به اجرا گذاشتند . لويي دوازدهم در سال 1146 م قانون ماليات بر املاك اسلامي را در فرانسه تصويب و به اجرا گذاشت . در سال 1148 م فيليپ اگوست پادشاه فرانسه نيز چنين اقدامي كرد . هانري دوم پادشاه انگلستان نيز در سال 1166 م همين سياست را به اجرا گذاشت .[86]
از ديگر نتايج سياسي جنگهاي صليبي گسترش و تعميق قدرت سياسي – فرهنگي فرانسه در شرق اسلامي بود . زيرا در واقع جنگها زير نظر پادشاهان فرانسه شروع و ادامه يافت و مردم فرانسه بيش از ساير كشورهاي اروپايي به جنگ رفتند و كشته شدند به همين دليل فرانسه خود را صاحب جنگهاي صليبي و كليساي كاتوليك مي دانست بعد از جنگها تعداد زيادي از صليبيون كه غالباً فرانسوي بودند و به فرنگي يا فرانكي شهرت داشتند در سوريه – لبنان و فلسطين رسوب كردند و پادشاهان فرانسه در اين مناطق شاهزاده نشين هايي تأسيس كرد زير نظر خود روزبان فرانسوي در آنجا رواج يافت . ساكنين منطقه طرابس از مردم تولرز در جنوب فرانسه بودند و در شاهزاده نشين انطاكيه و اورشليم مردم شمال فرانسه ساكن شدند . شاهزاده نشين هاي فرانسوي همراه با همين زبان نه تنها در منطقة شاهات بلكه در برس – ارمنستان و يونان نيز رواج پيدا كرد .[87]
 
ج) نتايج اجتماعي :
مهمترين نتايج جنگهاي صليبي در مسائل اجتماعي بروز كرد . زير مردم اروپا با مذاهب آداب و رسوم نوع غذا ،لباس ،مسكن وشيوه زندگي اجتماعي مسلمانان آشنا شدند و هر دو طرف با يكديگر ازدواج كردند و يك نوع اختلاط خوني نيز بوجود آمد .
از عهد باستان شركتي ها در فرهنگ اروپا (بربر) شهرت داشتند . بنابراين زماني كه عازم شرق شدند فكر مي كردند كه با مردمي وحشي روبرو خواهند شد ، اما وقتي به شامات رسيد نيز متوجه فرهنگ وپيشرفت مسلمانان شدند و زندگي خود را به سبك آنان در آورند .[88]
دو عامل مهم در اين زمينه نقش كليدي داشت : يكي طولاني شدن مدت جنگها خصومت طرفين را كاهش داد زيرا در طول دويست سال جنگ بارها زد و خورد متوقف مي شد و مخصوصاً از نيمة اول جنگ به بعد نزاع ميان طرفين بسيار محدود بود و فقط نيروهاي مخصوصي كه در خدمت پادشاهان و فرمانروايان بودند آن هم در منطقة مشخص مي جنگيدند . در همين مواقع مناسبات دوستي ميان مسيحيان و مسلمانان بر قرار شد و از درجه اعتبار جنگ كاسته شد . ديگر اين كه شرايط جغرافيايي و اقليمي منطقة شامات نوع زندگي ،مسكن و خوراك خاصي را مي طلبيد كه مسيحيان ناچار بودند از همين شيوه استفاده كنند .
گرچه صليبيون موفق به نگهداري اورشليم و حفظ دست لاتيني در بيت المقدس نشدند ولي بسياري از مناطق همجوار را براي خود حفظ كردند و حتي پس از خاتمه جنگها نيز به زندگي خود در اين مناطق ادامه دادند. زيرا در اروپا كمبود زمين، مبارزات و زدوخوردهاي محلي بر سر كشاورزي و تعصبات مذهبي،‌ شيوع بيماريهاي واگير و كشنده هيچگونه جذابيتي را براي مسيحيان ايجاد نمي كرد و ترجيح مي دادند كه در شرق اسلامي باقي بمانند.
بنابراين استقرار اميرنشين هاي مسيحي در كنار دولت هاي اسلامي مهم ترين عامل تأثيرگذاريهاي فرهنگي – اجتماعي بود. به مرور افكار دو طرف نسبت به يكديگر بكلي تغيير كرد و رفته رفته جنگ به دوستي تبديل شد.[89]
ابن خبير كه در زمان صلاح الدين ايوبي به لبنان و فلسطين سفر كرده و شاهد برخي از جريانات آن منطقه بوده است، مي گويد. روزي شاهد بودم صلاح الدين با تمام سپاه عازم محاصره دژ «كرك» شد. اين سلطان آن دژ را محاصره كرد و كار محاصره به طول انجاميد. در همين حال كاروانهاي عازم از مصر و دمشق به امير نشين هاي مسيحي رفت و آمد ميكردند و بازرگانان مسلمان از دمشق در شهر عكاكه جزو اميرنشين هاي بزرگ صليبي بود تجارتخانه داشتند و كسي مزاحم آنان نبود.[90]
يكي از امراي شاهزاده نشين ها گفته بود: كه از مغرب بوديم به صورت مردم مشرق درآمده ايم. وطن خود را فراموش كرديم. بسياري از ما موطن خود را نمي دانيم و از آن ياد نمي كنيم. به جاي اين كه از هموطنان خود زن بگيريم يكي از اهل شام يا عرب نصراني را ؟؟ ميگرد و به زبان آن صحبت مي كند. حال كه مشرق تا اين درجه به حال ما مشاعد باشد، برگشتن به مغرب چه ضرورت دارد.[91]
د نتايج نظامي
يكي ديگر از نتايج جنگهاي صليبي آشنا شدن طرفين تخاصم با فنون و ابزارهاي جنگي يكديگر بود. در زمينه استحكامات نظامي و قلعه سازي و كوبيدن قلعه مسيحيان از فنون پيشرفته تري استفاده مي كردند و اين شيوه ها را از رومي ها آموخته بودند، اما در جندق كني و محاصره قلعه ها مسلمانان جلوتر بودند. به عنوان مثال مسلمانان در بناي قلعه معروف قاهره از سبك معماري فرانسوي و ايتاليا استفاده كردند. در مقابل مسيحيان شده است در ساختن «شاتوپلرن»[92] و «شاتل بلان»[93] از سبك معماري اسلامي تبعيت كردند. اين قصرها داراي ديوارهاي بلند و برجهايي به شكل مربع مستطيل بود كه بوسيله خندق احاطه شده بود. ارنست باكر در همين رابطه مي نويسد:
«قلعه هاي متحمدالمركز كه در زمان ادوارد اول در بريتانيا معمول گرديد از مهندسي نظامي لاتيني اورسليم اقتباس شده بود و اين سبك را رومي ها از اعراب آموخته بودند.[94]
اروپاييان حتي قبل از جنگهاي صليبي از سبك معماري مسلمانان در اندلس و سيسيل پيروي مي كردند. فردريك دوم قلعه هايي را كه توسط مسلمانان ساخته شده بود مرمت كرد. همچنين آثاري از معماري اسلامي در اسپانيا و پرتغال و حتي فرانسه نيز وجود داشت.[95]
اروپاييان تا پايان جنگهاي صليبي از دو وسيله مهمي كه در فعاليت‌هاي نظامي كاربرد موثري دارد اطلاعي نداشتند. اين دو باروت و قطب نما بود. گرچه اين دو وسيله به مسلمانان ربطي ندارد. ولي آنچه اهميت دارد اين كه اين دو را مسلمانان از چيني ها گرفته و به اروپاييان دادند. فيليپ حتي معتقد است:
هيچ يك از مورخان صليبي به اين دو ابزار نظامي اشاره اي نكردند.[96] اين دو وسيله در پيشرفت نظامي و فن دريانوردي اروپاييان بسيار موثر بود. ادريسي سياح مسلمان قرن دوازدهم ميلادي مي نويسد: استعمال قطب نما در ميان مسلمانان عموميت دارد.[97] اما اروپاييان تا قبل از قرن سيزدهم هيچگونه آشنايي با قطب نما نداشتند. بعد از جنگهاي صليبي اين دو وسيله به اروپا رسيد. خانم زيگفريد هونكه مي‌نويسد. يكي از صلبيون به نام «پتروس فون ماركوت»[98] كه معلم «راجر بكن»[99] انگليسي بود در بازگشت از سرزمينهاي اسلامي همراه خود معلوماتي در مورد مغناطيس و قطب نما به فرانسه آورد و در نوشته خود به نام «اپيستولا دومگنت»[100] در سال 1369 آن را به اروپاي مركزي آورد و سي و سه سال بعد به عنوان قطب نما مورد استفاده قرار گرفت.[101]
هـ - نتايج علمي ـ فرهنگي
گرچه جنگهاي صليبي در زمينه مسائل علمي هم بي تأثير نبوده است اما تأثيرات علمي و فرهنگي آن در مقايسه با مناطق اندلس و سيسيل بسيار ناچيز مي باشد. به عبارت بهتر بيشترين تأثيرات علمي مسلمانان در ميان مردم اروپا از طريق اندلس و سيسيل بوده تا جنگهاي صليبي. چرا كه اولاً اكثر نيروهاي شركت كننده در جنگهاي صليبي افرادي عامي و بيسواد بودند كه نه علاقه اي براي كسب علم از خودشان مي‌دادند و نه قادر به فراگيري آن علوم بودند. اما در اسپانيا و سيسيل برعكس جنگهاي صليبي، مسيحيان با شور و شوق عظيمي به تحقيق و تفحص در علوم اسلامي مي پرداختند. ثانياً منطقه شامات كه لاتين هاي اروپا در آنجا ساكن بودند از لحاظ علم و فلسفه به پاي اندلس و سيسيل نمي رسيد.[102] در نتيجه طبيعي بود كه اثرات علمي جنگها اندك باشد.
به اعتقاد برخي از محققين در ميان صلبيون عده معدودي از دانشمندان و صاحبان علم وجود داشتند كه به عنوان سرباز جنگي بسياري از منابع علوم و فلسفه اسلامي را به اروپا بردند و ترجمه كردند. آدلار[103]دوازدهم از سوريه – انطاكيه و طرنتبوس ديدن كرد و برخي از منابع اسلامي در زمينه نجوم و هندسه را به لاتين ترجمه كرد كه از آن جمله مي توان از «ذريح مجريطي» و «جداول نجومي خوارزمي» يك قرن پس از آدلار، لئونارد فيبوناتشي به مصر و سوريه سفر كرد. وي نخستين اروپايي است كه تحت تأثير علوم اسلامي درباره علم جبر كتابي نوشت. لئونارد از جمله مترجمين تحت حمايت فردريك دوم بود كه كتاب اعداد جذري خود را به فردريك دوم امپراتور آلمان اهداء كرد. انگليسي كه در فرانسه تحصيل كرده بود و مدتي نيز در سيسيل با محافل اسلامي رفت و آمد داشت، از جمله صلبيوني بودند كه در قرن
جنگهاي صليبي در زمينه علم طب هم تأثير بسزايي داشت. كتاب معروف «طب ملكي» يا كامل الضاعه تأليف علي بن عباس مجوسي كه شامل مسائل نظري و عملي طب بود در خلال جنگها (1127 م) توسط «استيفن انطاكيه» از اهال پيزا در انطاكيه ترجمه و به اروپا برده شد.
و نتايج اقتصادي
نتايج اقتصادي جنگهاي صليبي در مقايسه با نتايج سياسي، اجتماعي و علمي آن به مراتب بيشتر و موثرتر بوده است. جنگهاي صليبي اصولاً داراي يك رشته اقتصادي پنهان بود، زيرا در آنزمان شرق ؟؟ مركز فعاليت بازرگاني خلبان بود و بازرگانان مسلمان بر اين سقطه حساس مسلط بودند. كشتي هاي تجاري مسلمانان كالاها را از سواحل چين – هند – مالاگاسكا به خليج فارس حمل مي كردند. بخشي از اين كالا از طريق تنگه هرمز و خليج فارس به بنادر ايران مي آمد و از طريق خشكي وارد اروپا مي شد. بخش بزرگتر آن از طريق تنگه باب المندب و درياي سرخ و مصر (خشكي) و سپس درياي مديترانه به اروپا مي رفت. اين راه بزرگ دريايي به راه «ادويه» شهرت داشت. بازرگانان اروپا به ويژه ونيزيها - ؟؟ و بازرگانان شمال اروپا واسطه انتقال كالا به قاره اروپا بودند. در حالي كه تسلط بر مسير تجارت و مخصوصاً تأسيس تجارتي در منطقه مصر و شامات و حتي بين‌النهرين ارزش اقتصادي داشت.
در طول جنگهاي صليبي كه اروپاييان با فراواني كالاهاي تجاري در شرق آشنا شدند، رفته رفته عشق به ادامه جنگ كم رنگ شد و علائق اقتصادي و احساس ثروتمند شدن جاي تمايلات ديني را گرفت.
مهمترين كشور اروپايي كه در طول جنگ به ثروت بالايي رسيد ايتاليا (جمهوريهاي ونيز – جنوا – فلورانس) بود و نيزيهاي از يك سو با مراكز تجاري مسلمانان در ارتباط بودند و از سوي ديگر با بندر بزرگ بيزانس. تجار اروپايي به قدري مشتاق تجارت با شرق اسلامي شده بودند كه با وجود تهديد به تحريم و تكفير كليسا ونيزي ها، توجهي به اين تذكرات نداشتند.
ونيزيها كه عامل موثري در جنگ هاي صليبي بودند. در پشت جنگها، اهداف اقتصادي خود را دنبال مي كردند ونيزيها به دليل تصاحب كشتي هاي جنگي و تجاري هم زوار را در مقابل دريافت وجه به اورشيم انتقال مي دادند و هم از وجود آنان در رسيدن به مقاصد تجاري خود بهره مي گرفتند ونيزيها با رهبران صليبي قراردادي امضاء ‌كردند كه صليبيون را با كشتي به مصر و فلسطين منتقل كنند. پس از اين كه قرارداد امضاء شد دو شرط توسط ونيزيها مطرح شد، اول اين كه صليبيون بپذيرند آنچه را كه در نتيجه تصرف سرزمينها از اموال دشمنان به دست مي آوردند ميان هم به نسبت مساوي تقسيم كنند اعم از اموالي كه مصادر و غارت مي شود و يا غرامتي كه دريافت مي كنند. دوم اين كه ونيزيها صليبيون را مجبور كردند كه شهر مسيحي نشين «زارا» كه مركز تجارت بيزانس بود غارت و مردم آن را قتل عام كنند. اين هر دو شرط از سوي صليبيون پذيرفته شد و مردم مسيحي شهر زارا قتل عام شدند. اين اقدام از طرف پاپ و سرر مقف بيزانس تكفير شد. ولي در نهايت نشان داد كه علائق تجاري بر تعهدات مذهبي صليبيون پيش گرفته است.
تصرف شهر بيزانس توسط صليبيون و سقوط امپراتوري بيزانس به تحريك ونيزي ها در شروع جنگ چهارم صليبي (1204 م) خود نشانه ديگري از انحراف صليبيون از اهداف اوليه آنان بود. معلوم شد صليبيون بدنبال نعمات دنيايي هستند نه رهايي مزار مقدس از دست مسلمانان كافر.
يكي از نتايج گسترش تجارت ميان شرق و غرب توسعه شبكه راهها، تأسيس و توسعه شبكه صرافي و بانكداري و رشد شهرنشين و افزايش جمعيت كه خود موجب رشد محصولات كشاورزي و توسعه صنايع و بالا رفتن سطح اشتغال بود. صنعت شيشه گري، پارچه بافي، ابريشم، فرش، گليم، پوست، كارهاي چوبي بسيار رشد كرد و از طريق سيسيل و اندلس به اروپا صادر شد.
نتيجه مي گيريم كه جنگهاي صليبي كه ابتدا با اهداف مذهبي و با حمايت اشراف زميندار و مقامات روحاني كليسا و پشتيباني برخي امپراتوران كه بيشتر از ترس تكفير پاپ بود شروع شد، ولي در انتهاي اهداف و چهره آن كاملاً تغيير كرد، زيرا فئوداليسم سقوط كرد. ارزش زمين در اروپا كاهش يافت. برخي كه وابسته به زمين اربابي بودند آزاد شد و براي زندگي بهتر وارد شهرها شد. انبوه جمعيت بيكار نيروي ارزان قيمتي را در خدمت توليدات صنعتي قرار داد. رشد سرمايه گذاري و ظهور طبقه نوظهور بورژواري به قوي ترين كانون قدرت شهري تبديل شد پاپ كه تمام وعده هايش دروغ از كار درآمده بود ؟؟ عثماني مردم قرار گرفت. روستائيان با مهاجرت به شهرها شلوغ دست از تقيدات مذهبي خود كشيدند و به جاي «امت» كه واحد همبستگي مردم مسيحي بر پايه علائق ديني بود جاي خود را به «ملت» كه واحد همبستگي مردم بر اساس علائق سرزميني بود، داد. ملت – دولت شكل گرفت. دولت هاي قدرتمند و متمركز به منظور استقرار وحدت ملي با ارتش ملي و نظام حقوقي جديد شكل گرفت تا امنيت و آرامش لازم براي رشد سرمايه داري را فراهم آورد. بنابراين جنگهاي صليبي با اهداف مذهبي شروع شد و با تأمين اغراض اقتصادي – سياسي به پايان رسيد. به دليل ناكامي كليسا در جنگهاي صليبي مقدمات فروپاشي قرون وسطي همراه با قدرت مسيحيت فراهم آمد و با قدرت گيري طبقه نوظهور بورژوازي و ظهور سلطنت منطقه دولت هاي سرزمين پديدار شد – نظام فئوداليسم فرو پاشيد و دوران جديد در تاريخ اروپا آغاز گرديد.
 
 
دانشگاهها و مراكز علمي
دانشگاههاي اسلامي يكي از مهمترين عوامل انتقال و نفوذ علم و فلسفه اسلامي به اروپا بود و نقش اساسي در تحول فكري و بيداري مردم آن سرزمين داشته است.
پيش از آن كه ارتباط ميان دانشگاههاي اسلامي با دانشگاههاي اروپا در قرون وسطي و همچنين ميزان تأثر و تأثير آن دور را مورد بررسي قرار دهيم، لازم است كه ابتدا اشاره اي هر چند مختصر در زمينه تاريخ پيدايش و چگونگي نظام اداري دانشگاههاي اسلامي صورت گيرد، چرا كه سابقه تأسيس دانشگاههاي اسلامي صدها سال قبل از دانشگاههاي اروپايي مي باشد و قلمرو اسلام نيز در آن روزگار حوزه پذيرش دانشجويان مسيحي اروپا بوده است.
الف: تأسيس دانشگاه در سرزمين هاي اسلامي
در مورد پيدايش دانشگاه و مراكز علمي در جهان اسلام، اظهار‌نظرهاي مختلفي بيان شده است. برخي از مورخين همچون سيد امير علي[104] معتقد است كه نخستين دانشكده اسلامي در زنان امام جعفر صادق (ع) در مدينه داير شد. وي مي نويسد تمام مناظرات و مباحثات فلسفي مراكز اسلامي آن زمان تحت هدايت و راهنمائيهاي دانشكده حضرت صادق (ع) و زير نظر وي بود. ايشان در واقع بنيانگذار دانشكده معقول در اسلام مي باشند.[105]
برخي ديگر از پژوهشگران، نخستين دانشگاه يا مركز تحقيقات عالي را «بيت الحكمه» بغداد مي دانند كه چگونگي پيدايش آن تا حدود زيادي مبهم و نامشخص است. عبدالرحيم غنيمه[106] تاريخ تأسيس «بيت الحكمه را به دوره منصور (158-136 هـ) مي رساند. احمد شبلي با استناد به منابع تاريخي و با اطمينان كامل پيدايش بيت الحكمه را به دوره هارون‌الرشيد (193-170 هـ ) نسبت مي دهد.[107] اما فيليپ حتي وعده زيادي از صاحبنظران معتقدند كه اين موسسه در زمان مأمون (218-198 هـ) و به دست وي تأسيس شده است.
ولي آنچه مسلم به نظر مي رسد اين است كه بيت الحكمه زمان مأمون كه در اثر توجه و مساعي وي درخشانترين ايام خود را مي‌گذارند، علاوه بر ترجمه كتاب، يك انجمن علمي و يك كتابخانه كه رصدخانه اي نيز بدون پيوسته بود به صورت فعال به كارهاي علمي مي پرداخت.[108]
علاوه بر حوزه هاي علمي قرنهاي اول و دوم هجري، بيت الحكمه بغداد را نيز نمي توان با مفهوم دانشگاه در دوره هاي بعد يكي دانست. چونكه بيت الحكمه يك مركز آموزشي نبود و طلبه و دانشجو در آنجا به درس خواندن مشغول بودند. بلكه عده اي از پژوهشگران و مترجمان زبردست در آن مركز جمع شده و به امر ترجمه و استناخ آثار يوناني – سرياني – هندي و پهلوي مي پرداختند.[109]
به نظر فيليپ حتي و اكفردگيوم، نخستين دانشگاه علمي واقعي كه در دوره اسلامي تأسيس شد و علاوه بر پذيرش دانشجو – وسايل زندگي – مسكن – غذا و هزينه تحصيل ايشان را فراهم مي كرد و حتي سرمشق دانشگاههاي بعدي جهان اسلام و اروپاي قرون وسطي بود، نظاميه است كه توسط خواجه نظام ؟؟در سال 458-460 و 1065 و 1067 م تأسيس شد.[110]
اما برخي از محققين، دانشگاه الازهر را هم از حيث تاريخي و هم از لحاظ برنامه هاي پيشرفته و ابتكاري آن مقدم بر نظاميه مي دانند.[111] دانشگاه الازهر كه در سال 359 توسط جوهر سيسيلي سردار معروف خليفه فاطمي نباشد و در سال 361 عملاً شروع بكار كرد.[112] در زمان خليفه فاطمي العزيز بالله (386-365 هـ) به شكل كامل دانشگاه درآمد و به دستور وي برنامه آموزشي آن برقرار شد. حجره هايي براي دانشجويان و منزلهايي براي اساتيد نيز در كنار آن ساخته شد.[113]
اين دانشگاه در زمان الحاكم بامر الله (411-386 هـ) از لحاظ تأسيسات ساختماني در اثر مساعي وي به اوج خود رسيد و داراي 36 رواق يا ايوان شد كه هر كدام از آنها به دانشجويان و طلبه هاي سرزمين و مذاهب مختلف اختصاص يافته بود. هر يك از رواقها توسط يك شيخ اداره مي شد كه زير نظر «ناظر» يا رئيس دانشگاه كار مي‌كردند.[114]
دانشجويان اين دانشگاه از مقرري ماهيانه ـ مسكن ـ غذا و حتي لوازم التحرير رايگان استفاده مي كردند. به گفته احمد شيلي دانشگاه الزهر در آن روزگار همچون مادري مهربان و پدري معلم ملجاء و مأمن علمي براي دانشجويان و طلاب تنگ دست بود.[115] بنابراين دانشگاه الزهر نخستين موسسه عالي علمي در سرزمين هاي اسلامي بود كه با استانداردهاي دانشگاههاي اروپايي دوران جديد قابل تطبيق بود. اما بعد از الازهر، نظاميه بغداد را مي توان به عنوان دانشگاه اسلامي به مفهوم واقعي و امروزي آن پذيرفت. خواجه نظام الملك كه نظاميه بغداد را يك قرن پس از الازهر ساخت، بسياري از مقررات و برنامه هاي آموزشي معمول در الازهر را به كار برد. خواجه به منظور رقابت با خلفاي فاطمي كه شيعي مذهب بودند، سعي كرد با بالا بردن كيفيت دروس و اساتيد، الازهر را تحت الشعاع قرار دهد و تقريباً در اين كار توفيق يافت.[116]
ابن جبر اندلسي كه در قرن ششم هجري از بغداد ديدن كرده مراكز علمي آن بويژه نظاميه را چنين توصيف كرده است: «بزرگترين و نامدارترين آنها مدرسه نظاميه است كه يكبار در سال 504 بازسازي شد. فورجه براي تأمين هزينه هاي دانشگاه املاك وسيعي را وقف دانشگاهي كرد.»[117]– سازماندهي – استخدام شيوخ و پذيرش دانشجو دخالت داشت، از مهمترين و با اعتبارترين مراكز آموزش عالي نه در سرزمين هاي اسلامي، بلكه در جهان به حساب مي آمد. همچنين زير نظر خواجه فارغ‌التحصيلان اين دانشگاهها به بالاترين مراتب علمي – سياسي و مذهبي مي رسيدند. براي اعضاء علمي اين مراكز درجات مخصوصي از جمله مدرس – نائب – معيد- فقيه – خازن المكتبه به كار برده مي شد.[118] نظاميه بغداد و نظاميه هاي ديگر از جمله نظاميه نيشابور، زير نظر مدبرانه خورجه كه در برنامه ريزي آموزشي
اين دانشگاهها داراي كتابخانه بزرگ و مخبري بودند كه انواع كتابها در آن جمع‌ آوري شده بود و در اختيار دانشجويان قرار ميدادند. ضمناً نظاميه بغداد داراي تالارهاي مخصوص وعظ و سخنراني بود و به ؟؟ الازهر براي استادان و دانشجويان خوابگاه – غذا – مستمري و ساير نيازمنديها تدارك ديده شده بود.[119]
تفاوت عمده ميان دانشگاههاي شيعي و سني بويژه در الازهر و نظاميه اين بود كه در مراكز علمي شيعي مباحي عقلي چون فلسفه – حكمت و علوم طبيعي با شور و شوق تمام مورد بحث قرار مي گرفت. اما در مراكز علمي اهل تسنن صرفاً به مسائل شرعي و علوم اسلام همچون صرف و نحو – تفسير قرآن – فقه – منطق – كلام و لغت پرداخته مي شد. به طوري كه در نظاميه بغداد تدابير فلسفه ممنوع بود.[120]
به هر حال تأسيس مدارس نظاميه و برنامه هاي منظم و مرتب آن بسياري از بزرگان علم و سياست را بر آن داشت كه به پيروي از آن به تأسيس مراكز علمي از آن گونه مبادرت ورزند. چنانكه صدها مدرسه و دانشگاه در سالهاي بعد از آن تأسيس شد. درصدد آنها مستحضريه قرار داشت كه در سال 640 هـ به امر مستحضر عباسي در بغداد ايجاد شد.[121] امتياز اساسي اين دانشگاه نسبت به نظاميه اين بود كه نظاميه تنها به مذهب شاخصي و طريقه اشعري اختصاص داشته اما دانشگاه المستفير داراي چهار مدرسه جداگانه براي مذاهب اربعه تسنن بود. در مورد اهميت و عظمت دانشگاه المستفير اظهارنظرهاي بسياري شده كه توصيف ابن عبري از ديگر مورخين كاملتر است:
«المستفير فرزند الظاهر دستور داد تا يك مدرسه بنام مستفيريه بنا نمودند، چنان مدرسه اي كه در دنيا مانند آن رخنه نشده بود و آن را به بزرگترين وضع كهن از نظر شكل ظاهري و وسعت و وسايل و آرايش هاي ظاهري و تزئينات آن روز درآورد و فقهاي مبرزي را براي تدريس در آن از گوشه و كنار سرزمين پهناور اسلامي فراهم آورد و آن مدرسه را وقف چهار مذهب شاخصي، جنبي، حنفي و مالكي نمود و براي تدريس هر يك از رشته هاي چهار مذهب يك استاد معين كرد و براي هر استاد هفتاد و پنج شاگرد فقه جمع آوري كرد و براي تمام آنان غذا و مسكن و مايحتاج زندگي فراهم آورد و در داخل مدرسه يك حمام مخصوص فقها و يك حمام براي طلاب بنا نمود و يك انبار كالاي مصرفي و يك انبار كالاي دارويي و نوشيدني تدارك ديد و يك طبيب مخصوص را موظف نمود كه هر روز صبح از طلاب و ابواب جمعي مدرسه معاينه مي كرد.»[122]
البته دانشگاههاي جهان اسلام در زمان مورد بحث به الازهر – نظاميه و مستفيريه خلاصه نمي شد، بكله دهها دانشگاه و مركز مطالعات اسلامي با عناوين مختلف در سرزمينهاي اسلامي وجود داشت از جمله رشديه – امينينه – طرخانيه – خاتونيه و شريفيه در سوريه و مدارس ناصريه و صلاحيه در مصر و مراكز ديگري در سمرقند – مرو – بلخ – نيشابور – اصفهان – لاهور كه به طلاب و دانشجويان علوم اسلامي مي آموختند.[123] فقط در بغداد مدرسه و در دمشق بيست مدرسه مشغول آموزش بودند. اندلس نيز يكي از مراكز مهم علوم اسلامي بود به طوري كه فقط بيست هفت مدرسه حاضر اطفال يتيم و تهيدست بود.[124]
پادشاهان مسلمان اندلس مخصوصاً در دوره خلفا بني اميه در رقابت با خلفاي عباسي دانشگاههاي معتبري در قرطبه (پايتخت) شبيعيه – غرناطه (گرامادا) تأسيس كردند كه در قرن دوازدهم و سيزدهم در ايتاليا،‌ فرانسه و انگليس دانشگاههايي به سبك دانشگاههاي اسلامي اندلس ساخته از جمله دانشگاه سالفورد ايتاليا – دانشگاه پاريس و دانشگاه گمبريج.
فيليپ حتي در توصيف دانشگاه قرطيه آورده: «دانشگاه قرطيه بخش‌هاي مختلفي از جمله ملكشناسي – رياضيات – طب – داروسازي و علوم اسلامي داشت كه مقدار زيادي دانشجو در اين بخش ها مشغول تحصيل بودند. اكثر دانشگاههاي سرزمين هاي اسلامي دو ويژگي داشتند: يكي اين كه داوطلبان خود را از ميان پيروان خرق اربعه گزينش مي كردند. دوم اين كه داوطلبان بلاداي شهادتنامه وفاداري خود را به خليفه يا پادشاه اعلام مي كردند و در اين صورت پس از فراغت از تحصيل مناصب بالاي دولتي و ديواني به آنان واگذار مي‌شد.
فيليپ حتي اضافه مي كند كه پس از جنگهاي صليبي كه علماي مسيحي با علوم و فلسفه ومنابع اسلامي آشنا شدند براي فراگيري زبان عربي و برخي ديگر از ؟؟ شرقي و بهره گيري از منابع به دانشگاه‌هاي اندلس وارد شدند.[125]
تأسيس نخستين دانشگاه‌هاي اروپا و ارتباط با دانشگاه‌هاي اسلامي
اين عنوان يكي از مهمترين عناوين پژوهش ماست كه بايستي به دقت پاسخ داده شود، زيرا بيشتر تقابل علمي و فرهنگي ميان دو تمدن مسيحي و اسلام اصولاً بايستي از طريق دانشگاه – كتابخانه ها و مراكز اسناد و علماء و فلاسفه صورت گيرد. ولي متأسفانه در ايران و حتي سرزمين هاي اسلامي به اين توجه نشده است. در صورتي كه آلفردگيوم در تحقيقي تحت عنوان «ميراث اسلام» چنين اظهارنظر كرده است:
«اگر دروسي راكه محصلين مسلمان در قرنهاي دهم و يازدهم ميلادي مي خواندند با آنچه همقطاران مسيحيشان مي آموختند مقايسه كنيم درخواهيم يافت كه تماس و تأثير متقابل دانشگاههاي جهان اسلام و جهان مسيحيت بسيار زياد بوده است. تحصيل و مطالعه منظم – ارتباط استاد و شاگرد – موضوع تأمين مسكن و غذا و مستمري – اوقافي كه براي تأمين اين هزينه ها در نظر گرفته مي شد و گواهينامه‌هايي كه به فارغ التحصيلان اعطا مي شد در مراكز آموزشي شرق و غرب مثل بغداد و آكسفورد كلي بوده است.»[126]
«خانم زيگفريد هونكه در كتاب: فرهنگ اسلام در اروپا، معتقد است كه دانشگاههاي اروپايي بخش وسيعي از الگوها و برنامه هاي دانشگاهي اسلامي را اقتباس كردند.[127]» البته حقيقت اين است كه اروپاييان اواخر قرون وسطي در فراگيري علم و فلسفه تنها به منابع اسلامي اتكاء نكردند بلكه از بقاياي علوم و فلسفه يونان و روم كه در گنج صومعه ها به فراموشي سپرده شده بود نيز استفاده كردند. بيزانس نيز يكي از مراكزي بود كه آثار علم و فلسفه يونان را در خود حفظ كرده بود و بسياري از علماء و فلاسفه اين شهر با منابع اصيل يوناني به اروپاي غربي مهاجرت كردند.
اما ارزش منابع اسلامي نيست به منابع ديگر اين بود كه پس از سقوط يونان به دست رومي ها در سال 146 ق- م بحثي از ميراث فرهنگي و فكري يونان توسط اسكندر به شهر اسكندريه در مصر منتقل شد و بخش ديگر به بيزانس با برقراري خلافت عباس به ويژه از زمان منصور و هارون الرشيد و فرزندان او و شكل گيري نهضت ترجمه در بغداد بقاياي علم و فلسفه يونان از طريق امپراتوري روم شرقي (بيزانس) و همچنين از مسير انطاكيه كه جانشين اسكندريه شده بود وارد دنياي اسلام شد. علماء اسلامي تنها به فراگيري ميراث يوناني اكتفا نكردند، بلكه بر هر كدام از رشته هاي علمي شروحي نگاشتند و برخي از منابع يوناني را پس از بررسي مورد نقد قرار دادند. اين اتفاقي بود كه تا آنزمان در هيچكدام از كانونهاي فرهنگي حتي روم و مصر رخ نداده بود.
بنابراين تأثير علم و فلسفه اسلامي روح بخش بيداري اروپاي ؟؟ اين بود كه اولاً تنها حوزه تمدني كه به دليل سنت ديني و باورهاي ملي در طلب علم سفارش شده بود ايران و سرزمين هاي اسلامي بود. ثانياً ارتش نسبي كه طي قرنهاي دهم تا چهاردهم بر سرزمين هاي اسلامي به ويژه ايران تا قدرت گيري غزنويان حاكم بود زمينه پذيرش و توسعه علم و فلسفه را فراهم آورد. ثالثاً روابط گسترده تجاري ميان ايرانيان و ساير مسلمانان و اروپاي غربي و به ويژه نزديكي شرق و غرب و شناسايي يكديگر در سالهاي پاياني جنگهاي صليبي بستر تأثير و تأثر فرهنگي ميان دو حوزه تمدني را فراهم كرد.
پس از پايان جنگهاي صليبي اروپا تصميم گرفت خود را از سلطه دنياپرستي كليسا آزاد كند و به جاي آخرت گرايي مطلق كه توصيه كليسا بود به سمت دنياگرايي نسبي كه شعار بورژوازي بود، حركت كند. اين تصميم به يك سياست تبديل و سياست به جنبش بيداري اروپا منجر شد. بنابراين اروپا از هر موقعيت و هر منبعي كه به تحقق اين جنبش كمك كند بهره گرفتند كه طبق اظهار نظر علماء اروپايي بيشترين مساعدت را منابع اسلامي به اين بيداري كردند.
اما پس از جنگهاي صليبي كه به نفع مسلمانان خاتمه يافت، شرق اسلامي دچار سرنوشت كاملاً متفاوتي نسبت به اروپا شد. اروپا در پي وحدت و همدلي و كوتاه كردن دست رياكاران كليسايي از دخالت در امور عمومي قدم در عضو جديدي از تاريخ خود گذاشتند كه به دوران مدرن شهرت دارد. اما سرزمينهاي اسلامي دچار تفرقه ديني و درگيريهاي قومي و جنگ پادشاهان محلي شدند و زمينه را براي هجوم مغول فراهم كردند.
بنابراين در اين كه علم و فلسفه يونان كه در حوزه ؟؟ اسلامي احياء شده و پرورش يافته بود و طي جنگهاي صليبي به اروپا برده شد و در ساخت تمدن جديد اروپا اثر گذاشت تصور نمي ورد كه علماء اروپايي ترديد داشته باشند. «گوستاولو بون و بسياري از پژوهشگران اروپايي اعتقاد دارد كه سهم تأثيرات مراكز علمي اسلامي در شكل گيري مراكز آموزشي اروپا و جنبش بيداري اروپا از قرن سيزدهم به بعد غير قابل ترديد است.»[128]
بدون ترديد اكثر دانشگاههاي اروپا در قرون وسطي (از قرن 12 و 13 به بعد) تأسيس شده است.
از جمله دانشگاه پاريس در سال 1200 – دانشگاه آكسفورد در سال 1214 دانشگاه موپليه 1220 – دانشگاه ناپل در سال 1224 و دانشگاه پالمرمو – دانشگاه بولونيا – پادوآ و كمبريج تقريباً حدود سال 1231 ايجاد شدند.[129]
هنري لوكاس معتقد است دو عامل مهم در پيدايش و گسترش دانشگاههاي اروپا اهميت داشت:
«اول تركي كه در مردم مخصوصاً اومانيست ها براي زنده كردن مجدها Rennaissan علم و فلسفه يونان و احياء حقوق روم در سالهاي پيش 1200 بوجود آمده بود. دوم اينكه پيشرفت هاي اقتصادي هم باعث شكل گيري طبقه نوظهور بورژوازي شد و هم بهبود وضع مالي مردم اجازه داد مردم فرزندان خود را براي تحصيل به دانشگاه بفرستند.»[130]– فلسفي اسلامي آشنا شد، اروپا را بفكر دانشگاه انداخت و زمينه را فراهم كردند.»[132] اما خانم زيگفريه هونكه تمام مسيحيان با مسلمانان طي 200 سال جنگهاي صليبي را عامل قهري در تأسيس دانشگاههاي اروپايي با الگوهاي دانشگاههاي اسلامي مي داند. وي مي نويسد: «مسلمانان با دانشگاههايشان كه از قرن نهم ميلادي شكوفايي داشت و از زمان ژربر[131] كه در جريان ملاقاتها و روابط خود ؟؟ آنطرف كوههاي پيرينه با محافل علمي
ويل دورانت و همچنين دايره المعارف بريتانيكا نخستين مدارس كليساها و ديرهاي زمان شارلاين را مقدمه و زيربناي اصلي تشكيل دانشگاههاي بعدي اروپا مي دانند و مي نويسند كه تعدادي از اين مدارس تأسيس شده در قرن نهم ميلادي، بتدريج در قرون دوازدهم و سيزدهم به دانشگاه تبديل شد.»[133]
«ژاك لوگف[134] در كتاب «روشنفكران قرون وسطي» معتقد است كه از قرن دوازدهم فرهنگ و تمدن «يوناني – عربي» به صورت منابع و مآخذ خطي همراه مواد اوليه مثل ادويه – ابريشم و ساير كالاهاي كمياب در اروپا از بغداد – دمشق از طريق بيزانس و قرطبه و اروپا شد.» ژاك لوگف اضافه مي كند كه خلفاي عباسي با براه انداختن نهضت ترجمه آثار فلاسفه يوناني از جمله ارسطو – اقليدوس – هيپوكرات و برخي ديگر را به كمك ؟؟ و تسطورين ها (مسيحيان شرقي) و حتي يهوديان كه از آزار مذهبي امپراتوري بيزانس به اسلام پناه برده بودند،‌ به عربي ترجمه كردند. علماء مسلمان نيز شروح و تفاسيري بر نظرات فلاسفه يوناني نوشتند. اين آثار در مدارس و دانشگاه‌هاي اسلامي تدريس مي شد و به ويژه در طول جنگهاي صليبي توسط دلالهاي يهودي به اروپا برده شده، زيرا يهوديان به دليل داشتن سواد اروپايي و آ‌شنايي با فن كتابداري – طبابت – رمالي به دربار خلفا و كاخ بزرگان رفت و آمد مي كردند.
آنچه مسلم است جنگهاي صليبي كه عامل مهمي در نزديكي فرهنگ اروپا و اسلام بود، زمينه را براي آگاهي و آشنايي اروپاييان با منابع و مأخذ و فرهنگ و تهران و محافل علمي و فلسفي اسلامي فراهم كرد و در طول اين مبارزات دويست ساله آثار ارزشمندي از دنياي اسلام به اروپا برده شد.[135]
«فيليپ ولف در كتاب «بيداري روشنفكري در اروپا» معتقد است كه در قرن يازدهم آثار بيداري و روشنفكري و نوآوري در اروپا ظاهر شد. روابط تجاري ميان شرق و غرب گسترش يافت – كالاهاي جديدي از شرق وارد اروپا شد. شهرها گسترده تر شد. قشر جديد شهرنشين صاحب سرمايه شكل گرفت. مدارس و دانشگاهها تأسيس شدند. بقاياي آثار فلاسفه يوناني از شرق و از طريق اندلس به اروپا وارد شد و ميراث فرهنگي مسيحي را پي‌ريزي كرده.[136]
الگوي دانشگاه‌هاي اسلامي در ساخت دانشگاه‌هاي اروپا
در مورد اين كه دانشگاه‌هاي اسلامي در تحول و شرقي دانشگاه‌هاي اروپا چه بوده و در چه زمينه‌هايي تأثيرات آن نمود يافته است؟ بايد گفت كه بي ترديد دانشگاه‌هاي اروپا در بسياري از مسائل دانشگاهي نظير سبك معماري، دوره‌هاي آموزشي برنامه‌هاي تدريس و كتابهاي مورد بحث و خيلي از مسائل ديگر از مسائل ديگر از مراكز علمي جهان اسلام اقتباس و استفاده كردند.[137] كه بطور اختصار به جلوه هايي از آن موارد اشاره مي كنيم:
1- دانشگاههاي اروپا در بدو تأسيس هم از لحاظ هدف و هم از جهت برنامه تدريس از دانشگاههاي اسلامي الگوبرداري كردند. به گفته مورخين غربي يكي از هدفهاي اصلي دانشگاه‌هاي اروپا به ويژه دانشگاه پاريس و دانشگاه‌هاي ايتاليا چون بلونيا و پالمرمو، احياي مطالبات ديني و رونق بخشيدن به مسائل مذهبي بود. الهيات از جمله دروس مهم و با ارزشي بود كه در آن دانشگاه‌ها تدريس مي كردند، عده اي از شخصيت هاي برجسته و معروف اروپا چون «آبلار».[138]
«آلبرت كبير»[139] «توماس آكويناس»[140] ـ «راجرپيكن»[141] و غيره از فارغ التحصيلان يا اساتيد اين دانشگاه‌ها به حساب مي آمدند، تفكر حاكم بر آن دانشگاه‌ها تفكر ديني بود و همه چيز با محك دين سنجيده مي شد، حتي فلسفه و علم نيز در خدمت دين بود، بنا به اعتقاد «روين لوي» اروپاييان اين كتاب را از نظاميه بغداد اقتباس نموده و در دانشگاه‌هاي خود رايج كردند چون هدف عمده موسس نظاميه (خواجه نظام الملك) در تأسيس آن نيز همان آموزش مسائل مذهبي و گسترش و بسط احكام ديني بود و براي اين كار از بزرگترين استاد زمان خود يعني امام محمد غزالي كه سخت پايبند احكام شريعت و ضد افكار فلسفي بود، استفاده كرد.
دروسي كه در دانشگاه‌هاي اروپا تدريس مي شد شامل هفت موضوع يا علم بود كه به دو قسمت علوم مثلث يا ثلاثي كه عبارت بودند از: حرف و نحو ـ معاني و بيان ـ منطق كه هدف از تدريس آنها اين بود كه كشيشان و طلاب علم با آئين نگارش، فن بيان و قدرت استدلال در مباحث ديني آشنا شدند. قسمت ديگر علوم مرجع يا اربعه بود كه عبارت بود از: حساب (براي رسيدگي به دخل و خرج كليسا) هندسه (براي ترسيم نقشه دير و كليسا) نجوم (براي تنظيم تقويم كليسايي) موسيقي (براي نواختن ارغنون و اجراي كر). تنها پس از آموختن اين علوم بود كه طلاب حق تحصيل فلسفه و الهيات را داشتند.[142] جالب اين كه كتابهاي درسي دانشگاه‌هاي اروپا نيز در قرون وسطي و پس از آن نيز از ميان ترجمه لاتين كتابهاي اسلامي كه از قرن دوازدهم شروع شده بود انتخاب مي شد. اين كتابها كه يا تأليف خود دانشمندان اسلامي بود و يا ترجمه از زبان يوناني ـ‌ ايراني و هندي.
گوستاولوبن آورده است: «تمام دانشگاه‌هاي اروپا پانصداي ششصد سال روي همين ترجمه ها داير و مدار علوم ما فقط علوم مسلمين بود و در بعضي رشته ها مثل طب مي توان گفت كه تا زمان حال نيز جاري مانده است. در فرانسه آثار ابوعلي سينا تا قرن نوزدهم مورد استفاده قرار گرفت و شروحي بر آنها نوشتند.»[143]
گستاولوبن مي افزايد: تا قرن پانزدهم نقل قولهايي كه مأخوذ از مصنفين عرب نبود مستند نمي شمردند. راجر بيگن[144] ، لئونارد دوپز[145]، آرنود[146]، ويلانوو[147]، رايمون لولي[148]، سن توماس داكن[149]، آلبرت كبير[150] و آلفونس دهم[151] يا شاگرد علماء عرب بودند و يا تا قبل اقوال آنان.[152]
سرازير شدن سيل عظيم تأليفات و ترجمه‌هاي دانشمندان اسلامي به اروپا از يك سو و تنوع آن كتب به نسبت موضوعات خاص و رشته‌هاي مخفف از سوي ديگر تحول بزرگي در رشد افكار دانشجويان آن سرزمين و دگرگوني نظام آموزش دانشگاهها ايجاد كرده بود. البته نقش مسيحيان اروپا در اين تحول بزرگ بسيار چشمگير بود. چونكه علاوه بر دانشجويان، پادشاهان و سلاطين نيز در امر تعليم و تدريس علوم اسلامي اهتمام زيادي بخرج مي دادند. به عنوان مثال در سال 1473 لويي يازدهم دستور داد كه در درس فلسفه بايد تأليفات اين رشد و ارسطو تدريس شود.[153]
همچنين فردريك دوم (1194-1250) كه خود از عالمان و دانشمندان بزرگ به حساب مي آمد. دانشگاه ناپل را اساساً به قصد معرفي علم و حكمت مسلمين به مردم اروپا تأسيس كرد.[154] همچنين آلفونس دانا (1281-1250) كه خود از عالمان و دانشمندان بزرگ به حساب مي آمد. دانشگاه ناپل را اساساً به قصد معرفي علم و حكمت مسلمين به مردم اروپا تأسيس كرد.[155] همچنين آلفونس دانا (1281-1250) به كمك يكي از دانشمندان بزرگ قرن سيزدهم ميلادي به نام ابوبكر رقوطي دانشگاهي ساخت كه در آن وي به مسلمين و مسيحيان و يهوديان علوم گوناگوني را تعميم مي داد.[156]
اما همگام با نفود آثار و افكار انديشمندان اسلامي، بسياري از‌ آداب و رسوم و الفاظ جاري در دانشگاه‌هاي شرقي نيز مراكز علمي اروپا نفوذ كرد. چنانكه صاحب كتاب «مدارس نظاميه و تأثيرات علمي و اجتماعي آن» مي نويسد:
«آنچه كه پس از تأسيس دانشگاه‌هاي جديد در نيم قرن اخير به عنوان اقتباس از غرب در استعمال عناوين دانشگاهي مترادف با استاديار – دانشيار و استاد، استفاده مي كنيم، در حقيقت همان اصول و عناويني است كه دانشگاه‌هاي اروپا از نظام معمول در مدارس نظاميه و ؟؟ به در بكار بردن القاب، معيد ـ نايك، مدرس، استفاده مي كردند و حتي لباس سياه (جبّه) پوسيدن و به هنگام درس بر كرمي (سدّه) نشستن نيز از روش معمول در نظاميه‌ها اقتباس شده است.»[157]
الگوبرداري از ضوابط دانشگاه‌هاي اسلامي توسط اروپاييان تا آنجا بود كه حتي يادداشت برداري از دروس ارائه شده و دادن گواهينامه به دانشجويان و نشستن طلاب روي زمين به صورت نيم دايره در مقابل استاد مواردي بود كه اروپاييان از نظاميه برداشت كرده بودند.[158] خانم زيگفريد هونكه مي گويد: حق تأليف يا جواز تدريس كه از سنت اعراب بود با برقراري تشكيلات مدارس عالي در اروپا، همين رسم به دانشگاه‌هاي اروپا راه يافت.»[159]
علاوه بر شيوه تدريس، دانشگاه‌هاي اروپا در سبك معماري دانشگاه‌هاي اسلامي در اسپانيا و ممالك شرقي و به ويژه از دانشگاه الازهر تقليد كردند. از جمله ساختمان دانشگاه كمبريج انگليس و صحن آن اقتباس از دانشگاه الازهر است.[160] همچنين تقسيم بندي دانشجويان به درجات مختلف كه از ابتكارات دانشگاه الازهر بودند كه آن گذشت در دانشگاه‌هاي اروپا نيز رايج شد. مثلاً ؟؟ سلطنت لويي نهم (سن لويي 1226-1270) شعبه فنون دانشگاه پاريس را برحسب مليت دانشجويان و اساتيد آن به چهار قسمت تقسيم كردند: قسمت فرانسويان ـ قسمت انگليسي‌ها ـ قسمت ؟؟ ـ قسمت پيكارديها ـ هر يك از قسمت ها توسط يك مدير اداره مي شد.[161]
خلاصه اين كه تأثير دانشگاه‌هاي اسلامي از نظر شكل و محتوا كاملاً روي تأسيس ـ تدريس و اداره دانشگاه‌هاي اروپا يك امر قطعي است. همانگونه كه علماء اسلامي پس از اخذ منابع علمي ـ فلسفي يوناني و ترجمه آن به زبان عربي تفاسير ارزشمندي بر آن گذاشتند، دانشمندان اروپا نيز بعد از گرفتن علوم و فلسفه اسلامي و ترجمه آن به زبان عربي.
تفاسير ارزشمندي بر آن گذاشتند، دانشمندان اروپا نيز بعد از گرفتن علوم و فلسفه اسلامي و ترجمه آنها به زبان لاتين شرح تكميلي بر آن نوشتند و در دانشگاه‌ها تدريس كردند. بنابراين قرون وسطي بهترين زمان تأثيرات فرهنگ و تمدن اسلامي روي تمدن مسيحي بوده است. همچنين مسيحيت نيز اثرات قابل ملاحظه‌اي روي فرهنگ و عادات مسلمانان منطقه جنگهاي صليبي گذاشت كه از جمله مي توان به رسوب مسيحيان صليبي در لبنان و سوريه اشاره كرد كه موثرترين عامل انتقال فرهنگ و تمدن مسيحي به دنياي اسلام است.
يكي از دلايل موفقيت اروپاييان در جهت دستيابي به رنسانس اين بود كه هدف خود را مشخص كرده بودند و براي رسيدن به اين هدف بدون هيچگونه تعصبي به تمام حوزه هاي تمدني و به ويژه حوزه تهران غني اسلامي سر كشيدند و مصالح ساخت رنسانس را فراهم آوردند.
 
فلسفه
بي ترديد، فلسفه به معناي مصطلح آن از جمله علومي بود كه در نهضت ترجمه از طريق آثار يوناني و سرياني وارد جهان اسلام شد، اما فلسفه‌اي كه به دست دانشمندان اسلامي رسيد، همان فلسفه افلاطون و ارسطو در مفهوم باستاني آن نبود، چرا كه اين فلسفه نه بطور مستقيم بلكه از طريق فلاسفه نو افلاطونيان حوزه اسكندريه و بعد از تغيير و تحولات زياد به دست مسلمانان رسيد.
متفكران اسلامي نيز وقتي با چنين فلسفه اي كه رنگ ديني و شرقي بخود گرفته بود مواجه شدند. با آغوش باز از آن استقبال نمودند و در مدت بسيار كم، بيشتر كتابهاي فلسفي يونان و اسكندريه ترجمه كرد، و خود نيز تحقيق و كنكاش در مسائل فلسفي پرداختند.
به نظر محققين اخذ فلسفه يوناني توسط مسلمانان مرهون چند عامل عهده بوده است. نخست آنكه، مكتب اسلام نه تنها مخالف موضوعات عقلي و فكري به ويژه در چند قرن اوليه نبود. بلكه از يك سو مسلمانان را به تفكر و تدبر در كائنات تشويق مي كرد. از سوي ديگر براي اثبات اعتقادات خود در زمينه توحيد و معاد و مسائل ديگر برهان و حجت را لازم مي شمرد. به نظر استاد مطهري يكي از علل پذيرش فلسفه در ميان مسلمانان نيز همين سازگاري روح اسلامي با تعقلات فلسفي بود كه اديان ديگر از چنين روحيه اي برخوردار نبودند.[162] البته در نظر برخي از فرقه هاي اسلامي از جمله اشاعره تعقل گرايي و تحصيل فلسفه تقبيح و تحريم شده و فيلسوف برجسته هوادار اين نظر غزالي است كه رساله حنجالي «تهافت الفلاسفه» كه در واقع صدور فرمان تخريب و تكفير فلاسفه است را نوشت گرچه پس از خروج از مقام سرپرستي نظاميه بغداد كه به حكم خواجه نظام الملك آن را پذيرفته بود، آنگاه رساله خود را رد كرد و خود به ؟؟ فلسفه رفت. اما در مسيحيت نيز فلاسفه‌اي ظهور كردند (از قرن دهم و يازدهم) كه البته اصل عقلاميت را پذيرفتند منتهي در پرتو و حمايت ايمان. آنسلم[163] معتقد بود «وحي پايه عقل است به شخص بايد معتقدات كليسا را پيش از آنكه در باب آنها استدلال كند بپذيرد.»[164] اين عقيده به صراحت ايمان را مقدم بر برهان و عقل مي داند،‌ ولي به هر حال عقل و استدلال فلسفي را رد نمي كند. اما پترآبلار[165] در قرن دوازدهم مي گويد: ايمان جهت مقبوليت خود در برابر عقل بايد نيازهاي آن را برآورد و خود را به سلاح دليل بيارايد.»[166]
اين عقيده در واقع نشان از وحدت و يگانگي الهيات با فلسفه است. بنابراين هم اسلام و هم مسيحيت در برخي دوره هاي تاريخي خود كه با تعصب حكام و فقها روبرو شدند باب استدلال ـ فلسفه و تعقل لابه‌لاي دين بستند.
دومين عاملي كه در توسعه و ترقي فلسفه نقش اساسي داشتند. اهتمام و مساعي بعضي از خلفاي عباسي چون هارون‌الرشيد و مأمون در ترجمه كتب فلسفي بود، ابن النديم در اين زمينه به جريان خواب مأمون اشاره مي كند و بعد از نقل چگونگي وي با ارسطو و سئوال و جوابهاي ردوبدل شده بين آندو، چنين ادامه مي دهد «اين خواب يكي از اسباب نشر كتاب‌هاي فلسفه شد.[167] افزون بر اين پيدايش مكتب ؟؟ و پذيرش عقايد آن از سوي مأمون را نيز در گسترش فلسفه موثر دانسته‌اند.[168]
سومين دليل توجه به فلسفه در جهان اسلام تلاش و كوشش سرسختانه انديشمندان اسلامي براي تعليم و تعلم روشهاي استدلالي بود كه در مبارزه و مباحثه با علماء اديان ديگر به آن متوسل مي‌شدند. سيد حسين نصر در كتب «سه حكيم مسلمان»‌ و «علم و تمدن در اسلام» به اين نكته ظرايف با عنايت بيشتر توجه كرده و نوشته است كه «علت واقعي ميل شد به مسلمانان در آغاز قرن سوم هجري به علوم غير اسلامي بالخاصه فلسفه يوناني را بايد در احتمال مبارزه و معرضه و چالشي دانست كه جهان اسلام با آن روبرو بود. اين چالش از سوي علماء الهي و فيلسوفان اقليت‌هاي ديني، به ويژه ؟؟و ترسايان بود كه در ميان مسلمانان مي زيستند، در مناظراتي كه در شهرهايي چون بغداد و دمشق ميان يهوديان و مسيحيان از يك طرف و مسلمانان از سوي ديگر صورت ميگرفت، مسلمانان چنان احساس ميكردند كه چون قادر نيستند از اصول عقايد خود به روش مخالفان جهود و ترساي خويش با براهين منطقي و فلسفي دفاع كنند و حقانيت اصول اسلامي را از اين راه به ثبوت برسانند، در مناظره و احتياج مغلوب مي شدند، توجه دستگاه خلافت به آنكه علم يوناني را در دسترس دانشمندان اسلامي قرار دهد، به احتمال قوي از توجه به همين چالش سرچشمه گرفته است.[169]
بنابراين وضع جامعه آنروز ضرورت مجهز شدن به براهين فلسفي و منطق را براي مسلمانان ايجاب مي كرد و در كنار آن چون از حمايت بعضي از خلفا و از تشويق و ترغيب اسلام نيز برخوردار بودند، در نتيجه روز به روز بر رونق فلسفه اسلامي افزوده شد و تكامل يافت. البته در اينجا اين سئوال مطرح است كه آيا فلسفه اسلامي تمامي موضوعات و اصول فلسفي خود را از يونان،‌ روم و يا هند و ايران گرفته است، يا ريشه بسياري از موضوعات آن در بين مكتب شيعه و معتزله كه قبل از ترجمه آثار فلسفي يونان تأسيس شده بودند وجود داشت. آنچه به نظر مي رسد اين است كه هر دو مورد در شكل گيري فلسفه اسلامي نقش اساسي داشته است، اما چون اين يك موضوع كاملاً فلسفي است و بحث آن از حوصله اين تحقيق خارج است، لذا از پرداختن به آن احتراز مي كنيم و به بررسي سير تاريخ فلسفه ادامه مي‌دهيم.
آنچنانكه گفته شد چون دانشمندان اسلامي فلسفه يوناني را از نو افلاطونيان گرفته بودند، لذا در روش برخورد با آراء فيلسوفان باستان و مسائل فلسفي آن نيز از آنها پيروي مي كردند، يعني همانگونه كه نو افلاطونيان سعي مي كردند اعتقادات افلاطون و ارسطو را تركيب و تلفيق نمايند، فلاسفه اسلامي نيز از يك طرف در نزديك كردن انديشه‌هاي اين دو فيلسوف تلاش مي كردند و از سوي ديگر سعي مي‌كردند فلسفه را با دين تطبيق نمايند.[170]
البته سازش اين دو براي دانشمندان اسلامي به جهت عدم مخالفت اسلامب با مباحث فلسفي و عقلي چندان مشكل عهده به حساب نمي‌آمد. اما همين مسئله براي دانشمندان مسيحي قرون وسطي كه داراي تفكر جزمي بودند يك مشكل جدي به حساب مي آمد.[171]
نخستين فيلسوف اسلامي كه در سازش فلسفه با دين و عقل و ايمان كوشش شايسته اي نمود. ابويوسف يعقوب بن اسحاق كندي[172] (280-185 هـ = 873-801 م) بود. ابن النديم وي فيلسوف العرب ـ فاضل دهر و يگانه دوران خود مي خواند و اسامي تمامي كتب او در زمينه فلسفه ـ منطق ـ حساب ـ موسيقي‌ـ نجوم ـ طب و برخي ديگر را در كتاب خود كه بيشتر از 265 جلد مي باشد، ذكر مي كند.[173]
محققين كندي را بنيانگذار كتب مشايخي (فلسفه ارسطويي) در جهان اسلام مي دانند و عقايد وي را نزديك به عقايد نوافلاطونيان ذكر مي‌كنند.[174] كندي از جمله كساني بود كه سعي مي كرد فلسفه را با دين تطبيق و تلفيق كند. به نظر وي دو نوع علم و معرفت در جهان وجود دارد، يكي علم الهي كه خداوند متعال به پيامبران مي بخشد و ديگري علم انساني كه عالي ترين شكل آن فلسفه است.[175]
بنابراين ابن كندي هم فلسفه را حق مي دانست و هم دين را و چون به حقيقت هر دو معترف بوده در نتيجه هيچگونه تناقضي ميان آن دو احساس نمي كرد.[176] با اين كه ابن كندي را مسائل فلسفي از افكار نو افلاطوني متأثر شده بود. اما در مسائل رياضي سخت تحت تأثير فيثاغورثيان جديد قرار گرفته بود و معتقد بود كه انسان تا رياضي نداند نمي تواند فيلسوف شود.[177] (افلاطون هم بر سر در آكادمي نوشته بود هر كه هندسه نمي داند، وارد نشود.)
ابن كندي در قرون وسطي و رنسانس در مغرب زمين از چنان منزلتي برخوردار بود كه او را يكي از حجت هاي علم نجوم مي‌شناختند و او را همرديف ارشميدوس ـ ارسطو و اقليدوس قرار مي دادند و حتي او را يكي از دوازده چهره عقلاني بزرگ بشريت معرفي كرده اند.[178]
دانشمند ديگري كه بعد از كندي برجسته‌ترين فيلسوف مشايي به حساب مي آيد، ابونصر محمد بن طرخان بن اوزلغ الفارابي[179] (339-258 هـ = 950-870 م) است. ابن خلكان در كتاب «و فيات العيان» آورده كه «فارابي بزرگترين فيلسوف جهان است علي الاطلاق»[180] حنا الفاخوري به نقل از ابن سبعين[181] مي گويد: «اين درد با فهم‌ترين فلاسفه اسلام و آگاهترين ايشان در علوم قديمه است و تنها فيلسوف اوست.»[182]
ارزش و اعتبار فارابي در تمدن اسلامي به چند جهت داراي اهميت است:
«نخست اين كه وي اول كسي بود كه در تاريخ اسلام علوم را به صورت كامل طبقه بندي كرد و محدوده هر يك از آنها را مشخص نمود و به همين دليل به معلم ثاني (پس از ارسطو) معروف است، زيرا قبل از وي ارسطو نخستين فيلسوفي بود كه به عنوان معلم اول همين كار را انجام داد.[183]
دوم اين كه او از جمله انديشمنداني بود كه بسيار ساده زندگي مي‌كرد و حتي لباس صوفيان به بر مي كرد و خود را از خوشگذراني و عين و نوش بدور مي داشت. فارابي تنها فيلسوفي بود كه مباحث فلسفه سياسي را مطرح كرد و به همين جهت وي را بنيانگذار فلسفه سياسي در تاريخ اسلامي مي شناسند. او در اين زمينه بيشتر از نظرات افلاطون متأثر شده بود و او را امام فلسفه مي خواندند. آراء سياسي وي در سه كتاب مشهور بنامهاي: آراء اهل المدينه الفاضله‌ ـ تحصيل السعاده ـ السياسه، المدينه، تجلي يافته و براي نسلهاي بعدي به يادگار مانده است.
اهتمام فارابي در آثار ارسطو خصوصاً در منطق بسيار حائز اهميت است. به نظر سيد حسين نصر از هفتاد تصنيفي كه براي فارابي بر شمرده اند، نيمي درباره منطق است كه در واقع موسس منطق اسلامي خود او بوده است.
اكثر فلاسفة اسلامي بعد از فارابي از نظرات وي متأثر شده‌اند. فارابي مانند ؟ خود الكندي، در زمينة تطبيق فلسفة يوناني با معارف اسلامي تلاش بسياري به خرج داد. وي در سارش افكار و فيلسوف برجستة يوناني (ارسطو و افلاطون) نيز سخت كوشيده كتاب «الجمع بين اي الحكيمين افلاطون و ارسطو» نشان از تلاش فارابي در دين زمينه دارد.[184]
بعد از فارابي اخوان الصف بودند كه در نزديك كردن فلسفه بادين كوشش فراواني كردند. اخوان الصف گروهي از علماء و فلاسفه‌اي بودند كه در سال 373 هـ = 983 م در بصره انجمن سري تشكيل دادند و به تأليف مقالاتي در زمينة مسائل علمي و ديني پرداختند. [185]– ابواحد مهرجاني – عوفي و زيدبن رفاعه.[186] مجموعه مقالات آنان تحت عنوان «مسائل اخوان الصف» شامل 51 رساله است كه در آن به طور مفصل در مورد هر يك از علوم مطالبي بيان شده است. منابع اسلامي نام برخي از مولفان و رهبران را چنين نقل كرده است : ابوسليمان محمد بن معشر سبتي، ابوالحسن علي بن هارون زنجاني
هدف اصلي انجمن اخوان الصف گسترش فلسفه و زدودن ناپاكيهاي اجتماع از اين طريق، اخوان الصف تصور مي‌كردند كه براي تكامل انسان اتحاد بين فلسفة يوناني با شريعت اسلامي ضروري مي‌نمايد.[187] ابن العبري به نقل از ابوحيان توحيدي كه معاصر اخوان الصف و معاش با برخي از رهبران آن بود مي‌نويسد ابوحيان در جواب سئوال شخصي كه از مذاهب و اعتقادات آنان پرسيده بود گفته كه آنان به هيچ چيز معيني خود را منسوب نمي‌كنند و معتقدند كه شريعت به ناداني‌هايي آلوده شده و گمراهي‌هايي به آن راه يافته است و راهي براي طهارت و پاكي ديانت جز از طريق فلسفه وجود ندارد و معتقدند هر گاه شريعت عربي را با فلسفة يوناني توجيه و تفسير كنند به كمال مطلوب رسيده‌اند.[188] مجموعه رسالات اخوان الصفاء دست به دست مي‌گشت و در فلسفه و يهود نفوذ عميق داشت و اثر آن را در نوشته‌هاي غزالي، ابن رسد، ابن جبرون (يهودي) و يهودا هالري، مي‌توان ديد و به احتمال زياد در انديشة ابن سينا نيز به تأثير نبوده است.[189]
در فلسفه مشايي بعد از فارابي فلاسفة ديگري نيز ظهور كردند كه از همه معروفتر، ابوعلي الحسين بن سينا (428 – 370 هـ = 1037- 980 م) بود. ابن سينا را بزرگترين فيلسوف جهان اسلام در طول تاريخ ذكر كرده‌اند. كتاب شفاي وي نمايندة اوج فلسفة مشايي در اسلام است.[190]
ابن سينا همانند فارابي، كندي سعي كرد نظرات فلسفي را با عقايد عامة مسلمانان تطبيق دهه و به قول ويل دورانت «او نه مثل لوكريتوس بود كه بخواهد اين را به خاطر فلسفه از ميان بردارد و نه مثل غزالي كه مي‌خواست فلسفه را به خاطر دين نابود كند.[191]– فلسفة مشايي تا حدود زيادي ارزش و اعتبار خود را در سرزمينهاي اسلامي از دست داد و به جانب مغرب زمين و اندلس سرازير شد و آلبرت كبير كه به شاگرد ابن سينا افتخار مي‌كرد اين فلسفه را در اروپا احيا كرد.[192] اما پس از ابن سينا به دلايل گوناگون از جمله ظهور غزالي و مخالفت جدي وي با فلسفه تمايلات سني گري سلجوقيان و ترس رجال دين از افكار جسورانة فلسفي
حكام اموي اندلس كه در رقابت نخست سياسي – فرهنگي باختصاي عباسي بغداد بودند به حمايت نويسندگان و دانشمندان اسلامي پرداختند. حكم دوم خليفه اموي (366 – 350 هـ = 976 – 961 م) دستور استنساخ تمامي كتابهاي موجود در حمالم شرقي را صادر كرد. وي براي جلب بعضي از مؤلفان بود شرق نمايندگان پيش آنان فرستاد تا تأليفات خود را به نام او كنند كه از آن جمله ابوالفرج اصفهاني صاحب كتاب «الاغاني» بود. نماينده خليفه از ابوالفرج تقاضا كرد كه كتاب خود را پس از اتمام به جاي آنكه به نام عباسيان كند، به نام حكم دوم بكند و براي اين كار هزار دينار زر به او بخشيد و نظيريني رفتار را با قاضي ابوبكر ابهري مالكي كرد و از او خواست كه شرح مختصر ابن عبدالحكيم را به نام او كند.[193]
حكم دوم از طريق همين تمهيدات توانست كتابخانه عظيمي در اندلس تشكيل دهد كه بعضي از مورخين تعداد كتب آن را بالغ بر چهارصد هزار جلد (؟) تخمين زده و تنها فهرست آن چهل و چهار جلد است.[194]
در هر صورت، اين كه از قرن اول هجري رفت و آمد دانش پژوهان اسپانيا به سرزمينهاي اسلامي همچون مصر، شام، عراق و ايران جريان داشت اما از قرن چهارم به بعد در اثر مساعي بعضي از خلفاي اموي اين رفت و آمد مضاعف شد، مقرس، صاحب كتاب «نفع الطيب» فهرستي از نام آن دانشمندان اندلس را كه براي كسب علم و فلسفه به سرزمينهاي اسلامي و حتي ماوراء النهر و چنين نيز سفر كرده بودند، ذكر كرده است.[195]
يكي از همين متفكران ابوالقاسم مسلحه المجريطي (مادريدي) متوفي 398 هـ = 1007م بود كه در سفر تحقيقي خود، انديشه‌هاي علمي – فلسفي اخوان الصفا و رسائل آن را به اسپانيا برده و در آن سرزمين به ترويج آن پرداخت. [196]
بنابراين در نتيجة همين رفت و آمدها بود كه بسيار افكار و آثار دانشمندان اسلامي چون فارابي – كندي و ابن سينا و متفكران ديگر شرقي به مغرب زمين راه يافت و علماء مسيحي با بهره گيري از منابع علمي – فلسفي مسلمانان در پي ريزي بخش روشنفكري و تاريخ عصر جديد اروپا موفق شدند. اما جالب اين كه مقرس از قول ابن سعيد مغربي مي‌نويسد :
«مردم اندلس از تمام دانش‌ها بهره مي‌گرفتند – به غير از فلسفه و نجوم، اين دو علم مورد علاقه خواص بود كه به خاطر ترس از عدم توان افشا كردن آن را نداشتند. چنانكه وقتي عدوم از اشتغال كسي به فلسفه و نجوم آگاه مي‌شدند او را زنديق مي‌خواندند و حتي ممكن بود او را سنگسار كنند.»[197] اين طرز تلقي عدوم ناشي از حكم فقهاي مالكي بود كه نسبت به فلسفه و فيلسوف احساس تنفر داشتند و معتقد بودند ورود فلسفه به حوزة دين موجب اختلال در شرع مقدس مي‌شود.[198]
در مورد فرمانروايي ديني حاكمان المرابطون (1143 – 1090 م) نيز هيچكس جرأت بيان مسائل فلسفي را نمي‌كرد. اما در عهد حكومت الموحدين (1223 – 1130 م) فقهاي مالكي نفوذ خود را از دست دادند زيرا اسپانياي اسلامي دچار تجزيه به شاهزاده ؟ كوچك مسلمان شد و رفته رفته غلبة مجدد مسيحيان از سوي شمال اسپانيا بالا گرفت. در اين دوره تا حدود زيادي فلسفه فرصت شكوفايي خود را بازيافت و زمينه ظهور فلاسفه بزرگ همچون ابن طفيل و اين رشد فراهم شد. ابويعقوب يوسف يكي از سلاطين موحدين در دربار خود انجمني براي گردهمايي فلاسفه و علماء تدارك ديد و خود به يادگيري فلسفه پرداخت. ابن رشد گرچه به عنوان فيلسوف اندلسي شهرت دارد ولي در زمينة طبابت نيز مطالعات گسترده‌اي انجام داد و به عنوان طبيب ابويعقوب برگزيده شد.[199]
بعد از مرگ ابويعقوب ابن رشد طبابت را در دربار فرزند وي ابويوسف المنصور رسال كرد، اما پس از درگير شدن المنصور در جنگ قشتاله (كاسيتل) با فرمانروايان مسيحي ، وي براي جلب رضايت فقره مالكي براي صدور فتواي جهاد، ابن رشد را به منطقة آسيانه[200] در شمال اسپانيا تبعيد كرد و در پي پافشاري فقها كتابهاي فلسفي او را ؟. ليكن بعداً از كردة خود پشيمان شد و براي جبران اين هتلك حرمت از اين رشد دعوت كرد تا با مرز زمان خود و تحت حمايت سلطان به مراكش برود.[201] جايي كه فوت كرد.
ابن رشد از يك طرف با انتشار رساله‌اي با عنوان «تهافت استهافت» پاسخ قرالي را داد كه در كتابش به نام «تعافت الفلاسه» فلسفه را رد كرد (البته پس از كناره گيري از رياست نظامية بغداد به فرمان خواجه نظام الملك اظهار بذاهت كرد) و از سوي ديگر فلسفة او مورد اقبال دانشمندان اروپايي قرار گرفت تحول عميقي در طرز تفكر متفكران مسيحي ايجاد كرد.
در پاسخ به اين سوال كه فلسفة اسلامي چگونه به محافل فلسفي اروپا نفوذ كرد. تنها يك راه و يك علت خاص وجود نداشته است. بلكه پاسخ اين سوال را در مجموعة عدول بايستي بررسي كرد.
نخست اين كه علاقمندان اروپايي به فلسفه به سرزمين‌هاي اسلامي به خصوص اسپانيا (اندلس) و ؟ سفر كردند و مستقيماً فلسفة اسلامي را آموختند و منابع فلسفي را به اروپا بردند. به اعتقاد آلفرد گيوم بسياري از آثار و افكار فارابي – ابن سينا و كندي پيش از نهضت ترجمة اسپانيا توسط همين علاقمندان به اروپا شد.[202] 
دوم اين كه پس از نهضت ترجمة اسپانيا و؟ منابع علمي – فلسفي اسلامي به اروپا سرازير شد.
سوم اينكه يهوديان مقيم سرزمين‌هاي اسلامي به سفارش يهوديان و علماء مسيحي اسپانيا ، به طور آشكار و پنهان منابع اسلامي را به اروپا بردند و در نهضت ترجمة منابع نقش مهمي ايفاء كردند. به طوري كه يهوديان اندلس نخستين كساني بودند كه با آثار و افكار فارابي و ابن سينا آشنا شدند و آنها را به زبان عربي ترجمه كردند. اين منابع سپس در اروپا به زبان لاتين ترجمه شد. دو تن از متفكران يهودي كه نخست تحت تأثير كلماي اسلامي به ويژه فارابي و ابن سينا قرار گرفتند عبارت بودند از : سليمان بن جبرول ؟ و ابوعمران موسي بن؟[203] ابن جبرول نخستين فيلسوف نو افلاطوني اندلس بود. او را افلاطون يهودي مي‌گفتند. كتاب او «يبنوع الحياه» نام داشت كه در سال 1150م به لاتين ترجمه شد.[204] اين كتاب آنچنان از حكمت اسلامي متاثر شده بود كه دانشمندان اروپا گاهي به غلط مؤلف آن را يك حكم مسلمان تصور مي‌كردند.[205] تأثير اين كتاب در فلسفة قرون وسطي بقدري زياد بود كه به اعتقاد فليپ حتي بسياري از عقايد مدرسة فرانيكن از آن مايه گرفته است.[206]
ابن ميمون كه بزرگترين فيلسوف طبيب يهودي اسپانيا در تمام دوران اسلامي اسپانيا بود، از آثار فارابي – ابن سينا و ابن رشد بهره فراوان برده بود. فلسفة ابن ميمون در نهضت اسكولاتيك قرون وسطي كه توسط توماس آكونياس به راه افتاد بسيار مؤثر بود.[207]
لازم به يادآوري است كه در نتيجة سياست يهودي ستيزي برخي از فرمانروايان الموحدين بسياري از علماء يهود ابتدا از اندلس به شمال اسپانيا به فرانسه و ساير كشورهاي اروپايي مهاجرت كردند. البته در برخي از كشورهاي از سوي ؟ نيز تحت تعقيب قرار گرفتند. ولي بهرحال يهوديان عامل مهمي در انشار فلسفة اسلامي در اروپا بودند.[208]
يكي از نتايج مهم انتقال فلسفة اسلامي به اروپا شكل گيري نهضت اسكولاتيك يا آشتي ميان فلسفه و مسيحيت بود. زيرا اين تلفيق مشكل بزرگي در سر راه فلاسفة مسيحي بود. بنابراين مجريان نهضت اسكولاتيك از روشهاي ابن كندي – فارابي و ابن سينا و ابن رشد پيروي كردند و موفق شدند.
اروپاييان قبل از نفوذ فلسفة اسلام در اروپا به همت ؟ با فلسفة افلاطون آشنايي داشتند، اما در مورد ارسطو و آثار او اطلاعات زيادي نداشتند. به اعتقاد بسياري از پژوهشگران، فلاسفة اروپا، ارسطو را از طريق ترجمه‌هاي كتب اسلامي شناختند.[209] ابتدا كليسا از انتشار فلسفة ارسطو جلوگيري كرد، اما به تدريج آنچنان مورد اقبال كليساييان قرار گرفت كه مباني بسياري از انديشه‌هاي فلسفي كليسا بر اساس منطقة ارسطو شكل گرفت و كلام ارسطو براي كليسا حجت شد به طوري كه به زودي فلسفة افلاطون به فراموشي سپرده شد. حمايت كليسا از فلسفة ارسطو باعث شد كه انديشة او حدود هزار سال بدون معارض بر محافل كليسايي حاكم باشد. هر نوع انتقادي عليه ارسطو پاداش ؟ داشت.
از جمله كلماي معروف اسكولاستيك كه شديداً شيفتة فلسفة ارسطو شدند، مي‌توان اكبرت كبر[210] و سن توماس آكونياس[211] را نام برد. آلبرت به ارسطوي قرون وسطي شدت يافت. وي بيش از هر كس تحت تأثير ابن سينا ابن رشد و زكرياي رازي قرار گرفت.[212] اما شاگرد برجستة آلبرت، توماس بود كه مظهر كامل فلسفة اسكولاستيك نام گرفت. وي در انطباق فلسفة با مسيحيت زحمات بسيار كشيد و اوفلسفة اسكولاستيك را به اوج كمال خود رساند. وي به قدري مورد توجه مردم و كليسا قرار گرفت اكتب «قديس»[213] به او داده شد و جزء اولياء الله شمرده شد. [214]
دو تن از مترجمين آثار فارابي معين ؟ كرمونايي[215] و دومينيكوس گونديسالوس[216] شديداً تحت تأثير اين آثار قرار گرفتند. احصاء العلوم فارابي بيشترين تأثير را به بر اين مترجمين و ساير طالبان فلسفة فارابي گذاشت.
نسان روبرو[217]، كشيش فرانسوي در تأليفات خود قسمت‌هايي از احصاء اقليدوس و بطلميوس قرار داده را ؟[218] نيز در حالي كه از همين كتاب فارابي بهره مند شد، او را در رديف اقليدوس و بطلميوس قرار داده است[219] . اما بيشترين تأثيرات فارابي در مدرسة فرانسوي «شارتر»[220] كه در واقع جزو نخستين دانشگاه‌هاي اروپايي، گذاشته شد كه سعي مي‌كرد فلسفة ارسطو و افلاطون را تلفيق كند. يعني همان اقدام عالمانه‌اي را كه فارابي سالها قبل در كتاب «الجمع بيت رايي الحكمتين» انجام داد.[221]
پس از فارابي تأثيرات ابن سينا روي محافل فلسفي اروپا بسيار چشمگير بود كمتر ؟ قرون وسطايي بود كه از آثار ابن سينا متأثر نشده باشد. به ويژه آلبرت كبير اكونياس – راجربيكن و ويليام اووريني را مي‌توان نام برد ويل دورانت مي‌گويد:
«آلبرت كبير بقدري از متفكران اسلامي نقل قول مي‌كند كه آثارش منبعي مهمي براي استفادة دانشجويان و محققان مغرب زمين و اطلاع بر فلسفة اسلامي شده بود. آلبرت در ضلال تمام آثارش تقريباً يك صفحه در ميان به آراء ابوعلي سينا اشاره و ارجاح مي‌دهد. دانسته در كمدي الهي ابن سينا را هم رديف بقراط و جالينوس و در محل اعراف جا داده است.[222]» اسقف شهر طيطه بين سالهاي 1130 تا 1150 افرادي را مأمور ترجمة تمام آثار ابن سينا كرد. بيش از هر مترجم ديگري، يوحنا ؟ اقدام به ترجمة آثار ابن سينا كرد. نفوذ علمي و فلسفي ابوعلي سينا در اروپاي قرون وسطي به حدي گسترش يافت كه مكتبي به نام «ابن سينا گري» بوجود آمد.[223] اتين ژيلون نيز وجود چنين مكتبي را تأئيد مي‌كند.[224]
يكي ديگر از فلاسفه اسلامي كه در اروپاي قرون وسطي از شدت بسياري برخوردار بود و تمام تأليفات او به زبان لاتين ترجمه شده ابن رشد است. وي بعد از ابن سينا صاحب «مكتب ابن رشدگري» در اروپا شد و تا حدود زيادي مكتب ابن سينا را تحت الشعاع قرار داد. [225] زيرا دو دانشگاه معتبر پاريس و پا دوآ (ايتاليا) مركز ؟ افكار ابن رشد شد. در قرن سيزدهم اساتيدي كه بر فلسفة كاتالويگ خرده مي‌گرفتند متأثر در فلسفة ابن رشد بودند.
پيشواي طرفداران ابن رشد در دانشگاه پاريس يك كشيش بود «سي ژرد و براباث» كه ضمن استفاده از آلبرت كبير و آكويناس از فلسفة ابن رشد حمايت مي‌كرد.[226] كار حمايت از اين رشد و شهرت او به جايي رسيد كه برخي كليساهاي پاريس او را تكفير كردند. زيرا همانگونه كه سلاطين مرابطون و موحدين نظرات او را مغاير اسلام مي‌دانستند، در اروپا نيز آباء كليسا فلسفة او را مخالف احكام مسيحي مي‌دانستند ابن رشد در اواخر عمر رساله‌اي نوشت كه در آن نظر قطعي خويش داير بر اين كه هم فلسفه حقيقت دارد و هم كتب آسماني و هيچگونه ناسازگاري ميان آن دو وجود ندارد.[227]


رياضيات
رياضيات جزو نخستين علومي بود كه به همراهعلم نجوم در قرن دوم هجري به جهان اسلام انتقال يافت در دورة ؟ دومين خليفة عباسي ؟ نخستين كتاب رياضي و نجوم هند يعني «سند هند» تأليف بر هماگوتپا توسط ابراهيم فزاري (متوفي 161 هـ) به زبان عربي ترجمه شد.[228] با ورود اين كتاب ارقام هندي نيز پايه و اساس علوم رياضي را تشكيل داد و به دست انديشمندان اسلامي رفتار و آنان نخست شيفتة رياضيات كرد.
در دوران هارن الرشيد و مأمون ؟ ترجمة آثار يوناني و اسكندراني بر اهميت اين علم افزوده شد و جايگاه ويژه‌اي را در تمدن اسلامي پيدا كرد. دانشمندان اسلامي تحت تأثير افكار رياضيدانان اسكندر به ويژه فيثاغورث به اين مسئله اعتقاد پيدا كردند كه براي مادر شدن در فلسفة پزشكي راهي جز مطالعه و كنجكاوي در رشته‌هاي علوم رياضي چون هندسه حساب هيئت و ؟ وجود ندارد.[229] حتي كندي كتاس در اين زمينه تأليف كرد و معتقد بود كه انسان تا رياضي نداند نمي‌تواند فيلسوف شود.[230] افلاطون نيز بر سر در آكادمي خود نوشته بود هر كس رياضي (هندسه) نمي‌داند وارد نشود.
معروفترين شخصيت رياضي دورة مأمون، محمد بن الخوارزمي ؟ است كه در آثار خود افكار رياضي يوناني و هندسي را با هم تركيب كرد و با اينكه قبل از وي نيز رياضيدانان شايسته‌اي وجود داشته‌اند اما بقول برخي از محققين به حق بايد تاريخ رياضيات در اسلام را از خوارزمي شروع كرد.[231] چرا كه وي علاوه بر رياضيات مؤسس علم جبر نيز بود و با تأليف كتاب «الجبر و المقابله» نام خود را در جهان اسلام و غرب تا امروز جاودانه ساخته است.[232]
در قرن سوم هجري بايد در ؟ در رياضيات نيز ياد كرد. با وجود كليسا شدت كندي بيشتر به جهت تأليفات فلسفي او بود، اما در زمينة علوم ديگر نيز كتابهاي ديگري نوشته است، كه ابن ؟ تنها كتب رياضي را با ذكر نام آنها بيش از 35 جلد دانسته است.[233]
همچنين از رياضيدانها معروف قرن سوم هجري مي‌توان فرزندي موسي بن شاكر يعني محمد، احمد و حسن را نام برد كه در نزد مأمون داراي عزت و احترام خاصي بودند. از اين سه شخص كتابهاي زيادي در رياضي و فيزيك به جا مانده است.[234]
در قرن چهارم هجري نيز رياضيدانها مشهوري در جهان اسلام درخشيدند كه برجسته‌ترين آنان ثابت بن قزه بود. وي تعداد زيادي از كتابهاي ؟ و نيكو را ترجمه كرد و خود نيز در علوم رياضي به تأليفاتي دست زد. رياضيدانهاي ديگري از جمله ابوالوفا بوزجاني (مستوفي 388 ه) كه شارح كتاب الجبر خوارزمي بود و ابن مبهم، اخوان الصفا، ابوسهل كوهي وجود داشتند كه در ؟ خود شهرت فراوان ببار آورند.[235]
اما معروفترين چهرة رياض قرن چهارم هجري ابوريحان بيروني (مستوفي 440 و) است كه بيش از يكصد و سه كتاب و رساله در علوم مختلف به ويژه رياضيات (هندسه و مثلثات) به يادگار گذاشته‌ است.[236]
اما در قرن پنجم و ششم هجري شخصيت برجسته رياضي حكيم عمر خيام نيشابوري است كه با همكاري تعددي از رياضيدانها و منجمين اسلامي ؟ خود تقويم جلالي را به نام مكث سلجويي تدوين كرد. اما در قرن هفتم با ظهور خواجه نصيرالدين طوسي تمام علماء قبلي تحت الشعاع قرار گرفتند. خواجه با تحرير كتاب «تحرير اقليدس» و تأليفات ديگر رشته‌هاي رياضي را احياء كرد.
در اسپانيا نيز دانشمندان بزرگي در رياضيات ظهور كردند كه از همه معروفتر مسلمه بن ؟ مجريطي (مستوفي 398 ه = 1007) بود. ؟؟؟ مي‌خواندند.[237] مجريطي همان شخصيتي است كه براي نخستين بار برخي از علوم اسلامي و آثار دانشمندان ؟ شرقي در زمينه رياضيات نجوم، كيميا و سحر را وارد اندلس كرد. وي شاگردان زيادي نيز در نجوم ؟ كرد كه از آن جمله ابوالحكم عمر و كرماني (متوفي 459 هـ = 1066 م ) بود. كرماني در هندسه سر آمد زمان خود بود، به طوري وي حلال مشكلات رياضي و مسائل فلكي در اندلس بود.[238] البته در بخش نجوم از اين دو نخست علمي بخش خواهيم گفت.
 
تأثير رياضيدانهاي مسلمان بر رياضيدانان اروپا
مطالعات و تأليفات رياضي مسلمانان از دو طريق و در دو مقطع زماني وارد اروپا شد: اروپا نخست در اسپانيا با آثار رياضي دانشمندان اسلامي آشنا شدند و سپس از طريق ايتاليا ؟ به معلومات وسيعتري دست يافتند. نخستين دانشمند اروپايي كه به يادگيري اين علم پرداخت. ژربر[239]فرانسوي بود كه بعدها به نام سيلوتر دوم به مقام پاپي رسيد. ژربر به اسپانيا رفت و بعد از اخذ روشهاي بكارگيري رياضي روم آن منطقه به اروپا بازگشت و به ترويج ارقام عربي پرداخت .[240] مي‌گويند ژربر نخستين بار بكارگيري چرتكه را در حل مسائل رياضي در اروپا متداول كرد . اما هنوز عدد «صفر» را نمي‌شناخت. با اين حال روح همين ارقام سازة مسلمانان اسپانيا در اروپا تحول بزرگي ايجاد نمود و سيستم محاسبات را آسانتر كرد.
اولين گام و مرحلة انتشار علوم رياضي مسلمانان در اروپا در نهضت ترجمة اسپانيا اتفاق افتاد كه اين آثار از عربي به زبان لاتين ترجمه شد رابرت چستر [241] انگليسي با ترجمة كتاب «البحر و المقابله» كه عربي است ؟ ادبيات علمي اروپا شد.[242] اين كتاب يكبار ديگر توسط مترجم معروف اسپانيا جراردوكرمونايي[243] از عربي به لاتين ترجمه شد و تا قرن شانزدهم به عنوان معتبرترين كتاب بررسي در دانشگاههاي اروپا تدريس مي‌شد.[244]
اثر ديگر خوارزمي «الجمع و التفريق به حساب السهند» بود كه توسط ريموند اسقف اعظم طليطله و مؤسس نهضت ترجمة اسپانيا به زبان لاتين برگردانده شد. ريموند اين كتاب را تحت عنوان «ارقام هندي الخوارزمي» ترجمه و رسام كارهاي علمي خود قرار داد و سيستم اعداد خوارزمي را جانشين ميز محاسبة ژربر يعني محاسبه روي خاك و شن كرد.[245] همچنين آثار ابوريحان بيروني عمر خيام و خواجه نصيرالدين طوسي نيز به لاتين ترجمه شد.
اما در ارتباط با انتقال علوم رياضي اسلامي به اروپا از طريق ايتاليا بايستي به نقش برجستة نابغة بزرگ «لئونارد و فيبوناجي»[246]– مصر و سبيل سفر كرد وترد استادان رياضي شاگردي كرد. در بازگشت به ايتاليا نخستين كتاب جبر خود را در سال 1202 تحت عنوان «ليبراباكه يا كتاب محاسبه» تأليف كرد و روشهاي محاسبة جبري را براي نخستين بار به اروپا برد.[247] وي كاملاً تحت تأثير جبر خوارزمي قرار گرفت و معادلات درجه دوم او را در كتاب خود بكار برد. اشاره كرد. وي همراه پدر بازرگانش به سوريه
 


علم طبابت اسلامي و استقلال آن به اروپا
علم طب يكي از علومي است كه مسلمين در تكوين و اعتلاي آن نقش بسزايي داشتند و پس از چند قرن آن را در روند انتقال علوم اسلامي به اروپا به دست علماء مسيحي سپردند.
آثار اطباء اسلامي نه تنها در مراكز علمي قرون وسطي تدريس مي‌شد، بلكه در دورة رنسانس و در قرن هفدهم نيز در محافل طبي از اهميت و اعتبار بالايي برخوردار بود. اروار براون مي‌گويد : مسلمانان مشعل طب را از دست جانشينان ناخالف بقراط و جالينوس كه به خاموشس گرديده بود. گرفتند و پس از پنج قرن آنرا با فروغي بيشتر از سابق بازپس دارند»[248]
البته در مورد اين كه آثار و افكار اطباي يوناني در طب اسلامي تأثير گذاشته بود ترديدي نيست. اما اين كه تنها در طب يوناني استفاده نموده و آن را به اروپا باز گردانند سخن و نظر صحيحي به نظر نمي‌رسد. چرا كه علماء اسلامي نه تنها طب بلكه فلسفه و ساير علوم را كه از يونانيان اخذ كردند نه مورد تجزيه و تحليل قرار دارند و شرح و تفسير فراواني بر آنها گذاشتند. ولي به دليل نامساعد شدن شرايط سياسي و ؟ در سرزمين‌هاي اسلامي و مسدود شدن فضاي انديشه ورزي، علوم اسلامي از درخشندگي و ؟ و به اروپا رفت كه كه محيط آرامي را براي آن ايجاد كرده بود. از سوي ديگر در ساختار دروني طب اسلامي عوامل ديگري نيز غير از يونان و اسكندريه دخالت داشت كه از همه مهمتر مي‌توان آثار پزشكان ايراني و هندي و همچنين دستورات بهداشتي پيامبر اسلام (ص) را نام برد.
مهمترين دانشگاهي كه علم طب در آن شكوفا شد جنبه‌ي شاپور بود. در اين مركز علمي گذشته از طب ايراني، طب يوناني و هندي نيز تدريس مي‌شد. اطلاعات طبي هنديان توسط برزويه طبيب انوشيروان و طب يوناني نيز بعد از بسته شدن مدرسة رها ؟ توسط امپراتور روم شرقي و پناهنده شدن دانشمندان آن به ايران در جنبه شاپور نفوذ كرد.[249]
در دورة اسلامي همين طب آميخته بود كه وارد جهان اسلام شد. اكثر پزشكان اين مركز علمي به ويژه خاندان ؟ از دورة منصور تا زمان مأمون به تدريج به بغداد منتقل شدند و در بيمارستانهاي اين شهر به امر طبابت مشغول شدند. علاوه بر طب آميخته جندي شاپور عوامل ديگري كه در طب اسلامي تأثير فراوان داشت. طب يوناني – هندي بود. آثار طبي علماء يوناني در نهضت ترجمة بغداد توسط افرادي مانند چنين بن اسحاق، يوحنا ابن بطريق، يعقوب بن اسحاق كندي، به زبان عربي ترجمه شد و از هند نيز چندين پزشك و دانشمند معروف به بغداد دعوت شد و با مترجمين ديگر در بيت الحكمه به كار ترجمة كتب علمي پرداختند.[250]
اما دربارة تاريخ طب اسلامي بايد گفت به استثناي حارث بن كلده كه بنا به گفته ابن ابي اصيعه معاصر حضرت پيامبر (ص) بوده و علم طب را در سفر به ايران در جندي شاپور آموخته بود، نخستين طبيب معروف مسلمان علي بن ؟ طبري است كه در عهد معتصم عباسي اسلام آورد و جزو ؟ دربار وي شد و در دورة متوكل نيز به جهت اديب بودنش جزو نديمان وي قرار گرفت.[251] كتاب معروف طبري «فردوس الحكمه» كه به سال 236 هـ تأليف شد. وي استاد زكرياي رازي بود و بيشتر مطالب خود را از بقراط و جالينوس اقتباس كرد و از طب هند نيز متأثر شد.
بعد از طبري، برجسته ترين طبيب اسلامي – ايراني محمد بن زكرياي رازي بود كه در سال 320 هـ در شهر ري وفات يافت. رازي طب را ترد علي بن ربن طبري آموخت. رازي غير از طبابت در زمينه‌هاي ديگري علمي نيز صاحب تأليفات زيادي بود. ابن نديم بيش از 220 كتاب و رساله از وي نام مي‌برد.[252] اما شدت بيشتر وي در حوزة كيمياگري و پزشكي است.
 
نيمي از تأليفات را از مربوط به علم طبابت است كه مو و نفرين آنها «الي وي» «المنصوري» و «آبله و سرخك» مي باشد . كتاب الحاوي در واقع نخستين دايره المعارف پزشكي است كه تمام مسائل و دستورالعمل سرپزشكي در آن جمع آوري شده است.
بعد از راز معروفترين پزشك اسلامي علي بن عباس مجوسي اهوازي است كه كتاب «كامل الصناعه»‌ معروف به الملكي راتأليف كرد و آن را به عضدالدولة‌ ديلمي تقديم كرد. وي رئيس مريض خانة‌ عضدي بغداد بود. نظامي عروضي در كتاب چهار مقاله مهارت او را در معالجة‌ بيماران را از طريق نقل چند حكايت ستوده است. [253] كتاب او را از اين جهت با اهميت دانسته اند كه در آن نه تنها از پزشكان يوناني و مسلمان نام برده بلكه محاسن و معايب آنان را نيز صادقانه بيان نموده است.
اما در قرن چهارم هجري شخصيتي در عالم طبابت ظهور كرد كه تمام اطبار اسلامي قبل از خود را به شدت تحت الشعاع قرارداد و به حجه الحق معروف شد و آن ابو علي حسيني بن عبداله ابن سينا (428-370 هـ) بوده عظيم ترين اثر طبي او كتاب «قانون»‌است كه بقول دكتر ماير هوف يكي از شاهكارهاي پزشكي در عالم اسلام است.[254]
نظامي عروضي همچنين دربارة اين كتاب مي گويد: «اگر كسي بخواهد از همة اينها (كتابها بقراط، حنين بن اسحاق، زكرياي رازي، ثابت بن قره، جالينوس) مستغني باشد به «قانون» كفالت كند، هر كه را مجلد اول از قانون معلوم باشد، از اصول علم طب و كليات او هيچ برو، پوشيده نماند. [255]
از ويژگيهاي كتاب «قانون» افكار انتقادي ابن سينا نسبت به نظرات اطباي يوناني و هندي است كه نشانگر احاطه و اشراف وي در طب مي باشد و از اين قيد تجربيات و ابتكارات وي در تكميل علم طبابت است. [256]
در اندلس فيلسوف و طبيب معروف ابن رشد كتاب «الكليات في الطب» را تأليف كرد و براي نخستين بار ثابت نمود كه يك شخص دوبار به بيمار آبله دچار نمي شود. همچنين ابن الخطيب اعلام كرد كه مرض طاعون واگير است هرچند با پوشش كامل همراه باشد. [257] ابن ميمون نيز متأثر از ابن سينا، ابن رشد و ابن طفيل كتاب «الفضول» را در طب نوشت. [258]
انتقال طب اسلامي به اروپا
از قرن يازدهم ميلاد علم طبابت در دنياي اسلام به جنان مسيحي نفوذ كرد . اين نفوذ با شروع جنگهاي صليبي وسعت بيشتري گرفت. مثل علوم ديگر، علم طب نيز از طريق اسپانيا و سبيل وارد اروپا شد. مهمترين مركز طبابت ايتاليا كه موجب انتقال طب اسلامي به اروپا شد، مدرسة‌ «سالرنو»[259] بود كه به دست طبيب معروف، «قسطنطين آفريقايي»[260] اداره مي شد . سالرنودر قرنهاي يازدهم و دوازدهم مركز تربيت طبيب براي اروپاي غربي بود. [261] زيگفريد هونكه مدعي است كه اين مدرسه به دست مسلمانان مقيم سبيل تأسيس شد. [262] اما فيليپ حتي و برخي ديگر از محققين بناي آن را به چهارنفر استاد لاتيني ، يوناني ، يهودي و عرب نسبت مي دهد. [263]
قسطنطين آفريقايي كه با اقامت در سرزمين هاي اسلامي از جمله صلب – مصر و الفاكيه علم طبابت را آموخته بود در زماني كه ادارة‌ مدرسه سالرنورا به عهده داشت، كتاب «كامل الصناعه» نوشته علي بن عباس مجوسي را نيز ترجمه كرد و اروپا از اين طريق با علم طب آشنا شدند.[264]
جاي ديگري كه مسير انتقال علم طب به اروپا شد.دارالترجمة‌ اسپانيا (اندلس) بود و معروفترين شخصيت علمي آن جرارد و كرمونا است كه كتابهاي پزشكي اسلامي شل المنصوري رازي و قانون ابن سينا را ترجمه كرد. [265] ادوارد براون مي گويد: «مردم قرون وسطي معلومات مربوط به طب اسلامي را مدوين كرومونا، قسطنطين و يك طبيب يهودي به نام فرج بن سليم هستند.» [266] فرج بن سليم در سال 1279 براي نخستين بار كتاب «الحاوي» رازي را با فرو نيمي از عمر خود ترجمه كرد. [267] اين كتاب و كتاب قانون ابن سينا بارها در اروپا به زبان لاتين و گاهي به زبان عبري ترجمه شد و اين روند تا پايان قرن هفدهم ادامه داشت . غير از دانشگاهها فرانسه و ايتاليا اين دو كتاب در دانشگاههاي فرانكفورت و وين نيز تدريس و بارها تجديد چاپ شد.
چشم پزشكي نيز يكي از شاخه هاي علم طب است كه بر اثر تلاشهاي ارزندة پزشكان مسلمان پيشرفت مطلوبي نائل آمد. جان برنال دليل پيشرفت آن را وفور بيماريهاي چشمي در سرزمين هاي اسلامي به ويژه مناطق استوايي مي داند. [268] در چشم پزشكي نيز دانشمندان مسلمان آثار علماء يوناني – كرماني و اسكندراني را به ارث بردند و با تجربيات و معلومات خود در هم آميختند و تأليفات مفيد عرضه كردند.
حنين بن اسحاق نخستين شخصي است كه در جهان اسلام درباره چشم پزشكي رسالات متعددي تأليف كرد. از مهمترين رسالات وي «علاج ا لعين»‌ «تقاسيم علل العين» «اختيار ادويه علل العين» و «علاج امراض العين بالحديد » بودند. [269]
اما نخستين دانشمند اسلامي كه به اين علم پرداخت علي بن عيسي بغدادي صاحب كتاب «تذكره الحاكمين»‌است كه در قرن چهارم هجري آن را تأليف كرد. پس از آن معمار بن علي موصلي كتابي تحت عنوان «المنتخب في علم العين و عللها» براي الحاكم خليفة‌ فاطمي مصر تأليف كرد. [270] اين دو كتاب به زبان لاتين ترجمه شد و تا قرن هجدهم در دانشگاههاي اروپايي تدريس مي شد. در زمان ملك شاه سلجوقي نيز رساله اي در چشم پزشكي توسط ابوروح محمد بن منصور معروف به زرين دست به نام «نورالعين» نوشته شد. [271]
جراحي از ديگر فنون علم طب بود كه دانشمندان اسلام در توسعه و تكامل آن كوشش فراوان كردند . آنها براي عمل هاي جراحي خود به داروي بيهوشي نيز دست يافتند . گوستاولوبون مي گويد: داروي بيهوشي كه از اكتشافات خيلي جديد است برجراحان مسلمان پوشيده نبود و با دارويي به نام «بدرالنيج» مريض را بيهوش ميكردند. [272]
معروفترين جراح اسلامي ابوالقاسم خلف بن عباس زهراوي متوفي (406 هـ = 1013 م) است كه در اندس به «البقاس» شهرت داشت و طبيب دربار عبدالرحمان ناصر و جانشين او حكم دوم بود. [273] كتاب زهراوي اندلسي در نهضت ترجمة‌ اسپانيا به زبان لاتين ترجمه شد.


نتيجه گيري
موضوع مورد مطالعه در اين طرح به دليل گستردگي بستر تاريخ و وسعت مبادلات فرهنگي ميان دو كانون تمدن بزرگ اسلام و مسيحيت طي دورة هزار سالة قرون وسطي از يك سو قابل اهميت است اما از جهت ديگر به علت تنوع موضوعي – چگونگي انتقال فرهنگ و تمدن اسلامي به اروپا و ميزان تأثيرگذاري آن و اختلاف نظر محققان اروپايي در خصوص تأثيرگذاري ، كل موضوع را در يك پيچيدگي مفهومي قرار داده است اما ظن غالب در ميان اكثر علماء ديروز و امروز اروپا اين است كه پس از ظهور اسكندر و لشكركشي او به شرق وي كه در پي تحقق نظرية «جهان وطني» سوفسطابيان و و استقرار امپراتوري واحد در سطح جهاني آباد آنروز بود ، بعد از تصرف مصر و ساخت شهر اسكندريه تصميم گرفت آتن رابه اين شهر منتقل كند. بنابراين ميراث علم و فلسفة يوناني به همت اسكندر به اسكندريه انتقال يافت و در اين شهر دانشمندان برجسته اي مثل اقليدوس . بطلميوس و ارشميدوس باب جديدي از علم يوناني را در اينجا گشودند كه حكايت ازتخصصي شدن علم از جمله رياضيات – نجوم و فيزيك و شيمي ميكرد. به اين ترتيب اسكندريه به كانون درخشاني تبديل شد و تا بعد از اسلام نيز اين درخشندگي ادامه داشت.
از سوي ديگر امپراتوري روم شرقي كه وارث بلاخص علم و تمدن يوناني بود به دليل درگير شدن درجنگ و روآوري به روحية‌ نظاميگري و تجمل گرايي از عهدة‌حفظ اين ميراث ارزشمند بر نيامد و مضافاً اين كه مراكز علمي آسياي صغير از جمله رها و نصيبن را كه تلاش داشتند اين ميراث را حفظ كنند به تعطيلي كشيد و علماء آن مثل خانوادة ؟؟؟ و حنين بن اسحاق به دعوت شاهان ساساني به ايران آمدند . شاپور دوم با عظمت ترين شاهنشاه ساساني از اين فرصت استفاده كرد و يك نهضت ترجمه اي را به راه انداخت كه محصول آن دانشگاه و بيمارستان حبه شاپور شد. بنابراين جنديشاپور از دو جهت متأثر از فرهنگ و تمدن يوناني و يوناين – رومي شد . يكي از طريق بقاياي اسكندريه و ديگري ناشي از مهاجرت دانشمندان سرپائي رها به ايران.
بعد از اسلام به دليل درگيريهاي داخلي ميان خلفاء راشدين كه عموماً ناشي از بحران جانشيني بود و ازجهت ديگر پيگيري در تحقق امپراتوري اسلام و از سوي ديگر تعصبات قوي عرب، مسئله فرهنگسازي موردتوجه خلفاء قرار نگرفت . در طول خلافت اموي گرچه توجه محدودي نسبت به حوزة‌علم و فلسفه و حتي هنر و معماري شد ولي به دليل رقابت هاي سياسي بين خلفاء اين مهم كمتر مولد عنايت قرار گفت . ناگفته نماند كه امويان اندس عامل بسيار مهمي در نشر و انتقال فرهنگ و تمدن اسلامي در اروپا به حساب مي آيند.
اما آنچه به عنوان نقطة‌ عزيمت در بنياد فرهنگ و تمدن اسلامي از اهميت قابل ملاحظه اي برخوردار است تأسيس بيت الحكمه و راه اندازي نهضت ترجمه در بغداد بيتشر در عهد هارون الرشيد و مأمون است. اينان با جمع آوري ميراث علم و فلسفه يونان از اسكندريه – الظاكيه ؛ جنديشاپور ، بيزانس و گردآوري اسناد و منابع علمي از ساير محافل فرهگي همچون ايران – هند و چين و دعوت علماء سرپايي به بغداد اقدام قابل تحسيني را درخصوص تقويت مباني فرهنگ و تمدن اسلامي به عمل آورند. منابع جمع آوري شده توسط مترجمين نهضت ترجمه به عربي ترجمه شد.
دانشمندان اسلامي از جمله كندي – ثابت بن قرن و علماء ايراني همچون فارابي – بيروني – رازي – ابن سينا – خيام – خواجه نصير الدين طوسي ضمن فراگيري علوم و فلسفه يوناني تحليل و تفسير برآنها نهادند. بنابراين علماء اسلامي تحت حمايت برخي خلفاء و سلاطين (به ويژه در ايران) طي قرنهاي سوم تا پنجم از يك سو به جمع آوري منابع و مأخذ همت گماشتند و از جهت ديگر اطلاعات گردآوري شده رامورد تجزيه و تحليل قرار داند و نقطه نظرات جديدي را نيز به علوم گذاشته افزودند. به اين ترتيب جهان اسلام با تكيه بر مباني قرآني و احاديث نبوي هم باعث احياء‌علوم و فلسفة يونان شد و هم موجب ايجاد مباني فرهنگ و تمدن خود.
امامتأسفانه شروع جنگهاي صليبي و لشكركشي مسيحيان به سرزمين‌هاي اسلامي . منطقه را با بحران سياسي نظايم روبرو كرد و شيوع روحية‌ رقابت آميز جنگي ميان قدرتهاي مسلمان ، فضا ي انديشه ورزي را به خاموشي كشاند . اگر چه پيروزي نظامي در انتهاي جنگها مصيب مسلمانان شد، اما اين مسيحيان بوند كه آشكار و پنهان و با حمايت يهودياني كه در دربار سلاطين – خلفاء‌ و اشراف كار ميكردند، موفق شدند منابع و آثار ارزشمند علمي دانشمندان مسلمانان را جمع آوري و به اروپا ببرند و سنگ بناي رنسانس را پي ريزي كنند.
مسئله مهم ديگري كه باعث زوال عظمت فرهنگ و تمدن اسلامي شد. تسلط تركان غزنوي و سلجوقي بر ايران و منطقه و اعمال نفوذ آنان بر خليفه بود . از آنجايي كه هر حاكمي براي اعمال قدرت نيازمند يك عامل مشروعيت بخش است، تركان غزنوي و سلجوقي به دليل بيگانگي با فرهنگ و هويت ايراني و فقدان مشروعيت، تلاش كردند از اسلام يك عامل مشروعيت بخش بسازند. متأسفانه اسلام در خدمت گفتمان سياسي تركان قرار گرفت و سلاطين و خلفا به منظور توجيه قدرت خود هر روز باعث عصبيت بيشتر دين مي شدند.
به دنبال اين دو حادثة‌مهم متأسفانه باب تعقل گرايي مسدود و حوزة‌تعبد گرايي و فلسفه ستيزي با حمايت سلاطين سلجوقي – خواجه نظام الملك و امام غزالي گشوده شد و به اين ترتيب زمينة‌افول تمدن درخشان اسلامي فراهم آمد . جنگ آئيني ميان اخباريون و اصوليون همراه با جدالهاي قومي، اقوام مسلمان را به جان يكديگر انداخت . مردم براي فرار از اين شرايط مرارت بار بدنبال نجات بخشي بودند كه مغولان ظهور كردند و تتمة‌فرهنگ و تمدن اسلامي مقهور يا ساير مغلوي شد در حالي كه اروپا با ميراث علم و فلسفة‌اسلامي از يك سو به جنگ حوزه هاي سنتي قدرت مثل جنگ و فئودال رفت و از جهت ديگر با اخذ اين ميراث نهضت رنسانس را به عنوان سرآغاز تمدن جديد پي ريزي كرد.
 
 
 
 


[1] . Iacque Le Goff les inteffectuefs an moyen Age Edt. Du seuip. Paris 1985. P9
[2] . I.Thank
[3]- لغت نامه دهخدا و فرهنگ معين ذيل كلمات فرهنگ و تمدن
[4]- داريوش آشوري. تعريف ها و مفهوم فرهنگ. تهران – مركز اسناد فرهنگي آسيا، 1358 ، ص 8
[5]- اين كتاب توسط نصرت فني ترجمه و بوسيله نشر رسانش در سال 1378 تهران منتشر شد. ص 48
[6]- هنري لوكاس، تاريخ تمدن. ترجمه عبدالحسين آذرنگ. ج اول. تهران – نشر كيهان – 1366 . ص 3
[7] . Bosweff.
[8] .Jhonson
[9] . Civilijata
[10]- گلين دانيل – تمدنهاي اوليه و باستانشناسي خاستگاه آن. ترجمه هايده معيري. مطالعات و تحقيقات فرهنگي 1363 – ص 10
[11] - Culture Dis / face ment
[12]- امير حسين آريان پور، زمينة جامعه شناسي، تهران، شركت سهامي كتابهاي جيبي 1344. ص 460
[13]- جرج. م. فاستر. جوامع سنتي و تغييرات فني. ترجمه صدي ثريا. تهران معاونت پژوهشي و آموزشي وزارت ارشاد – 1375 ص 115
[14] . Edward Burnett Toyfor
[15]- داريوش كشوري، تعريف و مفهوم فرهنگ . ص 39
[16] . Alfred weber
[17]- هنري كوكاس. تاريخ تمدن. ج 1 ص 3و4
[18]- علي شريعتي، تاريخ تمدن. ج اول. تهران دفتر تدوين و تنظيم مجموعه آثار . 1359 . ص 14
[19] . Krober . (1376-1960)
[20]- گلين دانيل. تمدنهاي اوليه و باستانشناسي خاستگاه آنها. ص ص 11 و 12
[21]- بخوان بنام پروردگارت كه آفريد موجودات را آنكه نوشتن با قلم را آموخت. به انسان آموخت آنچه نمي دانست. سوره علق آيه 5-1
[22]- سوره زمر. آيه 9
[23]- مجادله – آيه 11
[24]- سوره طه – آيه 114
[25]- شيخ كليني. اصول كافي. ج اول – امام محمد غزالي – احياء العلوم ج اول ص 12-15
[26]- ابن اثر. اسدالغابه في معرفه الصحابه. تحقيق و تعليق محمد ابراهيم البناء مجحر احمد عاشور
[27]- شيخ كليني، همان. ج اول. باب اول. حديث 4.
[28]- نهج البلاغه – گردآوري عبده. ج 2 ص 198
[29]- شيخ كليني، همان. ج اول. حديث 3 ص 41
[30]- علامه مجلسي بهار الانوار . ج اول: ص 177
[31]- حسين نصر «سر حكيم مسلمان» احمد آرام، تهران شركت سهامي كتابهاي جيبي 1361 ص 3
[32]- ذبيح اله صف، تاريخ علوم عقلي در تمدن اسلامي دانشگاه تهران – 1346 ص 1
[33]- احمد آرام، علم در اسلام، تهران – سروش 1366 ص 23
[34]- ابوالحسن مسعودي، التنبيه و الاشرف – ابوالقاسم پاينده، تهران علمي و فرهنگي 1365 ص 112
[35]- ذبيح اله صفا، همان ص 10
[36]- ابن نديم، اكفرست، ترجمة محمد رضا تجدد، تهران – امير كبير 1366 چ سوم ص 437
[37]- ابن نديم، اكفرست، ترجمة محمد رضا تجدد، تهران – امير كبير 1366 چ سوم ص 437
[38]- جلال الدين همايي – تاريخ علوم اسلامي، تهران، مؤسسه نشر 1363 ص 30
[39]- احمد آرام، علم در اسلام، تهران سروش – 1366 – ص 24
[40]- ابن نديم، الفهرست ص 446
[41]- احمد آرام، علم در اسلام، ص 25
[42]- ت . ج – دبور تاريخ فلسفه در اسلام – عباس شوقي، تهران نشر عطايي 1362، ص 12
[43]- ؟ ، تاريخ علوم، حسن صفاري، تهران، اميركبير 1344، ص ص 118 – 117
[44]- لوئيس پاول، و ديگران، سير تكاملي تمدن، ترجمه هاشم و مجيد رضي.
[45]- ابن ابي اصيبعه، عيون الانبياء في طبقات الاطباء ، ج 2، ص 124
[46]- افهر شبلي، تاريخ آموزش در اسلام ، ترجمه محمد حسين ساكت ، دفتر نشر فرهنگ اسلامي 1362، ص 140
[47]- ابن نديم، الفهرست ، ص 244 ؟
[48]- تاريخ علوم، ص 118
[49]- عبدالحسين زرين كوب، كارخانه اسلام، تهران – امير كبير 1362، ص 49
[50]- ابن نديم، الفهرست، ص ص 476 – 465
[51]- حنا الفاخوري و خيس الجر، تاريخ فلسفه در جهان اسلام، ج 2 ص ص 342 – 328
[52]- ويل دورانت، تاريخ تمدن (عصر ايمان)، ترجمة ابوالقاسم پاينده ، ج 4، بخش اول ص 308
[53]- ميراث اسلام يا آنچه مغرب زمين به علل اسلامي مديون است، زير نظر سه تماس آرنولد و آلفرد گيوم، ؟ سيزده نفر از مستشرقين انگلستان. ترجمه مصطفي علم، تهران نشر مهر 1352، ص 105
[55]- ابن نديم، الفهرست،ص 552
[56]- الفهرست، پيشين ص 446
[57]- جرجي زيدان، تاريخ تمدن اسلام، ترجمه علي جواهر كلام، تهران، امير كبير 1369 چ ششم، ص 581
[58]- عبدالحسين زرين كوب، كارنامة اسلام، ص ص 22- 21
[59]- احمد آرام علم در اسلام، ص 19 
[60] - Urbam II  
[61] - Cfermont (در مرز ايتاليا)
[62]. Ramanus Diogenes
[63] - استيون رانسمان. جنگهاي صليبي. ترجمه منوجهر كاشف. تهران بنگاه ترجمه و نشر كتاب 1360 ج دوم ص 49
[64] - اكبر، له . تاريخ قرون وسطي – ترجمه فخر الدين شدادمان. تهران. ابن سينا. بي تا . ص ص 219 و 230
[65]. Abbe Richard
[66] - فيليپ حتي – تاريخ غرب – ج روم. ص 806 – ويل دورانت – پيشين. ص 784
[67]. Alexius Comnenus
[68] - گوستاولوبون. تمدن اسلام و عرب. ص 401
[69] - م. نچكنيا و ديگران تاريخ مختصر جهان. ج اول ص – 163 – مونتگيري وات. تأثير اسلام در اروپا. ص 101
[70] - ويل دورانت . تاريخ تمدن. ج . 4 . بخش دوم. ص 786
[71] - ويل دورانت. تاريخ تمدن. ج 4 . بخش دوم . ص 786
[72] - سرتوماس آرنوند. آلفردگيوم. ميراث اسلام . ترجمه مصطفي علم. ص 6
[73] - گوستا و بوبون. پيشين. ص 404
[74] - سميع عاطف الدين. ريشه هاي ضعف و عقب افتادگي مسلمين. ترجمه محمود رجبي و محمد تقي كمالي نيا. قم – هجرت 1318 . ص 78
[75]- . Dant Aplighieri (1965-1321)
[76] - ابواللفضل عزتي – ديباچه اي بر تاريخ فلسفه .
[77] گوستاولوبون – تهران اسلام و عرب .ص402
[78] بارتزوبكر تاريخ انديشة اجتماعي – ترجمة جواد يوسفيان و علي اصغر مجيدي . تهران . حبيبي 1358 ص 308
[79] مونتگمري وات – ميراث اسلام تأثير اسلام در اروپا ص101
[80] رحيم زاده صفوي جنگهاي صليبي –ج اول .تهران .دفتر آسياي وسطيد 1324 ص16
[81] مونتگمري ،وات . تأثير اسلام در اروپا ص 132
[82] ويل اورانت . تاريخ تمدن . 4 بخش دوم ص819
[83] گوستاولوبون . تمدن اسلام و عرب ص423 همچنين – ك به ويل دورانت ج4 بخش دوم ص 816
[84] آلبرماله وژول ايزاك . تاريخ تمدن قرون وسطي ص 239
[85] ارنست باكر ميراث اسلام ص 25
[86] آلبر ماله . پيش . ص 239
[87] استيون ، رانسيمان جنگهاي صليبي . ترجمة منوچهر كاشف . ج دوم . ترجمه و نشر كتاب 1360 چ دوم .ص339
[88] آلبر ماله .پيشين ص 239
[89] - فيليپ، حتي. تاريخ عرب. ج 2 . ص 816
[90] - ابن خبير. سفرنامه ، ص 350
[91] - رنه. گروسه. جنگهاي صليبي . ترجمه علي اصغر شميم . تهران انتشارات علمي 1338 . ص 97
[92]. Chateau Pelerins (قصر زائران)
[93]. Chatelle Blanc
[94] . ارنست باكر. ميراث اسلام. ص 16
[95] - زيگفريد هونكه. فرهنگ اسلام در اروپا. ج 3 ص 76
[96] - فيليپ حتي . تاريخ عرب . ج 2 . ص 840
[97] . ابوعبداله ادريسي . نزهه المشتاق . به نقل از گوستا و لوبون ص 624
[98]. Petrus Von Marcourt
[99]. Rager Bacan
[100]. Epistapa de Megneta
[101] - زيگفريد، هونكه ـ فرهنگ اسلام در اروپا . ج اول . ص 82
[102] - ويل دورانت. تاريخ تمدن، ج 4 . بخش دوم . ص 818
[103]. Adelard of Bath (قرن داوزدهم)
[104] - امير علي از دانشمندان بارز مسلمان هند بود كه بعدها به انگلستان سفر كرد و در سال 1909 به استخدام كميسيون قضايي شوراي خاص سلطنتي درآمده مدت 9 سال در آنجا كار كرد.
[105] - امير علي . تاريخ عرب و اسلام. ص 213
[106] - عبدالرحيم غنيمه تاريخ دانشگاهههاي بزرگ اسلام. ترجمه نوراله كسايي. تهران. نشر يزدان 1349. ص 87
[107] - احمد شبلي – تاريخ آموزش و پرورش در اسلام . ص 152
[108] - فيليپ حتي . تاريخ عرب. ج اول. ص 524
[109] - نوراله كسايي. مدارس نظاميه و تأثيرات علمي و اجتماعي آن. تهران. امير كبير 1363
[110] - فيليپ حتي . پيشين. ص 525
[111] - عبدالحسين زرين كوب . كارنامه اسلام. ص 44
[112] - احمد بن علي مقريزي- المواعظ و الاعتبار بذكر الخطط و الاثار. مصر . مطبعه نيل 1325 هـ. ق. ص 49
[113] - محمد رشاد. جنگهاي صليبي . ج دوم. تهران. انديشه 1354 .ص 9
[114] - محمد رشاد. همان . ص 11
[115] - احمد شيلي، تاريخ آموزش در اسلام. ص 237
[116] - نورالدين كسايي. پيشين. ص 80
[117] - ابن جبير. سفرنامه . ترجمه پرويز اتابكي. استان قدس رضوي. 1370 . ص 279
[118] - نوراله كسايي – پيشين. ص 14
[119] - هندوشاه نخجواني – تجارت السلف – تصحيح عباس اقبال آشتياني – تهران – ظهوري – 1357 – ص 334
[120] - سيد حسين نصر. علم و تمدن اسلام. ترجمه احمد آرام. نشر انديشه – 1350 ص 59
[121] - هندوشاه نخجواني . تجارب السف پيشين، ص 347
[122] - هندوشاه نخجواني، تجارب السلف پيشين. ص 347
[123] - م.م شريف. منابع فرهنگ اسلامي. پيشين. ص 52
[124] - احمد شيلي – تاريخ آموزش در اسلام . پيشين. ص 238
[125] - فيليپ حتي. تاريخ عرب. ج دوم. ص 720
[126] - ميراث اسلام – مقاله آلفردگيوم – تحت عنوان: فلسفه و علم الهي. ص 231
[127] - زيگفريد هونگه. فرهنگ اسلام در اروپا. ج 2 ص 297
[128] - گوستاولوبون. تمدن اسلام و عرب. ترجمه محمد تقي فخر داعي. ؟؟ مطبوعاتي علمي. 1334. ص 735
[129] - پي يه روسو. تاريخ علم. ترجمه حسن صفاري. ص 150 (دو سه قرن قبل از دانشگاه پاريس مدرسه سالرنو در ايتاليا به علوم طبيعي از جمله طب پرداخت و چون اختصاصاً به تدريس پزشكي پرداخته بود نمي توان عنوان دانشگاه را به او داد.
[130] - هنري لوكاس – تاريخ تمدن . ج اول . ص 537
[131] - Cterbert كه در اواخر عمر با نام سيلوستر دوم به مقام پايي رسيد يكي از محركين اوليه جنگهاي صليبي و عامل مهمي در انتقال فلسفه و علوم اسلامي به اروپا بود.
[132] - زيگفريد هونكه – فرهنگ اسلام در اروپا . ج 2. ص 297
[133] - ويل دورانت، پيشين، ص 1233
[134]. Jacques le Ctoff . les intellectuels
[135].Robert Defort . Les Cracsades . Ed . Seuif. Paris . 1988. P
[136]- Philippe welff . L'Eveif Intelle ctuef de L'Euroyre
[137] . م. م شريف. تاريخ فلسفه در اسلام. ج 3. ص 516
[138] (1079-1142) Peter Abefard راهب فرانسوي نخستين كسي كه مي خواست ميان علم و ايمان رابطه برقرار كند و از پناه بردن الهيات و فلسفه به كليسا و هر قدرت ديگري جلوگيري نمايد.
[139] (1193-1280) Alpertle Garand وي ؟؟ سلك و پيرو ابوعلي سينا بود و شروحي بر فلسفه ارسطو نوشت.
[140] (1225-1274) Thomas Aqwinas معرف ترين چهره مكتب اسكولاستيك (سازش ميان عقل و ايمان)
[141] (1214-1294) Roger Bacan فيلسوف انگليسي ؟ كه لوكوموتيو ـ هواپيما ـ تانك و پل معلق را پيش بيني كرده بود.
[142] - محمد علي فروعي، سير حكمت اروپا. ج اول. ص 87
[143] - گستاولوبن. تمدن اسلام در عرب. ص 735
[144]. Roger Bacon (1214-1294)
[145]. Leonardde Pise (?)
[146]. Arnoud (?)
[147]. Villeneuve
[148]. Reymand Iuff )1234-1315)
[149]. Saint Thomas d'Hquinas (1225-1284)
[150]. Albert the oreat
[151]. Alphonse X fe sage. (1221-1284)
[152] - گستاولوبن پيشين ص 735 (آلفونس دانشمند)
[153] - گستاولوين، پيشين، ص 736
[154] - گستاولوين – پيشين، ص 736
[155] - م.م. شريف. تاريخ فلسفه در اسلام. ج سوم. ص 531
[156] - سرتوماس و ديگران – ميراث اسلام ... ترجمه مصطفي علم. تهران. نشر مهر – 1353 – ص 239
[157] - نوراله كسايي، ص 276
[158] - عبدالحسين زرين كوب، كارنامه اسلام. ص 45
[159] - زيگفريد هونكه – فرهنگ اسلام در اروپا – ج دوم – ص 296
[160] - محمد رشاد ـ جنگهاي صليبي – ج دوم. ص 12
[161] - تضري لوكاس، تاريخ تمدن، ج اول، ص 539
[162] - مرتضي مطهري، خدمات متقابل اسلام و ايران. قم. صدرا 1359- ص 624
[163]. Anselm (1033-1109)
[164] - آلبرت اوي. سير فلسفه در اروپا. ترجمه علي اصغر حلبي. تهران. انتشارات زوار. 1368. ص 129
[165]. Peter Abefard (1079-1142)
[166] - همان. ص . 134
[167] - ابن النديم، الفهرست، پيشين، ص 443
[168] - دين دورانت. تاريخ تمدن. ج 4. بخش اول. ص 320
[169] - سيد حسين نصر، سه حكيم مسلمان. ص 60 – علم و تمدن در اسلام. ص 57
[170] - بارون كارادووو، تاريخ فلسفه اسلامي. ج اول . ص 4
[171] - هانري كربن، تاريخ فلسفه اسلامي، ج اول. ص 4
[172] - در زمان لاتين AL Klndus گفته مي شود.
[173]- ابن النديم الفهرست . ص 465
[174] - حناالغاخوري، تاريخ فلسفه در جهان اسلام . ج روم. ص 377
[175] - حين نصر ـ همان ـ ص 13
[176] - حناالفاخوري و خليل الجر. همان . ص 378
[177] - هانري كربن. همان ـ ج اول ـ ص 213
[178] - سيد حسين نصر، سه حكيم مسلمان. ص 109
[179] - به زبان لاتين به AL Farabius شهرت دارد.
[180] - ابن خليكان. وفيات الاعيان. به اهتمام دكتر احسان عباس. بيروت. بي تا. ج پنجم. ص 153
[181] - ابومهر عبدالحق ابن سبعين (حدود 614- 668 هـ) در يكي از شهرهاي اسپانيا بنام مرسيله بدنيا آمد و در همان جا رشد كرد. بعد از مرگ ابن رشد (1126تا 1198 م) ابن سبعين سرآمد فلاسفه مغرب (آندلس) به حساب مي آمد بيشتر شهرت وي از كتابي است تحت عنوان (پاسخ به سئوالات سيسيلي) كه به سئوالات فردريك دوم پادشاه سيسيل پاسخ مي داد وي خودكشي كدر. ر.ك. سونتگري است. اسپانياي اسلامي . ص 169
[182] . حنا الفاخوري . پيشين. ج دوم. ص 397
[183] - سيد حسين نصر. پيشين. ص 31
[184]- حنا الفاخوري ... تاريخ فلسفه در جهان اسلامي، ج دوم، ص 401
[185]- ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج 4 بخش اول، ص 325
[186]- شمس الدين محمد بن محمود ؟؟، بزهه الازواج و روضه الافراح (تاريخ الحكما) ترجمة مقصود علي تبريزي، بكوشش محمد تقي دانش پروژه و محمد سرور مولايي، عصر و فرهنگي – ص 369
[187]- علي اصغر حلبي ، گزيدة و مسائل اخوان الصف، تهران : زوار – 1360 ص 11
[188]- ابن العبري ، تاريخ مختصر الدول، ص 243
[189]- ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج 4 ، بخش اول، ص 326
[190]- حسين نصر، علم و تمدن در اسلام ص 33
[191]- ويل دورانت همان، ص 328
[192]- همان، ص 329
[193]- ابن خلدون، العبر، ج 3. ص 211 95
[194]- آرام متز، تمدن اسلامي در قرن چهارم هجري، ج 1 ، ص 202
[195]- مقرس، نصخ الطيب، ج 2، ص 213 و 433
[196]- بارون كارادو و متفكران اسلام ج 4، ص
[197]- مقرس، نصخ الطيب، ج اول، ص 205
[198]- مونتگري وات، اسپانيايي اسلامي، ص 72
[199]- محمد اركون، دو واسطة تفكر قرون وسطايي، ابن رشد و ابن ميمون (يهودي) مجله پيام، ماهيانه يونسكو شمارة 196 سال هجدهم مرداد 1366 ص ص 14 و 15
[200] - قريه‌اي يهودي نشين در 50 نيكومتري جنوب شرقي قرطبه
[201]- مجلة پيام همان شماره ص 90
[202]- آلفرد گيوم، مقالة ميراث اسلام، ص 232
[203]- فيليپ حتي، تاريخ عرب ج دوم، ص ص 743 و 748
[204]- همان، ص 744
[205]- عبدالحسين زرين كوب، كارنامة اسلام ص 117
[206] - فيليپ حتي، پيشين ص 733
[207]- آرام ؟، تمدن اسلامي در قرن چهارم، ج اول، ص 232
[208]- م. م شريف تاريخ فلسفه در اسلام، ج 3 ص 530
[209]- آلفرد گيوم مقالة ميراث اسلام، ص 232
[210] - Albertus Magnus (1193 – 1280)  
[211]-Themas Aquinas (1225-1274)
[212]- محمد علي فروغي پيشين ج اول ص 15
[213]- همان ص ص 95 و 98
[214]- همان ص ص 95 و 98
[215]- Cterarde de Cremona 
[216] - Minicus Ctandisalus
[217] - Vincent de Budau
[218] - Roger Bacon
[219]- ابونصر فارابي احضاء العلوم مقدمة مترجم بر آن. ص ص 17 و 18
[220] - charters (شهري در جنوب فرانسه)
[221] -  محمد رضا حكيمي، دانش مسلمين، ص 276
[222] - ويل دورانت، ج چهارم بخش دوم ص 1295
 
[223]- هانري كربن، تاريخ فلسفه در اسلام، ج اول ص 3
[224]- حسين نصر سر حكيم مسلمان ص 57
[225]- هانري كربن پيشين ص 13
[226]- ويل دورانت پيشين ص 1290
[227]- مونتگري، ؟، پيشين ص 165
[228]-  كرلو آلفونسو نالينو، تاريخ نجوم اسلامي، ترجمة احمد آرام، ص 189
[229]- ت ج دي بور تاريخ فلسفه در اسلام ترجمه عباس شوقي، ص 78
[230]- هانري كربن تاريخ فلسفه اسلامي ترجمه اسداله مبشري، ص 213
[231]- سيد حسين نظر علم و تمدن در اسلام ترجمه احمد آرام ص 147
[232]- عبدالحسين زرين كوب، كارنامة اسلام ص 65
[233]- ابن نديم، الفهرست ص 466
[234]- ابن العبري، تاريخ مختصر الدول، ص 216
[235]- ابن ؟؟؟ في طبقات الاطباء ج 3، ص 149
[236]0 ابوريحان بيروني، آثارالباقيه ترجمه اكبر داناسرشت، ص 20 مقدمه
[237]- علي اصغر جلي، تاريخ تمدن اسلامي، ص 283 نورالدين آل علي اسلام در غرب ص 330 Syprestre II – Gerbert  از 999 تا 1003 متصدي مقام پاپي بود، ولي اهميت او بيشتر مربوط به شهرت علمي اوست. ؟؟ فرهنگ اسلام در اروپا، ج اول ص ص 120 تا 130
[238]- نورالدين آل علي. اسلام در غرب ص 330
[239]- Syfrestre II – Gerbert در 999 تا 103 متصدي مقام پاپي بود، ولي اهميت او بيشتر مربوط به شدت علمي اوست.
[240]- ريگزيه هونكه فرهنگ اسلام در اروپا، ج اول ص ص 120 تا 130
[241] - Robert Chester
[242]- جرج – سارتون شش بال علم (مردان علم در رنسانس) ترجمه احمد آرام. ص 44
[243] - Cterard da Cremona.
[244]- فيليپ حتي تاريخ عرب ج اول ص 484
[245]- عبدالحسين، زرين كوب، كارنامه اسلام ص 66
[246] - Leonard do Fibonacci
[247]- كالين ا. زمان . تاريخ علم كمبريج . ص 444
[248]- ادوارد براون، طب اسلامي، ترجمه مسعود رجب نيا، ص 104
[249]- سيد حسين نصر، علم و تمدن در اسلام ص 194
[250]- سيد حسين نصر، علم و تمدن در اسلام ص 198
[251]- ابن نديم – الفهرست ص 527
[252]- همان ص 535
[253]- نظامي عروضي – چهارمقاله . به اهتمام محمد قزويني و به كوشش محمدمعين . تهران. زوار 1333 . ص 124
[254]- مايرهوف . مقالة‌ميراث اسلام – ص 116
[255]- نظامي عروضي ، همان، ص 110
[256]-جرجي زيدان.تاريخ تمدن اسلام. ص ص 3-602
[257]- عبدالحسين زرين كوب . پيشين . ص 54
[258]- احمد آرام . علم در اسلام. ص 190.
[259]- Salerno
[260]- Constantinus Africanus
[261]- هنري لوكاس . تاريخ تمدن. ج اول . ص 535.
[262]- زيگفريد هونكه. فرهنگ اسلام دراروپا . ج 2. ص 154.
[263]- فيليپ حقي. تاريخ عرب. ج 2 – ص 741.
[264]- هنري لوكاس. همان . ص 535.
[265]- فيليپ حقي. تاريخ عرب. ج 2 – ص 741.
[266]- ادوارد براون – تاريخ . ص 214
[267]- زيگفريد هونكه – فرهنگ اسلام در اروپا. ج 2. ص 170.
[268]- جان برنال – علم در تاريخ – ص 214.
[269]- ابن نديم – الفهرست – ص 52
[270]- ابن ابي الصيبعه. عيون الانباء في طبقات الاطباء . ج سوم . ص 147.
[271]- زرين كوب . ص 52
[272]- گوستاولوبن . ص 637
[273]- ابن ابي الصيبعه . همان. ص 85
[274]- القفطي . تاريخ الحكماء . ص 517.


Label
نظرات در مورد:تأثير فرهنگ و تمدن اسلامي در شكل گيري تمدن مدرن غرب

نام شما:
نظر شما:
افزودن نظر



ورود به سايت | ثبت نام كاربر


صفحه نخست | تماس با ما
تمامی حقوق این سایت سایت متعلق به سایت DocIran.COM می باشد
طراحی شده توسط فراتک